قصه

قصه از زمانی شروع شد که کسی در گوش من کلامی را خواند

کلامی که دلم را هر روز عاشقتر میکند

آن موقع گوشمان نیز به لمس یکتا نگار هستی عادت داشت

آری ...تازه پا بر دنیا گذاشته بودم

عجیب است ...چه چیزی به سراغت می آید ؟؟

به آستانش که میرسی انگار جشنواره محبت برپاست

مسابقه عشق بازی و دلربایی برپاست

گوشه ای را مینگرم چشمانی را میبینم که برق میزند و قطرات شفاف مهر صورتش را روشن کرده است

دست بر سینه به تلالو طلایی ضریحت مینگرد و هر لحظه بیشتر دل میبازد

ای زیبا ....پدر مهر و آفتاب ...چه کرده ای با دل ما  که اینچنین در عطر آستانت مست میشویم ؟؟؟؟

آری هر چه دل را وسعت میدهی تو آنرا سرشار از گل های محبتت میکنی...چاره ای نیست ...باید تمام مزارع گل عالم را به دلم پیوند بزنم تا شاید بتوانم بخشی از گلزار مهرت را در دل بکارم.

یا امام مهر و عطوفت....یا علی ابن موسی الرضا

/ 0 نظر / 17 بازدید