سلام
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  

سلام

اوضاع خوبه....همه در حال خوردن هندوانه آبدار هستیم

ملچ و ملوچ هم نمیکنیم

خیلی تمیز آب هندوانه رو بدون اینکه روی شلوارمون بریزیم سر میکشیم

ادکلن درجه یک میزنیم و آرق یادمان نمیرود

میدانیم که مرغ همسایه غازه .........                                          


کلمات کلیدی: هنر ،تاتر و نمایش ،سینما ،موسیقی
 
نمایش باجناق ها
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩  

نمایش باجناق ها در سفر .....اجرا شده در کمپ های زائر مشهد...کاری از معین محب علیان و حامد خوانساری....نوروز 1391

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
در میان دختران صحرا
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  

من اکنون اینجا مینشینم

درین کوچکترین واحه

بسان یک خرما

قهوه ای.شیرین.میان.زر-تراونده

هوسمند دهان غنچه وار دختران

و از آن بیش هوسمند دندان های پیشین دخترانه

دندان هایی به سردی یخ.به سپیدی برف.تیز و برا

زیرا دل هر خرمای داغ

در تب و تاب آنهاست.سلاه!


 
افیلیا ...امروز یا دیروز
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩  

سلام بر عشق تو و او

زمانی که با آرامش چای میخوری و به پایین آمدن برف از آسمان نگاه میکنی میدانی که آرامی و نگاه عاشقانه ای تو را در میابد

آنک افیلیا مست و عاشق ...برف  را آب کرد ...چای نخورد و زندگی کرد با مرگ

خندیدن یا نخندیدن به دنیا ....این مساله او و ما شد

خسته ام ...خندیده ام . هم بوده ام هم نبوده ام

و در امتداد گرما و سرما طی طریق میکنم و آن رود مرگ با داستان هایش به سراغ من میآید....این چگونگی رمز سیال گفتگو با افیلیا زیر آب های گرم جنوبی ست ....او در رود جاری شد و اکنون به آب های آزاد رسیده است....آزاد ....آزاد

و تو ای حامد  ...... پارو بزن که قایق سوراخ شده است ....شاید بتونی به ریگستون برسی

قطع ارتباط


 
خوانسار قلب هنر تعزیه ایران
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦  

شهر خوانسار قلب هنر تعزیه ایران

چندی پیش خوانسار رفته بودم و باید بگم که حسینیه قودجان خوانسار بزرگترین مرکز شبیه خوانی در ایران است و هر سال در محرم بهترین تعزیه خوان های ایران اونجا اجرا دارن ...اجرای شبانه تعزیه ها با برنامه ریزی منسجم اداره میشه و در سطح جهانی نیز حسینیه خوانسار و تعزیه هاش مطرح است طوری که انستیتو بین الملی تئاتر اون رو بررسی کرده ....در اینجا کمی درباره اش نوشتم .....توصیه میکنم ....حتما یک بار به این بهشت هنر سفر کنید

 همه ساله از اربعین حسینی تا 28 صفر مراسم تعزیه خوانی سنتی در روستای قودجان از توابع شهرستان خوانسار برگزار میگردد.
- تدارکات این مراسم باشکوه در حقیقت در طول سال در تهران با مدیریت شخصی فقیه اهل بیت حضرت آیت‏الله حاج سید مرتضی خاتمی انجام می‏پذیرد،که از نظر مسائل علمی ، اجرائی و مالی بسیار چشمگیر است.
- در طول سال جلسات متعددی با مدیریت معظّم‏له و خادمین حسینیه تحت امر ایشان که اکثرأ از شاگردان و مستمعین هیئت‏های مختلف می‏باشند انجام می‏پذیرد.
- این حسینیه که تحت عنوان جانباز کربلا نامگذاری شده است حدود 5000 متر بنا دارد به اضافه سالنهای مجاور حسینیه که آن هم 10000 متر مساحت دارد (برای اقامت میهمانان و زائرین محترم به تفکیک یک طبقه برای خانمها و یک طبقه برای آقایان) و از طریق سیستم مداربسته مراسم مستقیمأ برای شرکت کنندگان و مشتاقان در همین سالنها پخش میشود ، و با این وضعیت انشاءاله تا 20 سال آینده مشکل کمبود جا نداریم.
- در حال حاضر حدود 500 نفر بعنوان خادم در قسمتهای مختلف در زمان مراسم تحت امر و مدیریت بانی محترم حاج آقای خاتمی قرار دارند ، مسئول قسمتها از سوی ایشان و باحکم رسمی انتخاب و انتصاب می‏شوند، از قسمتهای مهّم می‏توان انتظامات، تبلیغات، تدارکات، درمانگاه، امور ذاکرین، سوارکاری، آبدارخانه، تشریفات، مهمانداری، اطاق فرمان، نوارخانه،مهندسی(صوت وتصویر)، امورساختمان را میتوان نام برد که حدودأ 50 مسئولیت میشود.
- مسئولین این قسمتها با هدایت همیشگی و مداوم مدیریت در تهران امورات مربوط به مأموریت خود را پیگیری و تا زمان فرا رسیدن مراسم تکمیل می‏نمایند، درحقیقت شروع مراسم تقریبأ پایان امورات اجرائی می‏باشد.
- هماهنگی باذاکرین این حسینیه حدودأ 10 ماه قبل از شروع مراسم شروع شده و حسّاسّیت زیادی برای انتخاب ذاکرین وجود دارد که به فرمودة خود ذاکرین مراسم فینال تعزیه را در قودجان اجرا می‏کنند، بهترین شهادت خوانها و خبره‏ترین مخالف خوانها برای این مراسم دعوت می‏شوند.
- نوارهای ویدئویی و کاست که توسط اطاق فرمان و تست نوارخانه که باسرمایه عظیمی در آن مکان دائر شده است بیانگر بخشی از زحمات و تلاش مدیریت و داکرین این حسینیه می‏باشد.
- نظم و انضباط در طول مراسم با 100 نفر از پرسنل انتظامات، با بهترین استقبال و سرویس‏دهی به راهنمائی میهمانان و رفع مشکلات تردد موتوری، پارکینگ، خودروئی سبک و سنگین را به عهده دارند.
- روابط عمومی و تبلیغات در سطح وسیعی به استفاده از احادیث معتبر واقعه کربلا و فرماشات امام خمینی(ره) و مقام معظّم رهبری در کتیبه‏های تبلیغی استفاده می‏نماید و فضای فرهنگی سالمی را در این دهه آماده می‏سازد ، همچنین با راه اندازی یک سامانه اطلاع رسانی، زمینه بسط و گسترش فرهنگ تعزیه‏خوانی و اهمیت برگزاری هر چه با شکوه‏تر  این مراسم را  مهیّا می‏نماید.
- تدارکات حسینیه سرویس دهی حدود حداقل 500 نفر و روزهای آخر 1000 نفر را در چهار وعده تهیه و تأمین می‏نماید.
- درمانگاه حسینیه در این مدت با مداوا و درمان ذاکرین و کارکنان و میهمانان و انجام درمانهای اورژانسی فوری با داشتن یکدستگاه آمبولانس نقش مهمی را ایفا می‏کند.
- اداره ، ساخت و تکمیل این حسینیه نقش معنوی و مادّی مؤثری در بین مردم منطقه و میهمانان عزیز داشته و دارد .


 
گذشته ناب، هویت هر ایرانی
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠  

گذشته ناب، هویت هر ایرانی
نگاهی به نمایش ”پیکره‌های بازیافته” نوشته، طراحی و کار ”قطب‌الدین صادقی”

رضا آشفته:

دکتر قطب‌الدین صادقی که همواره با روحیه پژوهشگری در صحنه حضور داشته است، این بار در "پیکره‌های بازیافته" به سراغ اسطوره‌ها و آیین‌های فراموش شده و مهجور ایرانی رفته که گویا این پیکره‌ها را برای اولین بار بر نقش برجسته‌های مکشوف دیده است.

این ایده‌آل است که بر پایه مستندات تاریخی بتوان تخیل کرد و به بازآفرینی گمشده‌های ذهنی خود پرداخت؛ چراکه مخزن و ریشه تمام اتفاقات ممکن ناخودآگاه ذهن است. این رویکرد درست منجر به خلق فضایی غریب و در عین حال آشنا خواهد شد. غریب از این منظر که در خودآگاه ما نبوده و آشنا به خاطر آنکه لحظه‌ای ما را به دورست ذهن‌مان پرتاب خواهد کرد. یعنی خالق اثر هنری ما را به دوردست‌های ذهن خواهد برد، سفری کشف و شهودی که تمام این ناشناخته‌ها را برای ما آشنا می‌کند. بنابراین آنچه دکتر صادقی به نمایش می‌گذارد، باعث مسرت و شادی می‌شود. یعنی فقط بازنمایی چند اسطوره و آیین نیست که تمام این حرکات و رفتارها در لحظه روح آدمی را شاداب می‌کند؛ چراکه فراغت خاطر هم ایجاد می‌کند. ما با گذشته خود همیشه همراه هستیم و انگار این گذشته چون راز و رمزی غریب در پس ذهن گرفتار است و شاید خلق اثر هنری است که این دنیای ریشه‌دار را بر ما آشکار می‌کند و این انبساط روح بانی‌اش هنر است.
دکتر صادقی فقط یک اثر هنری خلق نکرده که فراتر از آن انسان را به گذشته‌های دوردست‌ می‌برد تا در بازیابی خود بیندیشد. این اندیشیدن بدون ملاحظات رایج است و هر کس بی‌پرده در بودن خود به کشفی درست می‌رسد. اینکه تا امروز هر آدمی چه پیشینه‌ای را به همراه داشته و در عین حال از آن به مرور زمان غافل مانده است، از جمله یادآوری‌های کلیدی و کاربرد "پیکره‌های بازیافته" است. اگر نبود که دکتر صادقی هم در آفرینش این نمایش ناموفق بود. آری، این گذشته با تمام رنج‌ها و سختی‌هایش زیباست چرا که میراث پدران و مادران ماست که چگونه در رویارویی با طبیعت جولان می‌داده‌ و چگونه بر ترس‌ها و دلهره‌های رایج چیره می‌شده‌اند. چگونه طبیعت در خدمت و مددرسان انسان بوده و حالا جشن‌های سپاس از طبیعت در تدوام این خیر و برکت چقدر موثر بوده است. یعنی بده بستان دو سویه که زندگی را در مرکز ثقل بایسته‌ای قرار می‌داده است.
دکتر صادقی کلام و زبان را به کناری می‌گذارد تا با طراحی حرکت (کرئوگرافی) بتواند مثل یک رویای ناب در بازنگری این رفتارهای ناب و اصیل بکوشد و کوشیدن‌اش به نتیجه دل‌خواه و مطلوب نیز نزدیک شده است. چراکه بی‌اغراق و افراط به نکات و لحظاتی اشاره می‌شود که گویاترین وضعیت را برای انسان تداعی می‌کند. البته بخشی از این آیین‌ها همچنان موجود است و کارایی و کاربرد بومی و آیینی خود را حفظ کرده و بخشی نیز در گذر از زمان و تنگناهای متعارف و ناخواسته از بین رفته یا متلاشی شده است؛ اما صادقی لحظات در خور تاملی را ارائه می‌کند که در نهایت پرسش‌های دقیقی را برای دنباله‌گیری این ماجراهای زیبا فراهم می‌کند. یعنی تماشاگرش را مجاب می‌کند که همچنان به مطالعه و پژوهش بپردازد. چون این گذشته ناب، هویت هر ایرانی است و هر کسی در بازیافتن خود است که می‌تواند در این دنیای برهم ریخته بر ریشه‌های انسانی استوار و مستقر به زندگی و زیبایی‌های آن مسلط شود و این اشراف است که ما را به سکوی موفقیت‌ها پرتاب خواهد کرد. اگر ما به لحاظ تاریخی اینک متوقف شده و یا احساس عقب‌افتادگی می‌کنیم، به دلیل فراموشی این گذشته ناب و مفاخر ملی است.

 
دکتر صادقی کلام و زبان را به کناری می‌گذارد تا با طراحی حرکت (کرئوگرافی) بتواند مثل یک رویای ناب در بازنگری این رفتارهای ناب و اصیل بکوشد و کوشیدن‌اش به نتیجه دل‌خواه و مطلوب نیز نزدیک شده است. چراکه بی‌اغراق و افراط به نکات و لحظاتی اشاره می‌شود که گویاترین وضعیت را برای انسان تداعی می‌کند.
 

حرکت حرف اول را در طراحی و میزانسن نمایش آیینی "پیکره‌های بازیافته" می‌زند. حرکتی که در جمع، معنا و تصویر می‌شود. حرکتی که در سکوت شکل گرفته و در همتایی با موسیقی و آواهای انسانی پیش می‌رود. مولد این حرکات، بدن است. بدنی که منبع و مرجع مکاشفه است و می‌خواهد از اسرار زمین و آسمان جویا شود. در این جستن و جستار، ارزشمندی طبیعت و فراطبیعت فراچنگ انسان قرار می‌گیرد. ناخواسته بدن بر بودن خود و دنیای خارج خودآگاه می‌شود. این آگاهی نجات‌بخش آدمی است، چون پیش‌گویانه بر مدار هستی اشراف می‌یابد و پذیرنده و پذیرای خوب و بد زندگی‌اش خواهد بود. حتا می‌تواند بر چیره شدن بدی‌ها مقاومت کند. مقاومتی که نه با شمشیر و سلاح که در خلوت و دعا و اجرای آیین و برگزاری نذر و نیاز ممکن خواهد شد. بنابراین هر آنچه در صحنه اتفاق می‌افتد ریشه در ناخودآگاه دکتر صادقی دارد و این اتصال به گذشته دور از طریق این اثر نمایشی -آیینی برای تماشاگر هم ممکن می‌شود.
آواهای درون دلالت آشکار به همان بیان خواسته‌های انسان دارد که همواره در امن و امان است. آرامش انسان یک آرزوی بزرگ است و این فراتر از رفاه مادی نیاز و ضرورت زندگی تک تک ما است. حالا این وضعیت از تولد تا مرگ تک تک ما را فراگرفته و اگر امروز ما بر آن آگاهیم ریشه در این جست‌وجوی آغازین دارد که در خلوت و جمع به برداشتی آیینی و اسطوره‌ای منجر شده است. به همین خاطر ماه و خورشید، آب و باد و خاک عناصر کارآمد در زندگی، رفتارها و آیین‌های انسان پیش از تاریخ و مابعد آن دارد. هنوز هم این نگاه به طبیعت با ما هست و به همین خاطر بخشی از این رفتارهای کهن به اشتباه خرافه تلقی می‌شود؛ در حالی که واقعن خرافه نیست، بلکه بشر به تجربه به این نقطه رسیده که برای امنیت جان و مال خود رفتارهای کهنش را تکرار کند. آش پشت پا، آب پشت سر مسافر ریختن، گذر از زیر کتاب آسمانی، جشن عروسی، پرسه و سوگواری، شب یلدا و نوروز از جمله این آیین‌هاست که هنوز هم طروات و تازگی‌اش را حفظ کرده چون که از ضروریات زندگی بشر برای ایجاد تنوع و ضرباهنگ بوده است.
این حرکات ریشه در تصاویر سفالینه‌‌های 1200 تا 5000  سال قبل از میلاد مسیح دارد و این خود گویای مطلبی است که بسیار ارزشمند است و این که با یک نگاه دقیق و ظریف توسط یک هنرمند به صحنه امروز کشانده شده است. ریشه در دغدغه‌های سالیان دکتر صادقی دارد. او آگاه است که بخشی از این میراث کهن در حرکت‌های کردی محفوظ است و به همین خاطر بخشی از نمایش خود را بر اساس این حرکات، آواها و موسیقی کردی بازآفرینی می‌کند. بخشی هم ناخواسته و خلاقه تصویر می‌شود که ریشه در همان حالت‌های پیکره‌های مکشوف در سالیان دور را دارد. در این جا مسائل انسان در زمین و آسمان بازنمایی می‌شود؛ چراکه انسان تک‌ساحتی نیست و همین ابعاد مختلف است که تجلی‌گاه حقیقت وجودی‌اش خواهد بود. مثلن می‌تواند با چند خوشه گندم بیانگر جشن سپاس از کشت و کار باشد و در کنارش سماع دروایش کُرد است. یعنی هم سپاس به خاطر کشت و باروری زمین را می‌توان دید و هم حال و هوای درونی انسان برای رسیدن به آرامشی که در پیوند با آسمان متجلی خواهد شد. حتا بخشی از این آیین به دامداری می¬رسد که سالیان سال است محل قوت روزانه و درآمد انسان این اقلیم بوده است. بر سر نهادن صورتک بزها و آتش‌گردانی گویای چنین مطلبی است. بنابراین زندگی با حرفه‌های متداول گره می‌خورد و در کنار کار، عشق و محبت انسانی هم‌سو می‌شود تا انسان فراتر از نیاز مادی‌اش هم مطرح شده باشد.
عقاب هم بیانگر بلندپروازی انسان است که می‌‌خواهد در فتح آسمان بکوشد. فتحی که گاهی منجر به شکست خواهد شد. شکار هم مطرح است که انسان نیاز به گوشت و قوت روزانه داشته است. مرگ هم بوده و آیین دفع تن آدمی که در دخمه‌هایی این آیین اتفاق می‌افتاده است. صدای نوزاد هم هست که در پس مرگ بر تداوم هستی آدمی تاکید می‌کند.  

 


 
نگاهی به شاهزاده اندوه............
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  

سلام به همه دوستان آبی من
رزوگار میگذرد و ما به جفتگیری پروانه ها نگاه میکنیم
و این شد حکایت بودن و نبودن ...ماندن و نماندن
در گذری که به دهکده تئاتر ایران تئاتر شهر داشتم یک نمایش تک بازیگر  که کاری از محمد عاقبتی با بازی افشین هاشمی بود نظرم را در بین باقی نمایش هایی که دیدم به خود جلب کرد ...نکته جالب این نمایش مونولوگ  برای خودم در قدم اول نگارش این متن توسط محمد چرمشیر، درام نویس پر کار روزگار ما بود که علاقه شخصی خودم به این درام نویس بابی شد برای دیدن این نمایش. ....نمایش شاهزاده اندوه که در سالن سایه تئاتر شهر برگزار میشد نکات جالبی داشت ...کاری کوتاه در حد 28 دقیقه که در آن کارگردان تا حدی سعی کرده بود آن چه باتوجه به مینیمال بودن کار در دکور است را لحاظ کند پس ما با دکوری کاملا خلاصه شامل یک میز و یک صندلی و جعبه قدیمی قهوه ای رنگی که در روی میز قرار دارد مواجه هستیم بازیگر ما که افشین هاشمی ایفاگر نقش آن است در لحظه ورود من قبل نمایش بر روی صندلی پشت میز نشسته و چشمانش را بسته است ؛ از همان ابتدای نمایش ما شاهد یک روایت و قصه گویی صرف نیستیم ابتدا بازیگر به معرفی خود به طور کامل نمیپردازد او که مرد جوانی است حدودا 27 ساله است افراد خانواده خود را به ترتیب با عروسک های حیوانی معرفی میکند در کشاکش معرفی آنها داستان هر کدام را تعریف میکند مثلا مادر را که با فیل نشان میدهد قصه تنها گذاشتن پدر و خیانت مادرو رابطه با  عمو را که جلوی چشمانش دیده را اجرا میکند  ،پدر را هم با شیر معرفی میکند یا مشاور پدر را که به پدر خیانت میکند را با پنگوئن نشان میدهد و از خیانتی که همه دسته جمعی بر پدرش روا داشتند سخن میگوید و حال که او پسر بالغ شده است با دسیسه و نیرنگ او را از ارث محروم میکنند و در آخر ما میبینیم که لباس خود را در می آورد و تیری در قلب او نشسته است پس ما شاهد روایتی از یک انسان کشته شده بودیم که شاهد خیانت همه بر پدرش بوده و اکنون این خیانت به او نیز رسیده است ...همان قصه معروف خیانت که ذهن شما را به سمت هملت میبرد و آشکارا اقتباس درام نویس را از هملت مشاهده میکنیم در نوع میزانسن تمام حرکات افشین از اول تا آخر نمایش بر پشت میز است و با هنر خاص خود چنین محدوده بسته حرکتی را با بازی زیبایش جذاب میکند کارگردان هم آن چیزی که نیاز نبوده در کار نیاورده است و نور هم کاملا ثابت است جز نور متمرکز اول نمایش با موسیقی بسیار محدود و همین سبک اجرا به نوعی میرساند که بعضی اوقات ما در سبک اجرا درگیر موضوعات اضافه میشویم و اینکه تئاتر امروز به سوی خلاصه شدن در صحنه و داستان هایی چند خطی و واضح و رک میرود گویی این گونه نمایشی به ما نزدیکتر است ...دیالوگ ها کاملا واضح و با حرکتی کاملا هماهنگ با حس بازیگر و ایجاد موقعیت های بدیع بدون دیالوگ مثل تبدیل به وزش باد شدن با چند تکه پنبه از موقعیت های دوست داشتنی کار برای من بود دیالوگ ها گاهی اوقات از مونو لوگ به سمت سولی لوگ سوق پیدا میکند و بارها بازیگر به جای اشخاص نقش بازی میکند. در کل این شیوه اجرایی مورد علاقه عده کثیری از هنرمندان تئاتر است و در بعضی کارها به خاطر نیاز به بازی خوب در این گونه کارها به خاطر خلاصه بودن صحنه میبینیم که نمایش ها از ریتم میافتد والبته این بدان معنا نیست که طراحی صحنه نقشش از بازی مهمتر است بلکه مانند موسیقی و نور مکمل کار هستند در صورتی که در خدمت محتوای اثر باشند .........در دوره های مختلف تئاتر دنیا بخش های مختلف تئاتر از متن تا کارگردان و بازیگر نقش اساسی در یک درام داشتند در صورتی که هم اکنون در دنیا تماشاگر و نوع خواست و برخورد و ایدئولوژی او در یک نمایش از همه مهمتر است ...تماشاگر امروز خواستار گره های پیچیده بدون جواب نیست ..شاید یک روایت مستقیم و واضح با پایان باز از چند گره کور با جواب هایی مقطعی برای تماشاگر تئاتر امروز که در دنیای سرعت قرار گرفته است لذت بخش تر باشد ....در صورت کلی میتوان گفت که تئاتر خوب باید متقارن با خواسته های امروز تماشاگر باشد , حرفی را با صراحت کامل بیان کند بدون استفاده از آن چیزی که نیازش احساس نمیشود و مخاطب را به خوبی اقناع کند و در اثر گذاری موفق باشد که این اثر از دیدگاه من در این زمینه موفق بود
دلتنگتون شده بودم................پرتغالی باشید
حامد خوانساری
تیر ماه 1390     


 
دوربین چشمی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸  

از سینما که اومدم بیرون یک جوری بودم......

از خیابون که رد شدم احساس کردم یک چیزی رو چشمام سنگینی میکنه...نه عینک نیست ..اون روی بینی سنگینی میکنه ...این دوربینی چشمی بود که اصغر فرهادی شخصا با جدایی نادر از سیمین به من هدیه داد ....هنوز هم احساس میکنم از لحظه ای که فیلم تموم شد و دوربین از پرده سینما به چشمام منتقل شده این سنگینی هست.....میخواستم تاکسی بگیرم که یک هو یادم اومد این فیلم موسیقی نداشت...پس رو گوشهام هم یک چیزی شبیه سمعک سنگینی میکرد ...نه سمعک نبود ..بوم بزرگ صدابرداری اصغر فرهادی بود که یک سیمش رفته بود تو گوشم.....اصغر فرهادی یک فیلمسازه؟      روایتگره ؟    راویه؟   خدایا پس این فستیوال واقیعت که مردم رو پفک به دست تا آخر فیلم مینشونه و مردم بعد خارج شدن از سینما یاد خوردن چیپس و پفکشون میفتن چیه ؟      این که یک واقعیت ساده هست و هر روز تو صفحه خانوده یا حوادث روزنامه خراسان مینویسن..........

هنوز این واقعیت ساده اصغر فرهادی منو به فکر وا میداره

واقعا این فیلم آن جمله کلیشه ای هنرمندای سینما و تئاتر رو که میگن (فیلم یا تئاتر خوب کاری هست که بعد از اتمام کار برای مخاطب شروع بشه ) رو به طور کامل اجرا کرده .....من بعد دو روز هنوز به جدایی نادر از سیمین فکر میکنم....

 من که میگم اصغر فرهادی فیلم به ما نشون نمیده .....چشنواره ای از جزییات و واقعیت های جلوی پای ما رو آن چنان هنرمندانه نشون میده که پفک به دهن رو صندلی سینما قفل میشیم مثل مردی که کنار من نشته بود

ممنون آقای اصغر فرهادی

من..... یکی از مردم

تمام


کلمات کلیدی: هنر ،تاتر و نمایش ،سینما ،موسیقی
 
روزهایی که میگذرد
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸  

روزهایی که از برای من میگذرد..........

در این روزهای گرم تیاتری و عید نوروز در کنار بچه های دوست داشتنی روزهای خوبی داریم مخصوصا دوست هنرمندم محمد جهانپای عزیز که از سال ها پیش دوستدار بازی و شخصیتش بودم و همواره نکات آموزشی از او فرا میگیرم  .همچنین بچه های خوب گروه شبیه .محمد بهاران عزیزم . مجید ظریف و امیر هاشمی نیت .کوروش خلیلی پور و استاد تئاتر کودک. انسان دوست داشتنی آقای رحیم زاده که در این مدت با اجرای نمایش دیجیتالی کودک زوزو در زمین در کنار هم بودیم و من آموختم .همین طور همه بچه هایی که در این مدت عید سعی در شاد کردن مردم با نمایش هایشان داشتند .امین صبوری و مرتضی خالقیان و بقیه بچه های گروه شبیه و همینطور گروه ققنوس وبا آرزوی موفقیت برای دوست هنرمندم امیر نجفی ....برای دوست خوبم. انسان هنری. حسین نقوی هم آرزوی موفقیت و زندگی شیرین تیاتری میکنم

امیدوارم همه بچه های تیاتری خوشحال و با خاطر آسوده تئاتر کار کنند

به قول محمد بهاران عزیز (آقا جان خیلی خوشحال شدم ..حتی بیشتر از او چیزی که فکر میکنی)

سبز و ساده باشید

.................................. یا      او

 


 
سلام
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  

سلام آدم های مهربون

سلام ایرانیان

سلام دوستان خوبم......ببخشید که نمیتونم جواب شما رو بدم....از همه شما متشکرم

به خاطر همه چیزهای خوب روی زمین و هوا

اعداد در بیابان آخرین کار تیاتری من بود که هنوز عکس هاش رو ندارم و به روی صحنه رفت بزودی

این عکس ...عکسی از کار یاسر خاسب در جشنواره تئاتر فجر امساله..من خوشم اومد

من اسمش رو میگذارم (گاهی از زمین سوال کن)

پایدار و سر سبز باشید


 
مردی که هنوز نگاهش میخ کوبم میکند
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳  

.......  مرد بدون تاریخ انقضای من  ......

نگاه . میمیک . حس و نفوذ ماندگار ...................... 

همه بی آنکه بخواهیم ذوب بازی اش شدیم از پدرانمان تا فرزندانمان

چقدر با شخصیت هایش زندگی کردیم ؟  یادتان هست؟      

                                                مرد همیشه آرام

                                     لینو ونتورا


 
اینجا.......من
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  

سلام


میدانم ....دیر می آیم ...چقدر این دیر ها زود میگذره....آه
 از جنوب  که آمدم دلتنگی متن های دوست داشتنی ام مرا قلقلک کرد  
سر که برگرداندم دیدم جشنواره نمایشنامه خوانی مشهد شروع شد و من هم دست در دست آنتوان چخوف رفتم سراغ خرس تا بجنگم و بخندم به تئاتر ...بازیگر در بازیگر و موسیقی  وتمرین و بازبینی  و وقت کم و .....نشد
پر شدم از بغض لحظه های تئاتری
به جنوب که برگردم آن کار نیمه تئاتری را به پایان میرسانم .....میگویند کارگردانی تئاتر کار سختی است ....دراماتورژی هم آری ....میخندم به متن هایی که به من اخم میکنند...بوی سیب می آید. سیبی که نور متمرکز زرد رنگ بر آن میتابد و با زیگری با دستکش های سفید آن را گاز میزند و میگرید
ای کاش احمد آقالو و حسین پناهی زنده بودند ...این روزها به این دو هنرمند بزرگ زیاد فکر میکنم ...نمیدانم..شاید به خاطر دست نوشته هایی است که بر اساس احساسم نسبت به آن ها مینویسم
بعضی ها وسط دریاچه تفاوت زندگی میکنند
هر قدر که پارو بزنی تا بخواهی به آن ها برسی یا غرق میشوی یا خسته
دنیا ...دنیای زندگی متفاوت هاست
هر وقت نشستم و ساعتهای شبم را در کنار دریا با شعله های آتش سکوهای نفتی گذراندم و صدای فریاد موج های آرام آب را شنیدم بیشتر این حس مشترک و تضاد را بین آب و آتش احساس کردم و فهمیدم این همه شعله های عشقی که یک تئاتری روی صحنه ....یک کارگردان سینما پشت ویزور.و یک نویسنده پشت میزش   درک میکند از کجاست
از میرزاده عشقی تا بهرام بیضایی هنوز روی صحنه تئاتر این بوم حس آب و آتش وجود دارد ...میدانم...میدانم
موریس مترلینک هم با آن خیال گرایی منحصر به فردش به این واقعیت آب و آتش رسیده بوده
من هم خیال میکنم.....خیالی دور
هنوز زمین گرد است و کلاویه های پیانو سیاه و سفید ولی خوب میدانم که میتوان سیب را فقط بو کرد و حتی با سرعت پایین اینترنت کنار آمد

روزهایتان اناری


 
روزهای گرم تیاتری دوستانم .........
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

روزهای گرم تیاتری دوستانم .........

خیلی خوشحالم که فرصتی شد که بیایم و حد اقل از شما دوستانم تشکر کنم و عذر خواهی بدلیل نبودنم

این روز ها  شاهد اجرای نمایش (درباره عشق و نکبت) به کارگردانی و نویسندگی دوست خوبم امیر نجفی در سالن هاشمی نژاد مشهد هستیم که در این کار از دوستان بازیگر جوان و پر استعداد استفاده شده نکته جالب این نمایش شیوه ابتکاری اپیزودیک و دو زبانه بودن این نمایش است که به همه دوستان در مشهد توصیه میکنم این نمایش را ببینند

من به همه بچه ها که از نزدیک شاهد تلاششان بودم تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق و مبتکر باشند

مطمئنا تئاتر مشهد در این روزها شاهد بازیگران پر استعدادی چون محمد بهاران .امیر نامجو . عطا مصطفوی . محمد رضا لبیب . آیناز توانا . امیر نجفی . مهدیس رهنما . امیر هاشمی نیت و یاسر نجفیان و شتیلا مهر آیین و ماهی عظیمی خواهد بود همینطور کارگردان و نویسنده ای به نام امیر نجفی که میدانم در تئاتر این بوم بیشتر از او خواهیم شنید  همینطور بقیه بچه هایی که در این کار زحمت میکشند مثل مجید ظریف و دیگر دوستان تیاتری گروه تئاتر( واو ) و (کارگاه تجربی نمایش جوان مشهد)

 

ساعت و محل اجرا

هر روز راس ساعت 19 به غیر از روزهای شنبه (شنبه ها

 سالن تاتر تعطیل می باشد) آدرس محل اجرا : مشهد، منطقه

 طلاب، بلوارمفتح، انتهای بلوار ابوریحان، جنب بیمارستان

هاشمی نژاد، سالن نمایش هاشمی

                     سبز و تازه باشید

                            یا او


 
سلام
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠  

سلام به دوستان همیشه همراهم

دوری از دیارم بهانه ای شده برایم تا اینکه بتوانم ابراز شرمندگی کنم از نبودنم در بین شما عزیزان

بزودی با مطالبم خواهم آمد ....شاید نزدیک ...شاید دور

از لطف همه شما سپاسگذارم

از کنار آب های نیلگون خلیج فارس شما را به او میسپارم

اویی که فکرش آرامش من و توست

پس

یا او

 


 
فصل هفتم
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳  

فصل هفتم


 
وقت عاشقیست......
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  

من سیاهم

لطفا به من بخندید.....برایم اگر خواستید بگریید

من ...منم

یک سیاهم

عاشقتان

عید شما مبارک

دمب شما سه چارک


 
پیام ”جودی دنچ” به مناسبت روز جهانی تئاتر
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩  

پیام ”جودی دنچ” به مناسبت روز جهانی تئاتر

یکی از محبوب‌ترین بازیگران انگلیس، "جودیت اولیویا دنچ" به مناسبت روز جهانی تئاتر پیامی را منتشر کرد. به گزارش سایت ایران تئاتر، بازیگر سرشناس تئاتر، تلویزیون و سینمای انگلیس، جودی دنچ که بزرگترین بازیگر دوره پس از جنگ نام گرفته و تاکنون جوایز بسیاری را از آن خود ساخته است، به مناسبت 27 مارس (7 فروردین) که روز جهانی تئاتر نام دارد، پیامی را منتشر کرده که متن آن در پی می‌آید :

"روز جهانی تئاتر فرصتی است برای بزرگداشت این هنر و گونه‌های بی‌شمارش. تئاتر نوعی تفریح و الهام است که می‌تواند میان فرهنگ‌ها و مردم مختلفی که در سراسر جهان زندگی می‌کنند پل ارتباطی برقرار کند. اما تئاتر حتی بیش از این است؛ چرا که می‌تواند فرصت‌هایی برای آموزش و اطلاع رسانی نیز فراهم آورد.
تئاتر در سراسر جهان فقط در چهارچوب سنتی سالن‌های تئاتر به نمایش در نمی‌آید. نمایش می‌تواند در روستای کوچکی در آفریقا، در کنار کوهی در ارمنستان و یا بر روی جزیره کوچکی در اقیانوس آرام، اجرا شود. همه آنچه که نیاز دارد فضا و تماشاچی است. تئاتر توانایی این را دارد که به لبانمان لبخند بیاورد و یا آنکه بگریاندمان اما باید ما را به فکر کردن و انعکاس افکارمان نیز ترغیب کند.
تئاتر از کار گروهی سرچشمه می‌گیرد. بازیگران انسان‌هایی هستند که دیده می‌شوند، اما گروهی دیگر نیز دست اندرکارند که دیده نمی‌شوند. آنان نیز درست به اندازه بازیگران اهمیت دارند و تبحرشان و توانایی‌های تخصصی شان به اثر امکان تحقق یافتن می‌دهد. این گروه نیز باید در هر پیروزی و موفقیتی که برای اجرا اتفاق می‌افتد سهیم شوند.
27 مارس (7 فروردین) به صورت رسمی روز جهانی تئاتر اعلام شده است. اما به دلایل بسیاری هر روز باید روز تئاتر به حساب بیاید؛ چرا که ما وظیفه داریم سنت سرگرم کردن، آموزش دادن و روشنگری اذهان مخاطبان را حفظ کنیم که بدون آنها هرگز زنده نخواهیم ماند."

ایران تئاتر

 همینطور 29 April 2010 برابر با ٩ اردیبهشت روز جهانی هنر زیبای رقص و حرکات موزون  یکی از شور انگیز ترین و مفهومی ترین شاخه  هنر های نمایشی


 
من سردمه
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  

من سردمه ............................................................................... حس نگاه

به بند های کفشش نگاه میکرد ....چه قدر کثیف بودند چون همش به زمین کشیده میشدند و انگار تمام کثیفی های زمین را جارو میکردند...نشست بند های کفش رو به داخل کفشش فرو برد کمی کناره های پا رو اذیت میکرد و احتمالا جوراب رو هم کثیف ولی فکرش جای دیگه ای بود
بلند شد و شروع به قدم زدن کرد یک بو هایی می آمد تو یک همچین محله ای این بوی کباب یک کم براش عجیب بود آب دهانش رو قورت داد ودوباره حرکت کرد دیگه از 1 شب هم گذشته بود و سعی میکرد آرام تر قدم برداره ولی چراغ های خونه های زیادی روشن بود فکر که کرد ....تازه یادش اومد فردا تعطیله..... هوا بد جور سرد شده بود.... دیگه رسیده بود ...یک کم بدنش میلرزید ....دست تو جیب هاش کرد فایده نداشت  بنابراین دست هاش  رو آورد جلوی دهانش تا گرم کنه                                                      

ماه انقدر در آسمون بزرگ بود که برای کسی که کم به بالای سرش نگاه میکنه هم عجیب مینمود ....حتی حفره های ریزش هم دیده میشدن.....دستش رو در اون سرما آورد بالا و با انگشتاش در نور ماه بازی کرد ....دیگه این بند های کنار پاش اذیتش میکردن ...نشست بند روکاملا باز کرد و در آورد. خون در پاهاش به جریان افتاد .....خسته بود روی سنگهای سفت خوابید و به ماه نگاه میکرد دیگه حالا کارش با طنابها تموم شده بود اونها رو محکم به دستش بسته و به ریل قطار متصل کرده بود
صدای حرکت قطار آمد یک کم دلش لرزید ....دیگه براش مهم نبود .....دوباره صدای تالاق تالاق قطار نزدیک تر شد ....عرق به پیشونیش نشسته بود ....برگشت به دست راستش نگاه کرد ...صدا نزدیکتر شد....دیگه میخواست گره رو باز کنه ..یک کم سفت بود ...هل شده بود ..نمیتونست داد بزنه کمک بخواد....تمام بدنش میلرزید...صدا نزدیک شد ....گره دست راست رو باز کرد و..................


یک دست گره خوره با ریل و پیکری که صد ها متر جلوتر تکه تکه شده بود ......


رفته گری که صبح میاد اونجا میگه از این کارها زیاد میکنن....حتما معتاد بوده .....اون یارو از موتورش پیاده میشه میگه ای بابا من این یارو رو میشناختم فکر کنم لال بود با هیچکی حرف نمی زد خیلی مشکوک بود  یک زن با زنبیل دستش میگفت اکبر آقا دیشب تو بالکن داشت کباب درست میکرد یکی رو دید داره میره سمت ریل ها منو صدا کرد دیدم داره مارو نگاه میکنه گفتم بی محلی کنه ...نکنه یارو از این گداها باشه بوی کباب خورده به مشامش. به خدا بعد 4سال دختر عموم اومده بود وگرنه ما که دندون خوردن کباب نداریم با این بدبختی ها ...بقیه  زن ها تایید میکنن
شاطر میگه نون تموم شد......
همه  از جلوی نانوایی که نزدیک به محل عبور قطاره  میروند
آخرین نفر هم که 15 تا نون میخواست 10 تا بهش رسیده بود با غر زدن نون ها رو در پارچه میپیچه و از سرما بدو بدو میره
...........یک نسیم سرد میاد
کم کم داره آسمون از گرگ و میشی خارج میشه ....هیچکس نیست...همه رفتن
یک هو همه جا ساکت شد
سکوت مطلق
......................فقط باد سرد صبح گاهی میاد .....فقط.....فقط.......فقط

 

                                                                         (عکس از نمایش گل کار یاسر خاسب)


 
قصه عکس ها و مشهد و طبقه همکفش و این چیه ؟ اون کیه ؟
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

قصه عکس ها و مشهد و طبقه همکفش و این چیه ؟ اون کیه ؟

این روزها به جدول تئاتر فجر که نگاه میکنم پر از اسم های قشنگه جور واجوره....اووووو  وه.... چه خبره ؟ اقتباس از مکبث و اتللو و شکسپیر و .....پر شده امسال از این اسم های آدم بزرگای تئاتر دنیا.....درسته بزرگ بزرگای ایران نیستن ولی بازم کارهای خوبی اومده...من که نتونستم برم و میشینم پشت کامپیوتر و با حسرت به عکس کارهای خوب فجر امسال نگاه میکنم....ولی یک جا دلگرمی داره ....مشهد با 5 تا کار ؟ هیچ شهری انقدر کار تو فجر نداره...خدا رو شکر حداقل تو تهرون نیستیم ولی شهرمون تیاتری خوب زیاد داره گرچه خیلی ها این رو به پای فعال بودن تیاتر یک شهر نمی ذارن به هر حال کارها رنگ وارنگه ولی من که از ته دلم با احترام به همه نمایش های مشهد حال میکنم با نمایش طبقه همکف کار درام نویس و کارگردان خوب مشهدی مون علی حاتمی .....ساده و راحته ...سخته و روشن....نمیدونم احساس میکنم چقدر خوبه بچه های مشهد از این نوع کارا بیشتر بنویسن و کار کنن . کار استاد صابری و عبدالله برجسته و سعید تشکری و انسان نازنین حامد امان پور که کارش رو ندیدم هم حتما جای خود را خواهد داشت در تئاتر مشهد و ایران.ولی طبقه همکف دوست داشتنی است گرچه میگویند این کارها در تهرون قدیمیه ولی ما در مشهد بنظرم باید خوشحال باشیم که  به سمت ساخت چنین کارهایی میرویم...در یک نگاه به خودت میگی که از این مدل کارها در مشهد کم نبوده ولی طعم و بوی و نوع کار حاتمی در مشهد تک تک هست و این رو در طبقه همکف کاملا حس میکنی   
قصه این چیه ؟
برای ما که  میگن جیزه نرید سمتش تو شهرستان ها صدق میکنه
آتیلا پسیانی که نفر اول تئاتر تجربی ایران هست کار تو فجر زیاد آورده که یکیش رو هم کارگردانی کرده....ساعت صفر ....و باز این سئوال این چیه ؟ ...خیلی هامون درک خودمون رو از تئاتر هایی که آتیلا پسیانی کار میکنه داریم. ولی روزی میرسه که تو شهرمون کار تجربه نو درست درمون ببینیم ؟
یعنی روزی که دیگه نگیم این چیه ؟ تئاتره ؟ مگه اسم این کارهایی رو که حالیمون نمیشه باید گذاشت  تئاتر ؟ ای آقا اگه به اینه من یک نمایش میسازم بازیگرام حرف نزنن و فقط صدای جویدن آدامس بازیگر بیاد و تازه تماشگرها رو پشت به صحنه مینشونم دیفال ببینن اینم تیاتر تجربی
ای کاش برسیم در شهرمون به سئوال این  چیه ؟ چقدر تئاتر تجربی و کارهایی که پسیانی میکنه از  من دوره و چه قدر پیچ و   خم تیاتری باید دید تا دلیل برای جویدن آدامس و نمایش سکوت و عوض کردن جای طبیعی تماشاگر و هزار تا کاری که هر کسی میتونه بکنه رو پیدا کرد بگذریم که عکس های نمایش های پسیانی هم تجربیه و آدمی از خود سئوال میکنه که من با این انبار خالی باید هم با دیدن چنین کارهایی بگم این چیه ؟ اون کیه ؟


 
تراژدی دسته ها
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢  

تراژدی دسته ها
میرفتم
داشتم با برگ های روی زمین که زیر پایم خش خش
میکردند نگاه میکردم .. در حرکت بودم...صدای بوق زدن ماشین ها با سکوت درختان قاطی شده بود....چه برگ های پر سر و صدایی بودند...خشک خشک شده بودند...آنقدر که کوچکترین نیرویی آن ها را میشکست ....به آسمان نگاه کردم ......خالی بود مثل یک صفحه جدید
آن دورتر ها روی آن نیمکت آبی دختر و پسر جوانی در حال عشقبازی بودند و پوست پفک را دیدم که در یک لحظه از دست دختر به زمین افتاد....نگاهم به صدایی برگشت....مثل سوت زدن بود ..یک سوت خفه ولی زیبا...پایم را در چمن گذاشتم ...نرمی چمن بعد از راه رفتن طولانی بر روی برگ های خشک چه لذتی به من القا میکند...احساس میکردم صدای حیوانی یا پیرمردی باشد که سوت میزند....جلو رفتم....رفتم...و...ناگهان بادیدن آن صحنه برگشتم و سیفون را کشیدم ... همیشه دسته اش سفت است  و تا حالا 3 بار از بیخ کنده شده ....آب قطع شد 

(بیاییم دوباره برگردیم به آغاز فصل سرد....لحظه لحظه اندوه باران و خاموشی خورشید است)

شاید بخندیم یا گریه کنیم...این در دست ما است...معمولا برخورد با این متون پیامکی مانند برای ما لحظه ای لبخند یا شاید حس بی معنی بودن را بوجود آورد ولی این مهم است که بیشتر نیمی از مردم ما خواه ناخواه پا به عرصه داستان نویسی گذاشته اند و میخندند به تاریکی های کلماتی که شاید از کلمه فراتر رود

مهم این بود که فکر میکردیم به خطوط سفید


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب ،سینما ،موسیقی
 
اتفاق بزرگ تیاتری
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  

...

 جشـــــــن بزرگـــــــــــــ تیــــــــــــاتر

بیست وهشتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر
اسم های بزرگ سینمایی و تئاتری
بزرگ و بزرگ تر
همه و همه
داخل و خارج
و مشهدی ها پر کار ترین شهرستان تئاتر ایران در این دوره
و
............. پیتر بروک در فجر ؟
این جشنواره که برای خودم هم سئواله که آیا آیینه تئاتر ایران هست یا نه داره برگزار میشه و مشهد هم با 5 نمایش پر کار ترین شهرستان ایران هست مثل خیلی موقع ها
در آیینه بودنش اگر به چشم باشه که آدم ذوق میکنه و میگه آره بابا اسم ها رو نگاه !
کار از داریوش فرهنگ
رضا صابری
رضا بابک
ایرج راد
بهروز غریب پور
بازی امین تارخ
آتیلا پسیانی اون هم با چند کار
و خیلی بزرگ های دیگه
پس همینه آیینه تئاتر ایران
ولی....اون آقا کار درسته چی؟
آها ....بزرگ بزرگا
بگو دیگه ...
آره ...بهرام بیضایی
قرار بود بیاد
چی شد ...چی نشد که نیومد
خیلی بزرگای دیگه هم امسال نیومدن
که علتش خوب نگاه کنی یک چیزایی میفهمی.......
و نفر اول اولین فجر هم که استاد صابری خودمان باشد هم هست
الان که بیست و هشتمینه منهای بیست و هفت کنی میشه یک
بله ....اولین فجر ...اولین کارگردانی و نویسندگی
میشه خانات رضا صابری

امسال هم بعد بیست و هشت سال با (ما همه اهل یک محله ایم )
ولی خودمونیم
چقدر دیدگاه ها عوض شده
اگر از یک تا بیست و هشت رو خوب بشمری یک چیزایی گیرت میاد
چقدر یعنی خیلی ها....اوووه...
و پیتر بروک که خدایی خبر اومدنش به فجر من رو بد جور قلقلک داد تا ول کنم بزنم برم تهرون برای دیدن مفتش بزرگ  کاربروک
بابا کارشون درسته پیتر بروک رو آوردن فجر....
ولی انگار سی دی خش داشت
چون حضرت آقا نمیتوانند بیایند
و پیتر بروک در فجر بی پیتر بروک
بگذریم 
اینجا اسم ها خیلی بزرگه
پس گوشتون رو بیارین جلو یک چیزی بگم
من که میگم پر شور ترین و با حال ترین و باز ترین جشنواره تو این جشنواره ها  ...آره... جشنواره تئاتر دانشگاهیه
گرچه فجر بزرگیش سر جاشه ....کی جرات داره ؟

هیچی بابا چیزی نگفتم
آقا بشتابید که بزرگترین اتفاق تئاتری ایران در تهرون داره میفته
خدایی اگر تهرانید
از طرف ما ده تا کف برای همه شون تو سالن بزنین
و اگر خیابانیه یازده تا کف بزنید چون هوا سرده
چشمک 


 


 
بشتابید.....شهر ...شهر فرنگه
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  

 بشتابید.....شهر ...شهر فرنگه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بشتابید
بهترین نمایش ها در راهند
مواظب باشید نسوزید
شهر....شهر فرنگه
از همه رنگه
ما هم شدیم سطل رنگ
بدو ...بدو ....داره داغ میشه
نسوزی
سوختی؟
عیب نداره ...بلند شو....زمان زمان عشقه
نور و صدا و صحنه
آهای بچه جون کجایی؟
دیر میشه ها نمیایی؟
از هر گلی اینجا هست (زمین را بو میکند)گل های رنگ و وارنگ
اگر بخوان زیاده
کیا بخوان؟
اونا بخوان
(هر دو کنار هم مینشینند)...
برو آقا وقتت تمومه
میشه 50 تومن
من که پول ندارم
تو منو سوزوندی
برو با این شهر فرنگت جایی که آدم هاش نسوزن 

(بلند میشود و شهر فرنگ را بغل میکند و از صحنه بیرون میرود)
(نور میرود)

 (به زودی 120 اجرا در مشهد) 


 
من یک سیب شدم
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  

من عاشق شده ام
دانه ی سیب شدم
به درونم رفتم
به آخرین پناه
در هجوم کرم های سیاه
دلم بسته شده
به تمام شاخه ها


ببین
پر از سیبند
سیب های سبز
و این شادمانی خاموش
کرم ها میجوند
شاخه ها رشد میکنند
و سیب ها سرخ میشوند
دانه خانه این ریشه هاست


من عاشق شده ام 
عاشق یک سیب
سیب را میشویم
دانه ها میخندند
روزها میگذرد

و من هنوز یک سیبم


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
آیت الله منتظری هم رفت
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩  

دلم گرفته است ............دلم عجیب گرفته است

 

 

آیت الله منتظری هم رفت

 

 مردی که برای اسلام آزاده زیست و با تمام محدودیت ها آزاد رفت

نه شکنجه ساواک و نه خانه نشینی و طرد از قدرت دروغ

بلکه آزادی و آزادگی شعار این مرد بزرگ اسلام انسانی بود 

یاد او همیشه در دلم روشن است

 

 

 


 
ما بیشماریم
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  

شاهدیم.........

میبینیم...........

به گذشتگان مینگریم .........

چه کردند ؟.....

چه شدند ؟....


 
مردان مضراب به دست این بوم یکی یکی مضراب هایشان را به زمین میگذارند
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩  

مردان مضراب به دست این بوم یکی یکی مضراب هایشان را به زمین میگذارند و پرواز میکنند

استاد فرامرز پایور هم رفت. هنوز غم رفتن بزرگ مرد سنتور ایران استاد مشکاتیان بر دلم بود که خبر رفتن جواهر سنتور ایران استاد فرامرز پایور آهی بلند بر دلم نشاند

آآآآآآآ.........................ه

میروند و میروند و روی مسئولان هنر این بوم سیاه که این بزرگان را به کناری نشاندند گرچه استاد پایور کارهایش را به خوبی انجام داد و میراثی بزرگ از کتاب و مجموعه کارهای ارزنده و سنتور نوازی را برای عاشقان موسیقی  این سر زمین و به خصوص سنتور نوازان به جای گذاشت

سنتور ...ای ساز آب و آزادی ....فرزندانت دونه دونه میروند ....و تو هنوز صدای خوبی داری....

پرنده مردنی است  ....  پرواز را بخاطر بسپار

آغاز کار هنری

فرامرز پایور در ۲۱ بهمن سال ۱۳۱۱ در تهران به دنیا آمد. پدرش علی پایور، هنرمند نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران و پدربزرگش مصورالدوله، نقاش چیره‌دست دوره قاجار بود که با نواختن ویولن، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت. [۲]

وی در سن ۱۷ سالگی، آموزش موسیقی را نزد استاد ابوالحسن صبا آغاز کرد و همچنین از محضر استادانی چون عبدالله دوامی و نورعلی برومند بهره برد. هنگامی که فرامرز پایور برای فراگیری سنتور به کلاس درس استاد ابوالحسن صبا در خیابان ظهیرالاسلام رفت، سه سال از درگذشت آخرین بازماندهٔ سنتورنوازان افسانه‌ای از نسل قدیم، استاد حبیب سماعی، می‌گذشت. استاد ابوالحسن صبا که خود در دوره نوجوانی، سنتورنوازی را نزد علی اکبرخان شاهی و با تکنیکی متفاوت با روش خاندان سماعی فراگرفته بود، پس از مدتی معاشرت با حبیب سماعی، روش سنتورنوازی او را برتر از استاد پیشین خود یافت. بنابراین با تلاش فراوان پاره‌ای از بداهه‌نوازی‌های وی را نت‌نویسی کرد. سپس استاد صبا تلاش کرد تا با آموزش روش صحیح سنتورنوازی به تعدادی از شاگردانش، از منسوخ شدن روش سنتورنوازی نزدیک به موازین هنری و زیباشناسی موسیقی دستگاهی ایران جلوگیری کند. در همین دوران، فرامرز پایور، یکی از برجسته‌ترین شاگردان استاد صبا شد و تا سال ۱۳۳۶ که استاد صبا درگذشت، از آموزش‌های وی بهره برد.

 فعالیت حرفه‌ای

فرامرز پایور از سال ۱۳۳۳، فعالیت خود را در وزارت فرهنگ و هنر وقت و از سال ۱۳۳۷ تدریس سنتور را در هنرستان عالی موسیقی ملی آغاز کرد. او اولین سنتورنوازی بود که روی سنتور، نواسازی می‌کرد و تنها در پی بداهه‌نوازی نبود. به بیان دیگر، اولین آهنگ‌سازی بود که ساز تخصصی او، سنتور بود.[۳]

او سپس هارمونی و کمپوزیسیون را در کلاس استاد بزرگ آن زمان، امانوئل ملیک اصلانیان آموخت. در سال ۱۳۴۱ برای ادامه تحصیلات کلاسیک خود، از طرف وزارت فرهنگ و هنر به انگلستان فرستاده شد. از دانشگاه کمبریج در زبان و ادبیات انگلیسی دانشنامه گرفت[۴] و در تمام این سال‌ها تلاش فراوانی در جهت معرفی موسیقی ایرانی و سنتور به محافل دانشگاهی انگلستان انجام داد که برنامه‌های دلپذیری از آن سال‌ها در آرشیو رادیو بی‌بی‌سی وجود دارد.[۳] در این سال‌ها، برای شناساندن موسیقی اصیل ایرانی، از طرف دانشگاه لندن و دانشگاه کمبریج از او خواسته شد تا کنفرانس‌هایی در این زمینه همراه با ساز خود ترتیب دهد. همه این کنفرانس‌ها با موفقیت انجام شد و از سوی این دانشگاه‌ها به دریافت جوایزی نائل گردید. [۲]

فعالیت‌های فرامرز پایور را در زمینه موسیقی می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد:[۳]

در واقع، تلاش‌های فرامرز پایور، پلی بود بین میراث صبا و محجوبی و جریانی که جوانان موسیقی‌دان و تحصیل‌کرده در دانشکده هنرهای زیبا از اوایل دهه ۱۳۵۰ به راه انداختند و الگوی موسیقی ایرانی امروزی شدند. در فاصله زمانی بین این دو، یعنی حدود پانزده سال، هیچ کس جز فرامرز پایور، کار جدی و پی‌گیر در زمینهٔ موسیقی اصیل انجام نمی‌داد.[۳]

وی در اجراهای گروهی خود با تعدادی از نخبگان موسیقی ایرانی مانند جلیل شهناز و هوشنگ ظریف (تاررحمت‌الله بدیعی و علی اصغر بهاری (کمانچهحسن ناهید و محمد موسوی (نیحسین تهرانی و محمد اسماعیلی (تنبک) همکاری کرده‌است. در دههٔ ۱۳۶۰ به همراهی جلیل شهناز، علی اصغر بهاری، محمد موسوی و محمد اسماعیلی، «گروه اساتید» را تشکیل داد و سرپرستی، آهنگ‌سازی و نوازندگی سنتور را در آن به عهده گرفت. این گروه، آثار ماندگاری با محمدرضا شجریان و شهرام ناظری ارائه دادند.

 آلبوم‌ها 

  • شهرناز (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
  • پرنیان (فرامرز پایور)
  • ضرباهنگ (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
  • شهرآشوب (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
  • دلنواز (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
  • کرشمه (اجرای آثار درویش‌خان با ارکستر)
  • پریزاد (اجرای آثار درویش‌خان با ارکستر)
  • دلکش (اجرای آثار درویش‌خان با ارکستر)
  • دستگاه ماهور و سه‌گاه (فرامرز پایور، هوشنگ ظریف و محمد اسماعیلی)
  • نغمه‌هایی در دستگاه شور و ماهور (ارکستر پایور)
  • شور، چهارگاه، به یاد حبیب سماعی (فرامرز پایور)
  • دستگاه همایون (فرامرز پایور، محمد اسماعیلی)
  • رهاورد (فرامرز پایور، جلیل شهناز، محمد اسماعیلی)
  • چهارباغ (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور، خواننده: علی رستمیان)
  • ضرب اصول (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
  • حاصل عمر (پایور، بهاری، تهرانی)
  • حکایت دل (گروه پایور، خواننده: علی رستمیان)
  • پراکنده (در خارج از ایران به اسم «یادگاری» منتشر شده‌است)
  • ارغوان (گروه پایور، خواننده:علی رستمیان)
  • شب مهتاب (مجموعه تصانیفی که علی رستمیان با گروه پایور خوانده‌است)
  • نوای دل
  • بداهه‌نوازی نوا، راست پنجگاه (فرامرز پایور)
  • رِنگ شهر آشوب (فرامرز پایور)
  • گروه‌نوازی
  • گفتگو (اجرای آثاری از فرامرز پایور)
  • پرده عشاق (گروه پایور، خواننده: محمدرضا نوربخش)
  • سروش بهار (ساخته استاد فرامرز پایور، خواننده: بهرام باجلان)
  • مویه (گروه دلنوازی با همکاری فرامرز پایور، جلیل شهناز، محمد موسوی)
  • دل شیدا (ارکستر پایور، آواز اصفهان، خواننده: شهرام ناظری)
  • کنسرت اساتید موسیقی ایران (گروه اساتید، آواز ابوعطا، خواننده: شهرام ناظری)
  • لیلی و مجنون (گروه پایور، دستگاه شور، خواننده: شهرام ناظری)
  • خلوت گزیده (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور خواننده: محمدرضا شجریان)
  • کرشمه نرگس (فرامرز پایور، جلیل شهناز، محمد اسماعیلی)
  • راز دل (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور خواننده: محمدرضا شجریان)
  • انتظار دل (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور خواننده: محمدرضا شجریان)
  • انتشار مجموعه‌ای از آثار پایور به پاس نیم قرن فعالیت هنری وی از سوی موسسهٔ ماهور
  • هفت پیکر
  • آواز محمود کریمی (سنتور: فرامرز پایور، سه تار: داریوش صفوت)
  • تنها یک خاطره (فرامرز پایور، محمدرضا لطفی)
  • تعدادی از برنامه‌های گلها با همکاری استاد فرامرز پایور: شماره ۱۰۳، ۱۰۷، ۱۲۳، ۱۲۴، ۱۳۳، ۱۳۷، ۱۵۰، ۱۵۶، ۱۵۸، ۱۶۲، ۱۸۱، ۱۸۲، ۱۸۳، ۱۸۵، ۱۰۲
  • و آثار بسیار دیگر

تألیف‌ها

  • دستور سنتور، ۱۳۳۵
  • سی قطعه چهارمضراب برای سنتور، ۱۳۵۱
  • هشت آهنگ اجرای سنتور، ۱۳۵۷
  • گفتگو، ۱۳۵۸
  • ردیف (چپ‌کوک) برای سنتور، ۱۳۵۹
  • دوره چپ‌کوک ردیف استاد صبا، ۱۳۵۹
  • فانوس، ۱۳۶۱
  • رِنگ شهرآشوب، ۱۳۶۳
  • ردیف ابتدایی، ۱۳۶۷
  • رهگذر (دونوازی برای سنتور و فلوت)، ۱۳۶۸
  • ردیف و تصانیف استاد دوامی، ۱۳۷۵
  • مجموعه پیش‌درآمد و رِنگ، ۱۳۷۷

 سکته مغزی و خانه‌نشینی

فرامرز پایور، در سال ۱۳۷۸[۶] دچار عارضهٔ سکتهٔ مغزی[۷] شد و از آن زمان تا زمان مرگ نتوانست فعالیت هنری خود را ادامه دهد. با این وجود، در این سال‌ها، برخی آثار قدیمی وی با تنظیم مهرداد دلنوازی و خوانندگی سالار عقیلی و با تأیید او تهیه و اجرا شدند[۸].

 درگذشت

فرامرز پایور ۱۸ آذر ۱۳۸۸ در بیمارستان‌ شهید باهنر اقدسیه تهران به علت ایست قلبی و مشکل تنفسی درگذشت


 
مرد خنده های تلخ
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  

مرد خنده های تلخ

یکی از نمایشنامه نویس های محبوب من یونسکو است گر چه همه جا اون رو با ساموئل بکت در یک طبقه و پایه بخاطر تئاتر ابزورد و پوچ که ادامه همون تئاتر نو در جهان میشناسند ولی من شخصا یونسکو رو در خلق و ایجاد رابطه و همون خنده تلخ موفق تر از همه ایجاد کنندگان تئاتر پوچ میدونم و علاوه بر این دو . نفر سوم که اون هم در پایه گذاری تئاتر نو سهم بسزایی داشته و طفلی مظلوم بوده آرتور آدامف است

گذشته از اینها باید صلوات فرستاد به روح برتولت برشت که این طوری به تئاتر دنیا حال داد و باعث شد تا من حداقل از یونسکو بهتر بفهمم

خنده داره نه ....برشت بشه عامل رفاقت با یونسکو خوشمزه

کوتاه ..بدون اینکه بفهمی بهت تزریق میکنه ..اولش خندت میگیره بعد اون پات رو روی اون پای دیگه میندازی بعد از سالن که میری بیرون زار زار به حال خودت گریه میکنی تازه اون جا درد آمپولی که یونسکو بهت زده در میاد

خدا بیامرز سالگردشه

نور بباره به نمایشنامه هاش......... نور قلب

5 آذرماه مصادف با صدمین سالگرد تولد نمایشنامه‌نویس رومانیایی و یکی از شناخته شده‌ترین نمایندگان تئاتر ابزورد، اوژن یونسکو، است.

او در سال 1970 به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمده و جوایز بسیاری را از آن خود کرده که جایزه دولتی اتریش برای ادبیات اروپا در سال 1970 ، جایزه اورشلیم در سال 1973 و دکترای افتخاری دانشگاه نیویورک از آن جمله هستند.
به گزارش سایت ایران تئاتر، هم اکنون آثار یونسکو در بسیاری از نقاط جهان به صحنه رفته‌اند. تئاتر"آی آر اس" که فعالیت خود را به اجرای آثار نمایشنامه‌نویسان ابزورد همچون بکت، پینتر، آلبی و یونسکو اختصاص داده‌، به مناسبت صدمین سالگرد تولد یونسکو، قصد دارد تلفیقی از دو اثر مطرح او"صندلی‌ها" و"درس"، را پنجشنبه 5 آذرماه در خانه نمایش سوسایتی هیل واقع در فیلادلفیا به نمایش بگذارد.
از جمله دیگر آثار یونسکو که توسط این گروه به نمایش در آمده می‌توان به "قربانیان کار"، "چهارتایی"، "رهبر" و "دیوانگی برای دو نفر" اشاره کرد.
همچنین نخستین نمایشنامه یونسکو‌‌"آوازه خوان طاس"،  با کارگردانی و ترجمه جدید راب ملروز از اول آبان‌ماه اجرای خود را در تئاتر کاتینگ بال واقع در سانفرانسیسکو آغاز کرده که تا 21 آذرماه ادامه خواهد داشت.


 
روایت دختر بزرگ مرد تئاتر ایران از پدرش بهرام بیضایی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳  

روایت دختر بزرگ مرد تئاتر ایران از پدرش بهرام بیضایی

این نامه گرچه سه سال پیش نوشته شده اما بالاتر از یک تولدت مبارک است است و من وقتی خواندم بسیار لذت بردم و احساس میکنم روی خاکی قدم میگذارم که بهرام بیضایی ها برایش مینویسند پس با وجود تمام خارها چه جایی بهتر از این خاک

((( با هم میخوانیم  )))

 

تولدت مبارک!
برای پدرم بهرام بیضایی به مناسبت شصت و نهمین سال تولدش،

 نیلوفر بیضایی 

. « ... و من تنها من – سندباد- بیدارم. چشم انتظار. انتظار یک قطره آفتاب، یک جرعه باد، در تاریکی، در ظلمات، تنها منم. شاهد دست بسته ی خاموشی و جنبشی که نیست. و سکوتی که هست. گاهی، فقط گاهی، از دورترین راه فریادی می شنوم. حس می کنم که به این فریاد بادبان می لرزد. اما تنها منم که می لرزم...»
(بهرام بیضایی، هشتمین سفر سندباد، ۱۳۴۳)

 

این چند خط را برای تو، پدر عزیزم، بهرام بیضایی و به پاس تلاشهای خستگی ناپذیرت در عرصه ی فرهنگ و هنر کشورم ایران می نویسم . می دانم که بسیار خسته ای و بسیار رنجدیده و می دانم که زخمهای بسیار بر روح و روان داری از سوی آنها که گمان می کنند آمده اند تا برای ابد بمانند، اما نمی دانند که ضدیت با جریان رونده و شونده ی فرهنگ ایران امری است گذرا و آنچه می ماند، فکر است و اندیشه و نیروی خلاقه ی انسانی که خود خالق است. نیز بسیاری در لباس دوست و دوستدار که پنهانی و از سر تنگ نظری زخم می زنند، گاه از سر بخل و گاه از سر خودشیرینی برای این و یا آن دستگاه قدرت. حاصل این زخمها در یکی کین دیرینه می شود و عامل ایستایی و در چون تویی سر چشمه ی خلاقیت و سازندگی. هر چه آنها کردند تو نکردی و آنچه کردی جستجوی ریشه ها و چرایی ها بود و مرکز آثارت انسان با تمام پیچیدگیهایش و اینها همه من را نه بعنوان فرزندت، بلکه بعنوان یکی از فرزندان ایران مادر، وامدار این سخت سری و سرکشی تو می کند که فرزند زمانه ی خویش هستی و متعلق به تمام ایران .

 

امروز پنجم دیماه ۱۳۸۶ و شصت و نهمین سال تولد تست. امروز که تولدت را در غربت همیشگی مان جشن می گیریم، یار و همراه دیرین تو و یکی از نمایشنامه نویسان برجسته ی میهنمان اکبر رادی در گذشت. شاید رادی این روز را برای مرگ برگزید تا آخرین پیامش را به تو برساند : بمان برای فرهنگ و هنر ایرانزمین و باری را که با هم بر دوش گرفته ایم بتنهایی به سرمنزل مقصود برسان. یادش گرامی باد و عمرت دراز. 

 

زندگی و مرگ، زایش و نیستی همزادند و شادی و غم علت وجودی هم. و در تناقض با یکدیگر است که تکمیل می شوند. همانطور که سپیدی از درون سیاهی سر بر می زند و سیاهی از دل سپیدی است که بیرون می جهد. و شاید امروز، همین امروز روز تلاقی ضدین بر پیشانی هنر نمایش در ایران باشد. غلامحسین ساعدی آن بخش کنده شده از مثلث نمایشنامه نویسی وطن، آن تکه ی رانده شده اما جدا ناشدنی از بدنه ی نمایشنامه نویسی وطن ، همان او که هر بار تصویرش را در جایی می بینی به پهنای صورتت اشک می ریزی، سالهاست که رفته. رفته چون نتوانسته دوری وطن را تاب بیاورد، رفته چون مشتی تاریک اندیش ضد فرهنگ، وجود او و بسیاری دیگر را تاب نیاوردند. رفته اما از یاد ما نرفته، نخواهد رفت و اثرش جای در جای در فرهنگ ایرانزمین باقی می ماند، همانگونه که اثر رادی آن کوه استوار دانش و فرهنگ که فرو نریخت و ماند و خواهد ماند. همانگونه که تو، که هر اثرت در تئاتر و سینما دریایی است از دانش و تلاش برای شناخت و گامی در جستجوی چرایی آنچه هست، در جستجوی فردیت از دست رفته ی ما و هویت گمشده ی جمعی مان. گمشده در پس غبار تحریفها و واقعیتهای دروغین که به جای آنچه هست برای مردمان ساخته اند. گمشده در پس پرده های ضخیم سیاهی که بر حافظه ی تاریخی مان کشیده شده و دریغا که ما خود در این دروغ بزرگ سهمی انکار ناشدنی داشته ایم . خواسته یا نا خواسته، دانسته یا نادانسته.

 

در جستجوی پاسخ این پرسش که چگونه « بهرام بیضایی» بهرام بیضایی شد و جایگاهی غیر قابل انکار در فرهنگ و هنر ایران یافت، تنها و تنها می توان به آثار او رجوع کرد که خود بازتاب زندگی او (و دورانی که در آن می زید) نیز هست و در عین حال جستجوی بیدریغش در احوال مردمانی که قهرمان نیستند، اما در شرایطی خاص می توانند قهرمانانه کار و زندگی کنند و در شرایطی دیگر می توانند قهرمانانی بسازند و بجای خود به میدان نبرد بفرستند. شهید بسازند، بدون اینکه خود حاضر به پرداختن بهایی برای تغییر شرایط خویش شوند .

 

و بدینسان است که بهرام بیضایی، فرزند یک خانواده ی اهل ادب و فرهنگ که از کودکی بدلیل باور مذهبی غیر رایج خانواده اش از خانه تا مدرسه و از مدرسه تا خانه از بچه های محل کتک خورده و کودکی کم حرف و خجالتی است، عشق بزرگ خود را در سالن سینما و تئاتر باز می یابد. جایی که در تاریکی سالن، بدون آنکه دیده شود، فرصت دیدن می یابد. فیلم دیدن، کتاب خواندن و جستجو در متون ادبی و تاریخی برای او محملی می شود برای جستجوی پاسخ پرسشهای بیشماری که در ذهنش شکل گرفته است. چگونه می شود که جامعه ای «غریبه» های خود را می سازد و بجای تلاش برای شناخت آنها و پذیرفتن دگرباشی شان آنها را به انزوا می راند ، چگونه جامعه ای حتی با تاریخ و گذشته ی خود بیگانه می شود، حال را نادیده می گیرد و از ساختن آینده عاجز می شود. او همواره نگران سرنوشت کسانی است که در چنین جامعه ای در موضع «اقلیت» قرار دارند، نگران آنها که زیر دست و پای جمعیتی و توده ای که بیشتر به انگیزه ی حسی به حرکت در می آید تا بر اساس شناخت، له می شوند. کودکان بعنوان نمودی از نسل آینده ، در حالیکه بی پناه و بدون پشتوانه، بدون گذشته و بدون آینده بار خطاها و نادانیهای گذشتگان را بر دوش می کشند، زنانگی بعنوان نماد زندگی و سازندگی می رود تا قربانی آن بخش خشونت طلب و مرگ پرست مردانگی شود، اما در سر بزنگاه طغیان می کند و هر طغیانش نشانه ی اعتراضی است بر همان ساختار خشن و ساکن. و زمان که نسلها را یکی پس از دیگری در خود می بلعد و تا نسلی می خواهد سر بر آورد قربانی «سهراب کشی» می شود.
از فیلم «سفر« و شخصیتهای اصلی آن که دو کودک هستند (۱۳۵۱) تا «باشو غریبه ی کوچک» (۱۳۶۴) ، کودکان غریبه هایی هستند بدون پشتوانه و در جستجوی مامنی یا سر پناهی یا آغوشی گرم. آیا آنها بنوعی نسلهای جوان ما را نیز نمایندگی می کنند که در تنگنای روایات متضاد و کج راهه های تاریخی گذشتگان و بدون پشتوانه ی قوی تاریخی می بایست راه خود را در ایران همیشه بحرانی و در کجراهه های تحریف تاریخ بیابند. 

 

ما با خود و از خود بیگانه ایم و سنتها هنوز در ما قویتر عمل می کند تا گشاده دستی و افق نگاه باز و روحیه ی پذیرش دگر اندیشی و دگرباشی و اینکه این بیگانگی ها با انسان چه می کند، موضوع بسیاری از آثار بیضایی بوده و هست. زنان بعنوان نمادهای ایستادگی در برابر تعصب و سنت گرایی کاذب، بعنوان موتور تغییر و تحول از نخستین آثار بیضایی بارها و بارها در نقش محوری حضور داشته اند. از عاطفه ی رگبار تا رعنای غریبه و مه، از آسیه ی کلاغ تا تارا در چریکه ی تارا و نایی در باشو غریبه ی کوچک و شخصیتهای زن مسافران و سگ کشی، همه و همه نمادهایی از همین نگاه هستند . اینها نه زنان خیالی که بسیار هم واقعی اند و نمونه های بیشمار آنها را امروز در جامعه ی ایران می بینیم.

او بیش از آنکه شیفته ی قهرمان پرستی ها ی رایج شود، بدنبال ضد قهرمانهاست ، چرا که در می یابد جامعه ای که نیاز به قهرمان دارد، خود از حرکت و در دست گرفتن سرنوشت خویش عاجز است، ایستاست و سترون و او که «از سکون بیزار است» با تکاپویی وصف ناشدنی تمام عمر خود را صرف دانستن، خواندن، دیدن و آفریدن می کند.

«آرش» او بر خلاف «آرش» های دیگران یک ضد قهرمان است، ستوربانی است که تنها بر حسب تصادف و از سر اجبار بر فراز البرز کوه می رود. او نخواسته قهرمان باشد، اما در شرایطی قرار می گیرد که راهی بجز انداختن تیری که تعیین کننده ی مرز ایران و توران است ندارد. او آرش تیر را نه با نیروی بدنی یا از سر پهلوانی که با نیروی دل می کشد... 

«... وتیر می رفت. و باد از پی او. و چندان سوار دشمن و دوست که در پس آن می رفتند، در مرز پیشین از آن بازماندند.... و هر کس از آن می گفت... و افسانه ی تیر در دهانها افتاد، از تیره به تیره، از سینه به سینه، از پشت به پشت. و تا کیهان بوده است این تیر رفته است. خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد، و در سپیده دمان زیباست. ابرها باران به نرمی می بارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست، دیگران راست. آنک البرز، بلند است و سر به آسمان می ساید. و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما، با لبخند زشت. و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند، آرش باز خواهد گشت.»

(بهرام بیضایی، آرش، ۱۳۴۰) 

اینچنین است که «لیلا دختر ادریس» درجستجوی هویت انسانی خویش و ورای محدودیتهای جنسیتی می بایست بهای گزاف آن تنهایی را می پرداخت و یا هنوز و چه بسا بیش از پیش دارد می پردازد و « راه توفانی فرمان پسرفرمان از میان تاریکی» راهی شد سهمگین و میراثی که بر جای مانده نشانه ی زخمها و شکستهاست و قلمهای شکسته و شمشیر زنگ زده ی روزگار شکست . شمشیری که در دستان زمین بانوی ما «تارا» بجای آنکه پاسبان مرگ شود در خدمت زندگی قرار می گیرد. میراثی که حکایت گسستها و شکستهاست، بی تاریخی ما ، نبودن زمینی سفت زیر پاهایمان و ریشه های قطع شده ی ما آوارگان در وطن و یا دور از وطن (چه فرقی می کند).ما همه از یک تنیم و هر یک بنوعی از نطفه ی مادر «ایران» کنده یا «کندانده» شده ایم. چرا؟ جستجوی این چراهاست که شاید از درون آن سیاهی که بر وطنمان سایه انداخته، راهی بسوی نور بگشاید. 

در «مرگ یزدگرد» او به روایات گوناگون از مرگ آخرین پادشاه ساسانی میدان می دهد تا از ورای آن فسادی را که در ساختار حکومتی ایرانیان ریشه دوانده و میدان را برای حمله ی اعراب به ایران می گشاید ، بنمایاند. شاه کشی در مرگ یزدگرد نه از سر آزادیخواهی که از سر استیصال است و طغیان لحظه ای. و بدینسان است که خطوط مشابه واقعه ی تاریخی با اتفاقی که در ایران در قابل انقلاب اسلامی بوقوع می پیوندد، نمایان می شود.

«... بنگرید که داوران اصلی از راه می رسند. آنها یک دریا سپاهند. نه درود می گویند و نه بدرود، نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشیر سخن می گویند!... به مرگ نماز برید که اینک بر در ایستاده است. بی شماره، چون ریگهای بیابان که در توفان می پراکند و چشم گیتی را تیره می کند! 

آری اینک داوران اصلی از راه می رسند. شما را که درفش سپید بود این بود داوری. تا رای درفش سیاه آنان چه باشد!»

 (بهرام بیضایی، مرگ یزدگرد، ۱۳۵۷)  

« کارنامه ی بندار بیدخش» کارنامه ی اوست و هر آنکس که تلاش کرد تا غبارها را از پس آن گنجینه ی فرهنگی گمشده مان بزداید و اعتماد بنفس ما را به ما بازگرداند. «دیباچه ی نوین شاهنامه» داستان مردمان ماست که باغبان مردی در سی و هشت سال از مردم کوچه و بازار شنید و به جان دل حفظ کرد و اندیشه ی ما مردمان را به نظم در آورد. 

در «مجلس ضربت زدن» آنجا که از حذف می گویی ، از حذف نیکان ، از آثار فرهنگی ایران که بدست دلال مسلک ویران شد و به غارت رفت و از آن کسانی که دخترک دبستانی را بخاطر یک تار مو با پس گردنی دستگیر می کنند، اما یک نفرشان جلوی غارت و غارتگر را نمی گیرد. از آنکس که با «اصلاحات» آمد و خواست متن تو را «اصلاح» کند تا «قابل اجرا» شود. 

در فضای سنگین «سگ کشی» او سالهای کشتار جوانان وطن در دهه ی شصت سالهای فضای سنگین مرگ و ماشینهای کشتار را برای ثبت در تاریخ گواهی داد و شاید در این راه یکی از تک ستاره های حقیقت گو و حقیقت جوی آسمان هنر این این سه دهه که در داخل ایران زندگی می کنند بوده باشد.

«مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین» حکایت کابوسهای او و ماست. کابوسهایی که در قالب هراسهای ناخودآگاه جمعی در مردان سیاهپوش «غریبه و مه» سالها پیش از انقلاب اسلامی در آثار او نمود یافته بود و در سالهای اخیر در قالب قتلهای زنجیره ای بوقوع پیوست. 

خانم جان در «مسافران» بر این باور است که آن بخش از دست رفته ی خانواده روزی باز خواهد گشت. او این باور را به یک باور عمومی بدل می کند و آنها، کسانی که مرده پنداشته شده بودند باز گشتند. آیا ما فرزندان ایران که روزی و در اوج جوانی ناچار به ترک وطن شدیم نیز روزی به خانه ای بوسعت همه ی ایران باز خواهیم گشت؟

 

« ما اعتراف می کنیم که از ما
بازیگران بهتری هستند
بازیگرانی که صحنه شان خیابان است
و مخاطبشان جمع اجتماع.
بازیگرانی که می گویند و می گویند و می گویند
از باطل و حق، و از واقع و مجاز
و این میانه اگر خوب بنگری
فقط اجساد واقعی است
ما چطور بازی کنیم
با دست اینهمه خالی
با دهان اینهمه در بند  سرابی این چنین فریب
راست هایی اینهمه دروغ؟
ما چطور روی این صحنه ی عاریه ی کوچک
با تفنگ های چوبی اندک
کشتاری بزرگ راه بیندازیم
که در آن خون از آب جاری روانتر است
و از خاکی که بر آن ریخته بی ارج تر؟
ما کارگران نمایشیم
نشسته در ردیف اول تهمت
از تیره ی آن مرع دانه بر
که در عروسی و عزاش هر دو سر می برند
ما تصویر کوچک این دنیائیم
اگر حقیر، اگر شکسته
ما تصویر زمانه ی خود هستیم.
ما اعتراف می کنیم که از ما
بازیگران بهتری هستند
با چشم بندی و شعبده
با اشک و آه و سوز
با مژده و فریب
با تفنگهای واقعی بسیار!
آنان به نام شما
- به نام نامی مردم-
آراء شما را غربال می کنند
شما تحسینشان می کنید
و مرعوبشان هستید.
سنگ آسیای آنان
از خون شما می گردد
و نمایشنامه شان را بارها خوانده اید
با نام جعلی تاریخ! 

 

(بهرام بیضایی، خاطرات هنرپیشه نقش دوم، ۱۳۶۲) 

 

پنجم دیماه ۱۳۸۶


 
اندر باب دلسوزی مسئولان تئاتر این بوم
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  

اندر  باب دلسوزی مسئولان تئاتر این بوم

واقعیت این نامه نمادی از دلسوزی زیاد مسئولان هنری کشور در باب تئاتر  است (توصیه میکنم حتما بخوانید)

نامه رضا احمدی به دکتر کشن فلاح
بسمه تعالی

 

تاریخ: 25/7/88

جناب آقای دکتر کشن فلاح
ریاست محترم مرکز هنرهای نمایشی حوزه هنری کشور

با سلام
     مدت مدیدی است که بحث جشنواره ها ، نقل مجلس اکثر محافل ، روزنامه ها و مسئولین هنری کشور است و در رد یا قبول آن هر روز حرفهای زیادی می زنند . از اینکه جشنواره هنر برای هنر است و مسبب دوری مردم از هنر ، یا اینکه فرصت است یا تهدید ، محرک است یا بازدارنده ، رقابت است یا تخریب و … هر دم سخنی تازه به میان می آید و به قوام نرسیده ، تمام می شود.
اما اینها همه ، تنها و تنها در پایتخت مفهوم و مصداق دارد. شما آنجا می توانید روزها و ماه ها و حتی سالها بنشینید و در این باره بحث کنید و به نتیجه برسید یا نرسید .
اینجا ، در شهرستان ، داستان چیز دیگری است …
اینجا ، قوه ی محرکه ی گروه های تئاتری جشنواره است . اینجا ، هدف و غایت آمال ، لوح و تندیس است و تنها منبع درآمد ، سکه و جایزه !
اینجا ، بقاءِ هنرمند تئاتر در شرکت در جشنواره ها خلاصه می شود نه اجرای عمومی و یا هر چیز دیگری.
اینجا جشنواره نباشد ، تئاتر نیست !
و ما اینجا تئاتر کار می کنیم . در شهری بدون سالن تئاتر ، فاقد هر گونه امکانات جهت اجرا و یا حتی تمرین تئاتر، بدون درآمد ،  دستمزد و اعتباری !
و ما به مدد چیزی شبیه معجزه ادامه می دهیم . ادامه می دهیم به امید جشنواره ای ، که امسال قرعه به نام جشنواره ای سراسری و معتبر افتاد.
جشنواره ای به نام « ماه ».
داستان تازه ای نیست … متن نمایش فرستاده می شود ، در بازخوانی قبول می شود ، گروهی متشکل از 15 بازیگر به اضافه‌ی طراح و کارگردان و … قریب به دو ماه هر روز در اتاقی کوچک عرق میریزند و تمرین می کنند . موسم بازبینی فرا می رسد و نمایش با اما و اگرهای زیادی پذیرفته می شود… اما با وجود همه ی مواردی که در اهمیت جشنواره برای  گروه شهرستانی ذکر شد ، گروه تصمیم به انصراف از جشنواره میگیرد!
انصرافی که برای گروه نمایش « وین راه بی نهایت » و حوزه هنری استان بسیار گران تمام خواهد شد به طور حتم دلایل گفتنی و ناگفتنی  متقنی دارد که ذکر برخی گفتنی های آن ، جهت اطلاع حضرت عالی ، انگیزه ی نوشتن این نامه شد .

الف -  بازخوانی
       نمایشنامه « وین راه بی نهایت » نوشته ی استاد عزیزمان نصرا… قادری ، در مرحله ی بازخوانی جشنواره ی ماه «قبول» شد و این « قبول» یعنی اینکه متن مردود نیست و حتی مشروط هم نیست و باز این یعنی اینکه کلیت نمایشنامه مادامی که به صورت نوشتار است کاملا ً مقبول هیأت محترم بازخوانی قرار گرفته است و بحثی در آن نیست که اگر غیر این می شد جای تأمل بود چرا که این نمایشنامه به همت خود حوزه هنری به زیور طبع آراسته گشته است.
بنابراین ، متن بدون اصلاحیه یا قید و شرطی پذیرفته می شود و ما با خاطر جمع شروع به تمرین می کنیم .
اما ، در بازبینی ، هیأت محترم ، شروع به ایراد گرفتن از متن می کنند که از هم گسیخته است و مبتلا به اطناب ممل و چه و چه ، و حتی معترض می شوند که چه کسی این متن را پذیرفته است !!؟
حرفی نیست … اما چرا همین موارد در مرحله ی بازخوانی به گروه ابلاغ نمی شود تا در طول تمرینات تمهیدی برای آن اندیشه شود ؟
تصور می کنم این حداقلِ هدف و منظور از وجود چنین مرحله ای در جشنواره هاست …

ب -  بازبینی 
       در طول ده سال کار حرفه ای و شرکت در جشنواره های متعدد و معتبر داخلی و بعضا ً خارجی ، ندیده و نشنیده ام که هیأت بازبینی ، متشکل از دو نفر بوده باشد !
حضور دو نفر درهیأت بازبینی بدان معناست که قرار نیست رأیی داده شود ، بلکه قرار است هیأت محترم  در رد یا قبول یک اثر با هم کنار بیایند و یکی نظر دیگری را بپذیرد .
 اما موضوع بسیار پیچیده تر می شود وقتی خبر میرسد که در بعضی استان ها ، اصلا ً هیأتی وجود نداشته بلکه تنها یک نفر زحمت بازبینی آثار را به عهده گرفته است !!
و نکته ی جالب تر اینکه تمام آثار استانهای کشور نیز توسط همین دو یا یک نفر بازبینی شده است !
جناب آقای دکتر؛ آیا انتخاب آثار در سطح یک کشور تنها با سلیقه یک و یا دو نفر ، کار منطقی و پسندیده ای است؟
آیا با گماشتن یک و یا دو نفر در انتخاب آثار ، عدالت را برقرار کرده اید؟
اگر موضوع صرفه جویی است ، پس داوری نهایی را نیز به عهده ی همین دو نفر گذاشته و خیال همه را راحت کنید !!

ج – اعلام نتایج
       به اطلاع حضرت عالی میرسانم ، نمایش « وین راه بی نهایت » در تاریخ 19/6/88 – مصادف با شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان ( ! )- توسط هیأت دو نفره ، بازبینی شد . در آن روزها ، اخبار غیر موثقی ، خبر از اعلام نتایج تا حداکثر آخر شهریور می داد .
ناگفته می دانید که تأمین اعتبار توسط حوزه هنری استان جهت تهیه ی عناصر شاکله ی تئاتر اعم از دکور ، لباس ، موسیقی و … منوط به پذیرفته شدن در جشنواره است . پس اگر اخبار صحیح می بود و اگر پذیرفته می شدیم ، نزدیک به بیست و سه روز برای تمرین ، ساخت دکور و آکسوسوار ، دوخت لباس و … فرصت می داشتیم . بنابراین ، موقتا ً تا اعلام نتایج تمرینات تعطیل شد .
بعد از گذشت یک هفته ، اخبار موثقی در سایت مرکز هنرهای نمایشی حوزه هنری حکایت از ادامه ی بازبینی ها تا ششم مهرماه  داشت . چاره ایی جز صبر کردن نداشتیم …
ششم مهر هم خبری نشد و روز نهم مهرماه خبر جدیدی از حوزه رسید : اعلام نتایج به چهاردهم مهر موکول شده است !
تعطیلات طولانی می شد و ما در شش و بش … ! اگراز روز اول می دانستیم که باید این همه مدت منتظر باشیم ، به جای تعطیلی ، حتما تصمیم دیگری اتخاذ می کردیم  . اما هنوز امید وجود داشت … در صورت حضور در جشنواره ، نه روز برای آماده سازی وقت باقی بود .( زمان زیادی است … !!)
چهاردهم  مهر، قرار شد پانزدهم  از طریق سایت آثار پذیرفته شده به اطلاع برسد که نرسید و ما تلفنی مراتب را پرس و جو کردیم که فرمودند متأسفانه پذیرفته نشده اید !
اعتراض کردیم ، قرار شد بررسی مجدد شود و این تجدید نظر ، چند روز دیگرهم به طول انجامید و بالاخره صبح روز هجدهم مهر ، متوجه شدیم مقبول جشنواره افتاده ایم ، آنهم نه از طریق سایت یا اعلام رسمی و … ، بلکه طی تماسی تلفنی که اسامی گروه را درخواست میکرد !!
و ما بعد از گذشت سی روز از بازبینی و تعطیلی که مسبب آن عدم اطلاع رسانی مناسب جشنواره بود ، شش و یا هفت روز فرصت داشتیم تا با حوزه هنری قرارداد ببندیم ، کار را با وقفه ای یک ماهه در نا کجا آبادی تمرین کنیم و به حد اجرا در جشنواره برسانیم ، دکور بسازیم ، لباس بدوزیم ، آکسوسوار تهیه کنیم و …
جناب آقای دکتر ؛
آیا تا کنون این گونه تئاتر به صحنه برده اید !!؟

د – برگزاری جشنواره و …
        نمایشنامه ی « وین راه بی نهایت » را حوزه هنری منتشر کرده ، در تالار اندیشه به صحنه رفته ، سه نسخه متن برای هیأت بازخوانی ارسال شده و سه نفر از اساتید کرام آنرا مطالعه نموده اند . پس دیگر بسیار بعید به نظر می رسد اگر کسی در آن حوزه از تعداد زیاد کارکتر و حجم بالای کار بی اطلاع باشد !
زمانی که کار پذیرفته می شود ، استنباط ما این است که از جمیع موارد مقبول افتاده است ، نه اینکه بعد از دو ماه تمرین طاقت فرسا ی گروهی بیست نفره ، طراحی میزانسن ها و نهایتا ً شکل گرفتن کار ، از کارگردان خواسته شود جمعیت گروه را به ده نفر تقلیل دهد … آنهم ظرف مدت یک هفته !!
کم کردن بازیگران نا شدنی و غیر منطقی است لذا باید از مابقی  بخواهیم در تهران جایی برای خود دست و پا کنند و اطراف هتل و رستوران آفتابی نشوند !
اما این آخرین بری نیست که از باغ پر برگ و بر جشنواره ماه میرسد .
مطلع می شویم که گروه قلع و قمع شده ی « وین راه بی نهایت » روز دوشنبه ، 27 / 7 / 88 ، ساعت چهارده پذیرش می شود و روز سه شنبه ، 28/7/88 ، ساعت پانزده ، گرد راه از رخ نگرفته اجرا خواهد داشت و لابد می بایست عرق اجرا خشک نشده ، راه برگشت در پیش گیرد که با احتساب مسیر چهارده، پانزده ساعته ی مشهد – تهران ، بیشتر از ساعات حضور در جشنواره ، در قطار یا اتوبوس خواهد بود !!
نکته ی قابل تأمل دیگر اینکه سالن پیش بینی شده جهت اجرا ، به هیچ وجه با تعداد بازیگران و حجم دکور نمایش سنخیت ندارد و سؤال من از هیأت محترم بازبینی این است که فرم مشخصات نمایش- حاوی تعداد بازیگران و در پیوست ،طرح سه بعدی دکور نمایش ( از چند زاویه مختلف ) – تنها برای حساب و کتاب هزینه هتل و ژتون غذا کاربرد دارد !؟

بس کنم که این همه ، گوشه ای از جشنواره ی « ماه » است … البتن ،  ماه  در محاق !!
 و من تنها بسان آیینه ای …
آیینه چون نقش تو بنمود راست               خود شکن ، آیینه شکستن خطاست !

جناب آقای دکتر کشن فلاح ؛

       هنرمندان شهرستانی،به همان نسبت که از پایتخت دورند ، سزاوار توجه ، احترام ، یاری و همراهی بیشتری هستند اما متأسفانه در جشنواره هایی که در تهران برگزار می شود،درست عکس این قضیه رفتار می شود...!
باری ؛ حضور در دو دوره ی اخیر جشنواره ی ماه و آشنایی با شکل برگزاری و مهمان نوازی حوزه هنری ، به خصوص در دوره ی گذشته – سال 1387 - ، به علاوه ی موارد ذکر شده ی فوق – که به زعم اینجانب به هیچ وجه شایسته ی نهادی نیست که زیر نظر مقام معظم رهبری ( مد ظله العالی ) فعالیت میکند – دلایل انصراف ما از جشنواره شماست . بگذارید یک بار برای همیشه این نا مهربانی ها را برنتابیم ؛ باشد که فرجی شود ...!!
اما جناب آقای دکتر؛
       در پایان یادآور میشوم ، اینجانب به همراه گروه و مساعدت حوزه هنری خراسان رضوی ، تمام مساعی خویش را به کار خواهیم بست تا نمایش « وین راه بی نهایت » در مشهد به اجرای عموم برسد وآن وقت حتما ً از شما وهیأت همراه دعوت به عمل خواهیم آورد که با عزت و احترام ، چند روزی مهمان گروه ما و حوزه هنری باشید تا از نزدیک به صدق گفتار حقیر و حق پایمال شده ی گروه ، پی ببرید .
آن زمان ، زیاد دور نیست … 
               
                                                                                            با احترام- رضا احمدی 
                                                                                  کارگردان نمایش « وین راه بی نهایت »
  رونوشت
جناب آقای سیدجواد رفائی- سرپرست محترم حوزه هنری خراسان رضوی جهت استحضار
جناب آقای دکتر بنیانیان- ریاست محترم حوزه هنری جهت استحضار .
جناب آقای مصلحی- مدیر کل محترم امور استان ها جهت استحضار .


کلمات کلیدی: هنر ،سینما ،تاتر و نمایش
 
بهرام بیضایی یعنی بهرام بیضایی
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢  

مطلبی رو دیدم که بسیار به دلم نشست و نشان از به زانو افتادن جهل در برابر اندیشه است اندیشه بزرگ مرد تئاتر ایران استاد بهرام بیضایی گرچه سعی میکنند نادیده اش گیرند ولی این مرد حتی دستی هم برای این به اصطلاح ارشاد گران  تو خالی تکان نمیدهد و همچنان بزرگ میماند  چون  اندیشه اش  بزرگ است   .....

لطفا خبر زیر را بخوانید .....

 

در پی انتشار برخی اخبار حاشیه‌ای درخصوص حضور یا عدم حضور بهرام بیضایی در جشنواره بین‌المللی تئاترفجر و اجرای عمومی شورای نظارت و ارزشیابی در پاسخ، به سایت ایران تئاتر اعلام کرد:

"آقای بهرام بیضایی بر مبنای آخرین توافقات انجام شده با مرکز هنرهای نمایشی همچنان می‌توانند از حمایت قاطع و ویژه این مرکز برخوردار بوده و نمایش "سهراب‌کشی" را بدون اعمال چند نکته کوچک برای حذف و یا به اصطلاح معمول "ممیزی" روی صحنه ببرند."


 
پدر سنتور ایران هم رفت تا برگی از این خزان سرد بریزد
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥  

پدر سنتور ایران هم رفت تا برگی از این خزان سرد بریزد

 

 

یاد دارم ای پدر مضرابهای

سنتورم با دل تو مینواخت

هر که در این بوم سنتوری

به دست داشت از تو میگفت

هر که علمدار موسیقی این بوم بود از تو میگفت

چه نواها به مضرابت داشتی

چه صداها به مضرابت ساختی

دلم گرفت............دلم عجیب گرفت

وقتی گفتند نیمای سنتور ایران رفت


کلمات کلیدی: هنر ،موسیقی
 
سلام به همه دوستان.......
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱  

سلام به همه دوستان خوبم
بسیار عذر خواهم از اینکه این چند وقت به روز نشدم و نتوانستم جواب محبت های شما دوستان عزیز را بدهم ...در این مدت افتخار همکاری با درام نویس بزرگ ایران استاد رضا صابری و نمایش های دیگر بطور کل وقت من رو گرفته بود و البته چه شیرین ..بالاخره بعد از یک ماه و نیم تمرین مداوم کار پر بازیگر مشق نور به کارگردانی استاد رضا صابری در تالار بزرگ هاشمی نژاد مشهد به روی صحنه رفت و 6 اجرا حاصل این کار 30 بازیگره بود که بنده هم افتخار بازی در این نمایش را داشتم و همینطور نمایش های دیگر که الان در حال تمرین هستم و امیدوارم جزء اصلی تاتر یعنی تماشاگر را همیشه راضی و شاد ببینم و باعث ایجاد دریچه ای نو به رویش و تفکر در او بشوم گرچه من جزء بسیار کوچکی باشم در یک نمایش.....
اما از دنیای بزرگ تئاتر که بگذریم شرایط امروز کشورم برایم بسیار نگران کننده است ..ای کاش این قدر قدرت باعث خراب کردن ستون های خود نمیشد و فرزندان خود را نمیبلعید ...در این روزها من هم مثل بقیه برادرانم اعتراف میکنم و تو نیز اعتراف کن که ای برادر چین و چروک صورتت و دستهای لرزانت را میبینم وقتی زبانت حامل فکر تو نیست ...میدانم خسته ای ...میدانم دل مرده ای... ....ولی اعترافت برای من رمزی دیگر از آزادی است ...چقدر خوب شنیدن را به من یاد دادی ...خوب شنیدم و خوب دیدمت ..واکنون تو مرا ببین اندیشه هایم ریشه کرده و به حس درک روزهایت رسیده ....
 هستم چون مانده ام .....هستی چون میمانم

به نام عشق و آزادی
    


 
بخوانید و بشناسید.....
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧  

سلام دوستان خوبم این چند وقت انواع پیام برای من آمد از

 گذاشتن توهین ها معذورم چون در قاموس وب من نمیگنجد

 ولی شما را دعوت به خواندن پیام های پست های  قبلی

 دعوت میکنم و اینکه حتما به وب های طرفداران آقای احمدی

 نژاد بروید و مقایسه کنید اندیشه ها را .......همین و فقط همین

 به روشنی خورشید تابان به من و شما کمک میکند تا بهتر

ببینیم و استدلال کنیم

 

پایدار و آزاد اندیش باشید همان طور که امام بود

یا حق

 


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
انسانم آرزوست....
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩  

انسانم آرزوست....

و اما جواب.....؟؟


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
وقتیکه فریاد سبز به چمن فوتبال میرسد
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸  

وقتیکه فریاد سبز به چمن فوتبال میرسد

امروز  بازی کنان تیم ملی در بازی با کره جنوبی به طور غیر عادی دستبند سبز بستند که در نیمه دوم گویی با هشداری جدی دستبند ها را برداشتند ولی بسیار لذت بردم که آن ها هم صدایشان را به ملت ایران رساندند ..البته در خبر گذاری ها گفته شده  گویا بازیکنان قبل بازی توجیح شده بودند ولی این اقدام آنها بسیار شجاعانه بوده و حتما عواقبی برایشان خواهد داشت ...این گونه حمایت ها  خود مسئولین رو هم غافلگیر کرده ....

در این روزها انقدر این موج در جامعه قوی شده که گویا موسوی شاید فقط قطره ای کوچک در بین موج بزرگ مردم باشد ولی مهم روح تازه و باوری تازه و شناختی نو در بین مردم است

هر ضربه تو .....یک دنیا اندیشه در من....

ما با آرامش کامل میمانیم و خواهیم ماند

(با تشکر از خانم نسترن برای عکس ها)

دوستان خوبم خوشحال میشم مطلب پست

 قبلی(دلتنگی با یک نور) در پایین رو هم بخوانید

 و نظر بدهید

                 یا            او                     


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
دلتنگی با یک نور
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  

بعضی وقت ها بغضی بزرگ گلویم را میگیرد ..انگار گلایه های یک عمر در من میریزد ....وقتیکه حرف ها با دیدها یکی نیست ...وقتیکه برادران و خواهرانم برای یک لبخند به زندگی سیاه و کبود میشوند ...وقتیکه یک چماق به من میگوید چشمهایت را ببند .دست هایت راببند..دهانت را ببند و خار را گل ببین...وقتیکه من هستم و میبینم ولی چشمهایم پر از اشک است و دیگر چیزی برایم دیدنی نیست ...وقتیکه برای یک عشق جان فدا میکنی و معشوق تو را رها کند ...تو را مسخره کند ....گل هایت را پرپر کند و تو تنها نظاره گر باشی...آنگاه در سجده نماز جایی است برای درد دل با یگانه معبود ..نوری که هرگز اجازه نخواهم داد موجودات زمینی برایم تعریفش کنند ..آنقدر زیباست که خودم براحتی  نور آن را میبینم و هر عینکی به دستم بدهند او را  شفاف نخواهم دید...ای معبود من گلایه دارم..گلایه ای پر از بغض ....دیگر تحمل شیون خواهرانم را ندارم ..فریاد برادرانم از درد یک  کلمه مرا آتش میزند .....انگار نه انگار  که ما روزی دوستهای خوبی بودیم ....آن هنگام است که نفسم به من میگوید به چشمانت اعتماد نکن ...حتی شاید روزی یک اسلحه به دستت بدهند و بگویند گلی را نشانه بگیر ولی امیدوارم تا آن روز پرده سیاه دنیا برایم پاره شود و آزادانه گل را ببویم....اکنون با دست های خالی فقط و فقط میبینم که سپید ترین لبخندها به اشکهای جاری تبدیل میشوند و من اینجا روی خاک مرده ای قدم میزنم که هر لحظه شاید ...شاید.....چشم هایم تمنای دیدن لبخند برادران و خواهرانم را دارد ولی اینجا پر شده از بغض ...پر شده از ترس لبخند ...پر شده از خالی.......
خدایا من جایی همین نزدیکی ها هستم ..میبینی مرا؟ ..دستهایم رامیبینی ؟....چشم هایم را میبینی؟....اشک هایم را میبینی؟.....حتما میبینی و با نگاهی غریب به این بنده کوچکت هزاران ناگفته خواهی گفت ...اینکه ببین آنچه را که بر تو و دنیایت میگذرد و من قطره قطره بر تو نمایان میکنم ....اینجا همان جایی است که تو به انسانهایش دل میبندی و اکنون     به فکر فرو میروی که چرا داس خشمشان تمام  مزرعه افکارت را شخم میزند ... ...اینجاست که باید بدانی چرا سهراب به علف لبخند میزد ..آب را میبوسید و گل ها را عاشقانه در  آغوش میگرفت ...شاید او خوب میدانست که نور در کجا میروید و من هنوز به دنبال فرار از تاریکی نوری را نتوانستم پیدا کنم .....

هنوز امید دارم که شاید تاریکی به روشنی برسد تا همه ببینیم آن چه را که نباید میدیدیم

تا شقایق هست زندگی باید کرد 

سلام میکنم به تمام خاشاک های روی زمین و خداحافظی با تمام تاریکی ها


 


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
وقتی تئاتر به سینما تنه میزند
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠  

وقتی تئاتر به سینما تنه میزند
چند روز پیش فرصتی شد که فیلم وقتی همه خوابیم ساخته بهرام بیضایی را دیدم ..بهرام بیضایی که نامش برای اهل تاتر  بسیار آشنا و بزرگ است و اسم بهرام بیضایی شاید بیشتر از اینکه من را یاد سینما بیندازد یاد تاتر میاندازد. اینکه هر بازیگر تاتر شاید آرزویش باشد هر چند نقش کوتاهی در کارهای بزرگانی همچون بیضایی و سمندریان و غیره در روی   صحنه تاتر  بازی کند و یا اینکه در یکی از نمایشنامه های  استاد بیضایی به روی صحنه برود و یا خود آن را کار  کند که به نظرم کار هر کسی نیست .....البته از تجربیات و نام بزرگ بهرام بیضایی در سینما نباید گذشت ولی برای من بیضایی یعنی تاتر.

 

 

 

 

 

 

 

در فیلم وقتی همه خوابیم به نظرم بهرام بیضایی بیشتر از اینکه یک داستان را برای ما روایت کند دغدغه های خودش را در مورد مسائل سینما و تاتر امروز ایران بیان میکند و این جالب بنظر می آید چون کلا فیلم دارد پشت صحنه ساخت فیلم وقتی همه خوابیم را نمایش میدهد و فقط انگار بیضایی است که خود نقش کارگردان فیلم را به کس دیگری داده و مسائل را از پشت صحنه فیلم خود بیان میکند ...اینکه چهره های زیبا به چه صورت با پول های گزاف جای بازیگرانی که سال ها روی صحنه تاتر عرق میریزند را در سینما میگیرند ..مانند اشخاصی مثل گلزار که فقط اگر دقایقی روی صحنه تاتر برود اگر خود را خیس نکند حتما چشمانش در جلوی جمع سیاهی خواهد رفت یا آنقدر تپق میزند که مردم خسته شوند  ...دیگر کسی نیست که کات دهد و شما سه خط حفظ کرده و جلوی دوربین بروید شما هستید و 60 تا 90 صفحه دیالوگ با میزانسن های سخت ..تک و تنها در جلوی تعداد زیادی تماشاگر ...همچنین بهرام بیضایی در فیلم وضعیت کارگردانانی که با علاقه به تاتر و با اخلاق .چگونه توسط تهیه کنندگان برای پول کارشان ضایع میشود و ضربه میخورند ...گرچه داستان فیلم در حال ساخت یعنی فیلمی که ما همواره   پشت صحنه آن را میبینیم  جالب بود و اگر بیضایی میخواست آن داستان را کامل شرح دهد بهترین فیلم سال میشد ولی به دلیل اینکه مدام صحنه ها قطع میشد و ما شاهد مشکلات گروه فیلم سازی بودیم بیشتر شاهد روایت مشکلات سینما و تاتری ها در فیلم بودیم که شاید بیضایی خواسته بغض چندین ساله اش را بترکاند
در جمع باید گفت گروه کارگردانانی همچون بیضایی را باید در سینما جدا کرد کسانی که در رسانه ملی ما دیده نمیشوند و بزرگی آن ها را باید فقط از روی کارهایشان دید
امیدوارم بیضایی و بیضایی ها همیشه در تاتر ایران بدرخشند چون خانه آن ها تاتر است   


 
دل نوشته من .....
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱  

با سلام به همه دوستان خوبم

بسیار عذر میخواهم از اینکه چند وقتی نبودم و نتوانستم جواب محبت های شما دوستان را بدهم متاسفانه درگیری ها و فوت مادر بزرگ بزرگوارم باعث شد غافل بشم از دنیای مجازی  ....اکنون قصد دارم دوباره با شما خوبان در آسمان هنر پرواز کنم

چند جلسه ای است که من افتخار شاگردی یکی از پیشکسوتان و مردان موفق تاتر استان و ایران استاد حسین طاهری  را دارم و واقعا حالا میبینم که چه اساتید بزرگی در زمینه تاتر در شهرمان است و متاسفانه در میان جمع تاتری شاید استفاده آموزشی مناسبی از این افراد نشود و نکته مهم  تجربه زیاد این پیشکسوتان عزیز است ..شاید من مواردی را که زمان زیادی میبرد تا یاد بگیرم را از انسان متواضعی همچون استاد طاهری یاد گرفتم و نکته جالب شوری است که در استاد طاهری برای آموزش است  و اطلاعات فراوان در زمینه شاخه های مختلف تاتر که شاید بتوان گفت که ایشان کتابخانه ای از هنر تاتر و سینما هستند  و برای من که بسیار بازی استاد طاهری را در صحنه میدیم و لذت میبردم جای بسی افتخار بود ...همیشه دوست دارم روزی برسد و از تک تک این اساتید که خیلی از آنها هم اکنون تاتر را کنار گذاشته و مشغول به کارهای دیگر هستند این امکان ایجاد شود که  ارگان  یا مکانی باشد و به صورت کلاس های آموزشی کوتاه از این اساتید استفاده کنیم
البته هنوز من کاربرد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را در زمینه هنر نمایش به عنوان متولی هنر در استان به خوبی درک نکرده ام

استاد حسین طاهری

                        استاد طاهری و امیر بشیری در نمایش عاشقستان


 متن کوتاهی را نوشتم که مورد توجه استاد طاهری قرار گرفت بد ندیدم بخاطر همین
 متن را بگذارم و نظر شما دوستان را بدانم

امیدوارم شما هم بخوانید و نظرتان را بدهید

مرد گِلی  را از روی زمین برداشت وبر دایره سنگی کوبید .در تنها تلالو نوری که از پنجره کارگاه به میز می تابید گردی بلند شد و بر چهره مرد زد . مرد عینک خود را بر روی میز گذاشت و بر صورتش دستی کشید. با پای راستش صفحه چرخان را به چرخش درآورد. دست را در سطل آبی فرو برد و بیرون آورد . گویی دست ها جانی تازه گرفتند . با حرکت آهنگین دستانش به تپه گل کوچک شکل میداد . گل میچرخید و هر لحظه شکل میگرفت . قطرات عرق بر پیشانی مرد ظاهر شد . صدای نفس هایش تند تر شد . گل میچرخید و میچرخید و مرد نفس و نفس میزد . نور بر گل میتابید و گل جانی میگرفت و ناگهان چرخ زیر پای مرد ایستاد . پای مرد دیگر صفحه را نمی چرخاند . دست مرد بر گل نیمه شکل گرفته گویی خشک شده بود و دیگر گردی به آسمان بلند نمیشد .دیگر صدای نفسی نمی آمد و این تنها نور بود که بر گل میتابید ...تنها و تنها نور بود و نور....

پایان
حامد خوانساری    


 
فرصتی برای یادگیری !
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧  

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"

آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

"استاد" فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!"

شاگرد گفت : اما این کار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟" جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان هستند."

مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد."


برداشتی از داستان گــاو، اثر : "پائولو کوئیلو"


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
صبح روشنی مرد کلمات رنگی بخیر
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  

 

صبح روشنی مرد کلمات رنگی بخیر

 

 

سلام ...

سلام سهراب

یادم هست که چقدر با کلامت مرا خیس کردی

زندگی را با حجم سبزی از او به من هدیه دادی

سهراب دلتنگم.....

دلتنگ روزهای خیس

روزهای لبخند درختان

روز بارش باران بر احساس مردم کوچه مان

و شادی کودکانه در حضور باد

سهراب میدانم که دلتنگم .......میدانم

خداحافظ سهراب ..زود زود پیش من بیا ...منتظرم

فرستنده : حامد

گیرنده : مرد باران های جاری(سهراب)

 

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

کاشان، قریه چنار، تابستان 1343


 
....نیچه و قیف....
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥  

نیچه و مریدش
نشریه ای در بحث از فلاسفه آلمان یادی هم از (مرید ریش نیچه ) کرده است . اول هر چه فکر کردیم عقلمان به جایی نرسید . با خودمان گفتیم اولا نیچه ریش نداشته و سبیل داشته  آن هم چه سبیلی و اگر مریدی هم داشته باشد .  باید مرید سبیلش باشد نه ریشش.. بعد فهمیدم منظورش فردریش نیچه بوده...
گویا اشتباه شده بوده
خدا بیامرزتت ای عمران صلاحی سبیلو که خوب کج فهمیدی


در ضمن با تبریکات فراوون  سال اصلاح اگوی مصرف رو به شما تبریک میگم.چند وقت پیش یک قیف دیدم فهمیدم این مصنوعه دست بشری چه نقش مهمی رو در تسهیل کارها داره ولی  احتمالا همین قیفه باعث بروز چنین اشتباهات نشریه ای میشود ..اصولا قیف  در این بوم گل و بلبل همیشه بر عکس استفاده میشد ولی انشاا.. قراره منطقی با تعریف ویژه که به شما ربطی نداره ازش استفاده کنیم به امید خدا باد کمتری مصرف خواهیم کرد و سر به زیر تر خواهیم شد . دوستانمون در عرصه موسیقی از همون ساز کوک نشده استفاده میکنن و تاتری ها نشیمنگاه خود بر زمین گذاشته و انرژی کمتری مصرف میکنن ...سینما و عاشقان آن هم مجانی به سینما ها خواهند رفت تا شاهکار های  قیفی را مجانی ببینند تا به جیب مبارک خدشه ای وارد نشود و نویسندگان پر کار این بوم قلم ها کنار گذاشته و به دنبال ذغال به جنگلها خواهند رفت ..دوست مجسمه ساز من میگفت برای اولین بار از مصالح کمتری در مجسمه سازی استفاده کرده ولی نفهمیدم چرا میگریست احتمالا از شوق چنین ابداعی بود .  
حامد سنتور هم به یومن این روزها یک بستنی قیفی خورد...

خدای مهربون یارتون  


 
ویلون ‌نوازی در مترو........
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥  

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون‌زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن ‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت ‌های مردم بود.

نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد :
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟

 

با تشکر از ارسال : خانم محبوبه کاظمی


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب ،موسیقی
 
باز شدن شکوفه ها مبارک
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠  

سلام دوستان عزیزم
 شعرصدای پای آب  سهراب رو خیلی شنیدین و خوندین ولی انقدر این شعر روحبخشه که برای من هر دفعه خوندمش حال هوای جدیدی میده و برای همین قسمت کوتاهی از این بارش کلمات رو میذارم
وخدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها میگیرم
در نمازم جریان دارد ماه،جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را باد ،گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف میخوانم
پی قدقامت موج
دوستان خوبم
تقریبا یک سال خورده ای میشه که این وب رو درست کردم و فکر نمیکردم که بتونم و انگیزه  در من ایجاد بشه که ادامه بدم ولی محبت و حضور شما دوستان خوبم باعث دلگرمی من شد و همین باعث شد این وب برام جایگاهی بیشتر از یک محل گذاشتن نظرات شخصی من باشه و مقداری دید من رو عوض کرد و اهمیت موضوعاتی رو برام بیشتر کرد ...به قول  یکی از بزرگان نمایشنامه نویسی ایران محمد چرمشیر ما باید هم بهتر ببینیم هم بهتر بشنویم این دو کلمه خیلی ساده نوشته میشه ولی وقتی فکر میکنم میبینم این تمام زندگی ماست
سال نو و عید نوروز رو به همتون تبریک میگم و از خدا میخواهم به همه ما قدر ت بهتر دیدن  و بهتر شنیدن رو بده
رویاهاتون شبنمی
(خدای مهربونی یار وهمراهتون)  


 
سه روز که در یک نگاه گذشت همراه با یکی از اولین های نمایشنامه نویسی ایران
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳  

طی سه روز گذشته استاد محمد چرم شیر مهمان حوزه هنری مشهد بود و من هم این افتخار برام حاصل شد که در این سه روز در کارگاه آموزشی نمایشنامه نویسی ایشون شرکت کنم . واقعیت اول یک مقدار دو دل بودم آخه من با این تجربه کم بیام تو کلاس کسی که میگن  از قبل انقلاب تا حالا تخصصش نمایشنامه نویسی است و یکی از ستون های نمایشنامه نویسی ایران است و انقدر نمایشنامه نوشته که من تا حالا فقط 102 تاش رو اسماشون رو پیدا کردم و تعدادی که حتما چاپ نشده وجود داره ...اول کمی دلهره و بعد که ایشون رو دیدم واقعا تواضع و سادگی استاد برام جالب بود و من رو بیشتر علاقمند محمد چرمشیر کرد .
در واقع من فهمیدم که چقدر کم میدونم و چقدر دنیای نمایشنامه نویسی بزرگه و در واقع اینو میشه از خوندن کارهای چرمشیر هم احساس کرد ....اتفاقا در آخرین روز ورک شاپ بچه های حوزه کاری به نام نجواهای شبانه رو از محمد چرم شیر نمایشنامه خوانی کردند . قصه سه سرباز بود که بنظرم هر کدوم یک فیلسوف با افکار منحصر به فرد بودند با ساختاری قوی که نشونه کارهای استد چرمشیره ..بعد از اجرا هم آقای چرمشیر کمی صحبت پیرامون تاتر امروزایران کردند و یک نکته در صحبت هاشون من رو خیلی متاثر کرد که گفتن که ما نسل سوخته تاتر ایرانیم و در واقع پشت در انقلاب موندیم ...این صحبت یکی از بهترین های نمایشنامه نویسی ایرانه ....
وقتی با خودم فکر میکنم حس میکنم که هر انقلابی باعث تغییرات بزرگی در هر عرصه ای میشه و انقلاب در ایران هم تونسته چنین اثری رو بر تاتر بذاره که استاد محمد چرمشیر از چنین لفظی استفاده کنه ... یاد نامه دکتر علی رفیعی که دوست خوبم محمد جهانپا تو وبش گذاشت افتادم که تیترش این بود (ما تاتری ها متوهم هستیم) متن تلخی که اگر در بطن تاتر باشی شاید خیلی درونت رو بسوزونه و بگذار که دیگه نگم.......
 .......با امید به اینکه همه درها برای تاتر باز بشن تا کسی پشت در نمونه.........
در پایین مختصری از زندگینامه و تعداد کمی از کارهای استاد چرمشیر رو قرار دادم

تاریخ تولد: 1339تهران
تحصیلات: کارشناسی نمایش از دانشکده هنرهای دراماتیک؛ ورودی 1358 فارغ‌التحصیل 1366

نمایش‌ها:
نگارش داستان کوتاه"شب گل"؛ (چاپ نشده است)؛ 1358
نگارش فیلمنامه"من آن ستاره‌ را دیدم"؛ (چاپ نشده است)؛ 1358
نگارش نمایشنامه"دادگاه نور نبرگ"؛ (چاپ نشده است)؛ 1362
نگارش نمایشنامه"خروس و روباه"؛ (چاپ نشده است)؛ 1363
نگارش نمایشنامه"قتل در پیاده رو"؛ (چاپ نشده است)؛ 1363
نگارش نمایشنامه"حریم خلوت دل"؛ (چاپ نشده است)؛1363
نگارش نمایشنامه"پژهان‌های مردی که خانه‌اش ویران بود(نفرین) اقتباس از گوئرنیکا نوشته"آرابال"؛ 1365 به کارگردانی"لیلا پرویزی" (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"آن گاه که ماه بالا می‌آید" اقتباس شده"از طلوع ماه" نوشته"لیدی گریگوری"؛ 1365 به کارگردانی"قاسم زارع"؛ 1365(چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"گریه در آب"؛ 1366 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381 به کارگردانی"حسین خلیلی‌فر"؛ 1366
نگارش فیلمنامه"صبح چهلمین روز"؛ 1366 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"باغ آرزوها"؛ 1364 به کارگردانی"قاسم زارع"؛ 1364 ‌ نشر جهاد دانشگاهی؛ 1366
نگارش نمایشنامه"مسیح هرگز نخواهد گریست"؛ 1364 به کارگردانی"اسماعیل خانی"؛ 1364‌ نشر جهاد دانشگاهی؛ 1366
نگارش نمایشنامه"برجاماندگان یحیی ؟؟"؛ 1365 به کارگردانی"حسین جعفری"؛ 1366 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"چکامه نخست(صفر) "؛ 1367 به کارگردانی"حسین عاطفی"؛ سال(؟)؛ (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"باز باران"؛ 1367 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"تراژدی"؛ 1367 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"من اشتباه کردم"؛ 1368 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"متوری"؛ 1369 به کارگردانی"شهره لرستانی"؛ 1369 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"اسماعیل اسماعیل"؛ 1369 (کارگردانی و چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"وصله بر سوسوی فانوس نیاویخته بر این درخت زیتون"؛ 1369 به
نگارش نمایشنامه"نجواهای شبانه"؛ 1370 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"مضحکه نامه دن کیشوت لامانچایی" اقتباس شده از"دن کیشوت" نوشته"سروانتس"؛ 1370
نگارش نمایشنامه"بی‌بی سرباز ول"؛ 1370 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"واقعه خوانی جهاز جادو"؛ 1370 به کارگردانی"آتیلا پسیانی"؛ 1370
نگارش نمایشنامه"تنگنا"؛ 1371 (چاپ ‌‌نشده است)
نگارش نمایشنامه"شازده کوچولو" (تعزیه) اقتباس شده از"شازده کوچولو" نوشته"آنتوان دوسنت اگزوپری"؛ 1371 به کارگردانی"حسین احمدی‌نسب"؛ 1372
نگارش نمایشنامه"غزل در حریر"؛ 1371 به کارگردانی"امیر دژاکام"؛ 1372
نگارش نمایشنامه"بوی خون معطر"؛ 1372 به کارگردانی"سیروس کهوری‌نژاد"؛ 1373 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"ساعت مکاشفه" (افسانه ماه رنگ پریده)؛ 1373 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"چهل گیس"؛ 1373 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"وقتی که شهر شلوغ می‌شه قورباغه... "؛ 1374 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"خلوتگاه"؛ 1374 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"دوچرخه و سیرک"؛ 1374 ‌
نگارش نمایشنامه"شهود"؛ 1373 به کارگردانی"مریم کاظمی"؛ 1377 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"شرحی کشاف در باب زندگی و مرگ نابهنگام زنی در مطبخ"؛ 1365 به کارگردانی مشترک"حمید قطبی و سیمین خرم"؛ 1372 ‌ روز‌نامه‌ آفتاب امروز؛ 1378
نگارش نمایشنامه"روزگار و نغمه‌هایش"؛ 1373 به کارگردانی"کرامت رودساز"؛ سال(؟) نشر ‌صنوبر؛ 1378
نگارش نمایشنامه"گفت‌وگوی بی پایان ستاره با مادرش به وقت مردن"؛ 1373 به کارگردانی"سپیده نظری‌پور"؛ سال(؟) ‌ نشر صنوبر؛ 1378
نگارش نمایشنامه"بحرالغرایب" اقتباس از"طوفان" نوشته"ویلیام شکسپیر"؛ 1372 ‌ نشر صنوبر؛ 1379
نگارش نمایشنامه"در قاب خالی مانده"؛ 1366‌ نشر نیستان؛ 1380
نگارش نمایشنامه"پشت شیشه‌ها"؛ 1365 ‌‌‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"خداحافظ"؛‌‌ 1364 به کارگردانی"حسین جعفری"؛ 1366 ‌نشر کارگاه نمایش ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"بانوان و آقایان"؛ 1364؛ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"اسب"؛ 1364 به کارگردانی"بهرام عظیم‌پور"؛ 1369‌ نشر صنوبر و مجله‌ی سینما تئاتر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"شب و گربه و زیر طاقی"؛ 1364 به کارگردانی"محمد اطبایی"؛ 1373 نشر صنوبر و مجله‌ی دوران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"یک غزل غمناک" (گزارش)؛‌ 1368 ‌‌نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381 مجله کارنامه، شماره اول؛ سال(؟)
نگارش نمایشنامه"مروارید"؛ 1369 به کارگردانی"حسین احمدی‌نسب"؛ 1372 ؛ ‌ انتشارات روزبهان؛ 1381
نگارش نمایشنامه"شام آخر"؛ 1369 (اجرای دانشجویی)، نشر ‌در کارگاه تئاتر ایران؛‌ 1381
نگارش نمایشنامه"تصویری کهنه بر قاب قدیمی"؛ 1370 به کارگردانی"حسین عاطفی"؛ 1371 نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"حشمت"؛‌ 1373 به کارگردانی"بهرام عظیم‌پور"؛ 1378 – 1373 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
کارگردانی"حسین عاطفی"؛ 1369 ‌مجله گردون، شماره 20؛ سال(؟)نگارش نمایشنامه"بودن یا نبودن"؛ 1372 به کارگردانی"آتیلا پسیانی"؛ 1373 – 1372 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران با همکاری شرکت شبکه آفتاب کیش؛ 1381
نگارش نمایشنامه"فاطمه عنبر"؛ 1371 به کارگردانی"آتیلا پسیانی"؛ 1373‌ نشر روزبهان؛ 1381
نگارش نمایشنامه"روزی از زندگی یک آدم عشق پیت"؛ 1372 به کارگردانی"شکوفه ماسوری"؛ سال(؟) ‌ نشر صنوبر؛ ‌ 1381
نگارش نمایشنامه"یادگاری‌ها"؛ 1373 به کارگردانی"رویا کاکاخانی"؛ 1381 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"تو را دریا خوابی است"؛ 1375 به کارگردانی"امیر دژاکام"؛ 1375 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"آبی که گاوی خورد شیر می‌شود"؛ 1375 به کارگردانی"آتیلا پسیانی"؛ 1375 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"البته واضح و مبرهن است که... "؛ 1375 (اجرای دانشجویی شده است) ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381 ‌ مجله سینما ـ تئاتر، سال 4، شماره 20؛ 1376
نگارش نمایشنامه"شرفنامه یحیی تیره بخت"؛ 1374 به کارگردانی"سیروس کهوری‌نژاد"؛ 1375 مجله نمایش؛ شماره 6؛ 1377
نگارش نمایشنامه"یک بوته گل برای لیلا"؛ 1374 چاپ نشر جهاد دانشگاهی؛ 1378 ‌ مجله صحنه، شماره 2؛ 1377
نگارش نمایشنامه"ساز سحرآمیز"؛ 1375 به کارگردانی"ستاره پسیانی"؛ 1377 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"رضا موتوری"؛ 1377 به کارگردانی"معصومه تقی‌پور"؛ 1377
نگارش نمایشنامه"عاشق کشون"؛ 1377 به کارگردانی"سیاوش طهمورث"؛ 1377 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"در شب سر زمستانی"؛ 1378 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"خواب بی‌وقت حوریه"؛ 1374 به کارگردانی"عباس غفاری"؛ سال(؟) ‌ نشر صنوبر؛ 1378
نگارش نمایشنامه"شبانه"؛ 1375 به کارگردانی"حسن سرچاهی"؛ 1378 ؛ سال(؟)؛ چاپ نشر صنوبر؛ 1378
نگارش نمایشنامه"دشنه و دل"؛ 1378 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"مرغ‌هایی که از تخم‌مرغ‌های پخته به دست می‌آید"؛ 1377 به کارگردانی"سیروس کهوری‌نژاد"؛ 1377 ‌ مجله صحنه، شماره 4؛ 1378
نگارش نمایشنامه"سفرنامه مرجان(ما بودیم که آن‌ها آمدند) "؛ 1379 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"کوچه اقاقیا"؛ 1376 به کارگردانی"حسین محب‌اهری"؛ 1379 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"مکبث" اقتباس شده از نمایشنامه"مکبث" نوشته"ویلیام شکسپیر"؛ 1379 به کارگردانی"فرهاد مهندس‌پور"؛ 1379 ‌ نشر نمایش، شماره(؟)؛ 1380
نگارش نمایشنامه"دیر راهبان" اقتباس شده از رمان"دیر راهبان" نوشته"دوکاسترو"؛ 1380 به کارگردانی"فرهاد مهندس‌پور"؛ 1380 ‌ نشر صنوبر؛ 1380
نگارش نمایشنامه"ابر در فنجان"؛ 1378 به کارگردانی"رویا کاکاخانی"؛ 1379 ‌ نشر نیستان؛ 1380
نگارش نمایشنامه"با دهانی پر از سیب"؛ 1380 به کارگردانی"امیر دژاکام"؛ 1380 ‌نشر صنوبر؛ 1380
نگارش نمایشنامه"روز رستاخیز" اقتباس شده از"محشر صغری" نوشته"کونویتسکی"؛ 1380 به کارگردانی"فرهاد مهندس‌پور"؛ 1380
نگارش نماشنامه"ناتمام" (واگویه)؛ ‌1374 به کارگردانی"آناهیتا اقبال‌نژاد"؛ 1381‌ نشر نیستان؛ 1380
نگارش نمایشنامه"بهجت"؛ 1378 به کارگردانی"زهرا صبری"؛ 1380 و"حسین عاطفی"؛ 1379 چ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش"سه پنجره از شادی"؛ 1374 ‌نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"شیش و بش"؛ 1376 ‌ نشر نیلا؛ 1381
نگارش نمایشنامه"پچپچه"؛ 1376 به کارگردانی"فاطمه نقوی"؛ 1377 ‌نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"مادرم گودزیلا"؛ 1377 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381 ‌ مجله گزارش فیلم، سال7، شماره 89؛ 1381
نگارش نمایشنامه"خاموشی ماه"؛ 1377 به کارگردانی"رویا کاکاخانی"؛ 1381 – 1380 نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"قلاده برای سگ مرده"؛ 1378 به کارگردانی"سیروس کهوری‌نژاد"؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"شاباش خوان"؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"فانوس خیس"؛ 1379 به کارگردانی"آناهیتا اقبال‌نژاد"؛ 1379 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"آمین گفتن خفتگان در عنبر" (مرد پنجم)؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"کباب قناری بر آتش سوسن و یاس"؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمایشنامه"بسه دیگه خفه شو! "؛ 1380 به کارگردانی"آتیلا پسیانی"؛ 1381 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"کالیوگولا شاعر خشونت"؛ 1381 نوشته"آتیلا پسیانی"؛ 1381 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"آرامش در حضور دیگران"؛ 1381 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"کسی نیست تا این همه داستان را به یاد آورد"؛ 1381 به کارگردانی"رضا حداد"؛ 1381 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1381
نگارش نمایشنامه"در مصر برف نمی‌بارد"؛ 1381 به کارگردانی"علی رفیعی"؛ 1381
نگارش نمایشنامه"مادام کامیون"؛ 1379 ‌‌ نشر درود؛ 1382
نگارش نمایشنامه"روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت"؛ 1382
نگارش نمایشنامه"رقص مادیان‌ها" اقتباس از"یرما" نوشته"گارسیا لورکا"؛ 1382
نگارش نمایشنامه"دیرم شده باید بروم" اقتباس از"خیابان بوتیک‌های تاریک" نوشته(؟)؛ 1382 به کارگردانی"محمد عاقبتی"؛ 1383
نگارش نمایشنامه"هاهاها"؛ 1378 ‌نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1383
نگارش نمایشنامه"بتیل‌ها"؛ 1378‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1383
نگارش نمایشنامه"زمین صفر"؛ 1380 به کارگردانی"آتیلا پسیانی"؛ 1383
نگارش نمایشنامه"با دهان بند سکوت"؛ 1380 به کارگردانی"رضا حداد"؛ 1382 نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1383
نگارش نمایشنامه"می‌بوسمت و اشک" اقتباس شده از نامه‌های"واتسلاو هاول به همسرش الگا"؛ 1382 به کارگردانی"محمد عاقبتی"؛ 1382 نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1383
نگارش نمایشنامه"کسی در خانه را می‌زند در ساعت پنج عصر"؛ 1381 ‌ نشر کارگاه تئاتر ایران؛ 1383
نگارش نمایشنامه"رویای بسته شده به اسبی که از پای نمی‌افتد" براساس"یادداشت‌های روزانه کریستف کلمب"؛ 1383 به کارگردانی"آروند دشت‌آرای"؛ 1383 ‌ مجله هفت؛ مرداد 1383
نگارش نمایشنامه"آداب متبرک سکوت" اقتباس از"شاه لیر" نوشته"ویلیام شکسپیر"؛ 1383 به کارگردانی"کامبیز اسدی"؛ 1383
نگارش نمایشنامه"دلواپس اشک‌های من نباش"؛ 1383 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"عاشقانه‌های صفورا"؛ 1383 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"کبوتری ناگهان"؛ 1382 به کارگردانی"عباس غفاری"؛ 1384 ‌ نشر نیلا؛ 1384
نگارش نمایشنامه"عصر معصومیت"(خون مثل استیک) اقتباس شده از"فرانکشتاین" نوشته"مری شلی"؛ 1380 به کارگردانی"حسن معجونی"؛ 1384
نگارش نمایشنامه"سفر دور و دراز و فراموش نشدنی سلطان به دیار فرنگ به روایتِ مردی مشکوک"؛ 1374 به کارگردانی"سیروس کهوری‌نژاد"؛ 1374 ‌نشر نیلا؛ 1384
نگارش نمایشنامه"می‌خواستم اسب باشم" اقتباس از"خاطرات یک دختر جوان" نوشته"آن فرانک"؛ 1383 چاپ نشر نیلا؛ 1384
نگارش نمایشنامه"پروانه و یوغ" براساس"نامه‌های ونگوگ"؛ 1384 به کارگردانی"آروند دشت‌آرای"؛ 1384
نگارش نمایشنامه"آسمان روزهای برفی" بازخوانی فیلمنامه‌"بانی و کلاید"؛ 1384
نگارش نمایشنامه"خواب آهسته مرگ" بازخوانی رمان"ماجرای عجیب دکتر جکیل و مستر هاید"؛ 1384
نگارش"تنها خدا حق دارد بیدارم کند" اقتباس از"اسکارو خانم صورتی" نوشته"اریک امانوئل اشمیت"؛ 1383 به کارگردانی"محمد عاقبتی"؛ 1385
نگارش نمایشنامه"خم می‌شوم و ماه را می‌بوسم" (اعتراف)؛ 1382 به کارگردانی"آروند دشت‌آرای"؛ 1385 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"قدم زدن روی ابر با چشمان بسته" بازخوانی"یادداشت‌های روزانه ویرجینیا وولف"؛ 1384 به کارگردانی"آروند دشت‌آرای"؛ 1385
نگارش نمایشنامه"بر بال‌های کلاغ شب" بازخوانی"یادداشت‌های فروید"؛ 1385 (چاپ نشده است)
نگارش نمایشنامه"سرزمین آسمان" بازخوانی نمایشنامه"ژاک و اربابش" نوشته"میلان کوندرا"؛ 1384 ‌ مجله هفت، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش نمایشنامه"گذر پرنده‌ای از کنار آفتاب"؛ 1384 ‌ نشر نیلا؛ سال(؟)
نگارش نمایشنامه"روزگار نازنین طلعت مهربان"؛ 1377 به کارگردانی"سیروس کهوری‌نژاد"؛ 1377 ‌ مجله دنیای تصویر، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش نمایشنامه"جایی گوشه قلبم منتظر ‌چیزی هستم"؛ 1376 ‌ مجله دنیای تصویر، شماره 56 ؛ سال(؟)
نگارش نمایشنامه"زمان سکوت برای زندگان"؛ 1374 به کارگردانی"سیروس کهوری‌نژاد"؛ 1375 ‌مجله نمایش، شماره(؟)؛ سال(؟)
گردآوری"مژگان نفریه"
تنظیم"سایت ایران تئاتر"

البته تعدادی عکس از کارگاه آموزشی است که اگر به دستم برسه حتما میذارم

           ..............خدای مهربانی یار و همراه همه شما ............


کلمات کلیدی: هنر ،تاتر و نمایش
 
نوشته از اعماق دل
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  

نوشته ای که در زیر میخوانید نوشته شخصی یا انسانی یا دوستی یا جوانی از جنس آسمان  است که بدلیل اینکه دچار بیماری سختی شده بود  و پروازش قطعی بود دوست داشت اعضای بدنش اهدا شود ولی خانواده اش موافق نبودند و این چند خط را روز قبل از فوتش نوشت ....

(رها شدنم مبارک !! مهم نیست اگر چون شیطان در آتش بسوزم همینک نیز می گدازم . رهاییم را محترم شمارید ، مشت هایم گشوده اند ببینید خوب نگاه کنید ، با شمایم نه معشوقه ام و نه عاشق هیچ کدام ، نه عشقتان را در دستهای خالی ام جستجو کنید و نه منت عشق گریزپایتان را بر من نهید ! تمام عشق های دنیا تمامی عاشقانش و تمام معشوقه هایش از آن شما باد مرا تنها به حال خود واگذارید و بس . بگذارید آزاد بمیرم نه در بند فقط همین .!!!  )

این نوشته کوتاه آنقدر در من تاثیر گذاشت که نتوانستم از آن به راحتی  بگذرم ....

این شاید موجی از کلمات باشد که هر انسان فقط یک باردر عمرش از از اعماق وجودش جاری میشود

خوشحالم که که او به آرزویش رسیده .....

ولی ما.................


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
دو روز مانده به پایان جهان....
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧  

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
همراز یکدیگر باشیم
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸  

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...

سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امکان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریکه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید ..
.


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
نمایش خوب ....بازی خوب
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧  

امشب در حوزه هنری مشهد هنرمند محبوبم محمد جهانپای عزیز کاری بنام  بر پهنه دریا نوشته اسلامیر مرژوک رو با گروه 4 نفره اجرا کردند.تو برف شدید چون میدونستم که کار محمد جهانپاست و ارزش دیدن رو داره خودمو بالاخره رسوندم.  نمایش طبق گفته آقای جهانپا  در واقع تصویری است که مرژوک از دوران خودش در لهستان و وضع سیاسی اش ترسیم کرده که به خوبی در طول نمایش قابل فهم بود . داستان قصه 3 نفر است که در قایقی در وسط دریا گیر کرده اند و گرسنگی حسابی بر اون ها غلبه کرده این سه نفر گنده. متوسط . کوچک نام دارند بنا براین تصمیم عجیب و خنده داری میگیرن و کمدی از این جا شروع میشه ...میگن حالا چه کنیم تصمیم میگرن که یک نفر خودش رو فدا کنه تا دو نفر دیگه اون رو بخورن ... کار به انتخابات میرسه و بحث دموکراسی و داستان پیش میره تا پستچی با سر زبونی به قایق اون ها نزدیک میشه که نقش اون رو محمد جهانپا به زیبایی بازی میکنه و ادعا میکنه که شنا کنان نامه ای برای اون ها آورده این قسمت از کار واقعا جالب و دیدنی و کمدی و دیالوگ بین بازیگرا بسیار روان و سلیس صورت میگیره خلاصه اینا کاری میکنن تا پستچی بیچاره از ترس اینکه نخورندش فرار میکنه  و آخر هم تصمیم به خوردن کوچیکه میگیرن  که میفهمن غذا در قایق هست ولی گنده یا رییس باز هم از خوردن کوچکه منصرف نمیشه و این نکته پر مفهوم کار بود......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نکته جالب علاوه بر بازی خوب و خوانش عالی. خود متنه. که بنظرم پر از مفهومه که با طنز به بهترین نحو بیان شده اینکه انسان در جوامع سیاسی امروز که سیاست وارد زندگی هر کسی شده به نحوی خودش رو در این بازی درگیر کرده و انگار که نمایش در صحن مجلس یا پارلمان و بازیگران هر کدام نماینده ای با عقیده مختلف هستن که رییس یا همون نماینده قوی تر سعی داره با زیباترین حالت سر ضعیفه رو زیر آب کنه و متوسطه هم نمادی از انسان حزب باد رو میشه درش دید و در حالتی دیگه میشه حکومت ها رو دید که با هندوانه های بزرگ دادن  زیر بغل مردم بد ترین بلاها رو سر اونها در میارن و از طرفی شیپور عدالت میزنن  وحتی در بهترین وضع ممکن باز هم با سیاست مذخرف حاضر به کمک به مردم نیستن چون مردم در سیاست اونها همیشه باید در اضطراب گرسنگی باشند و بخاطر این باید برای این نمایش کمدی گریست تا اینکه بخندیم ولی بازیگر با بازی خوبش به ما میگه که بخندیم و این هنر بازیگره که میتونه بنظرم تلخی ها رو با بازیش برامون شیرین کنه و همینطور نویسنده که با فهم و درک بالاش از موقعیت زمان خودش  و ارائه اون به صورت کمدی در واقع ما رو میخندونه چیزی که من میتونم به اون (گریه خنده آور بگم ) اون به ما میگه ببین تو چه بدبختی گیر کردی .. پس بلند شو و قه قه بخند به همه اون هایی که بیچارت کردن

به بچه های گروه و همینطور محمد جهانپای عزیز بخاطر این اجرای خوب تبریک میگم

 


 
......نگاهی تازه تر از فردا...
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳  

                           همین....

           . .......  خدای مهربانی یارتون  .......


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
تاتر مشهد با 4 نمایش در تاتر 27 فجر
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸  

امسال تاتر مشهد حضوری قابل قبول در تاتر 27 فجر دارد و این نشونه استعداد و توان بچه های مشهد در تاتره که مطمئنا بهتر هم خواهد شد ..

امسال نمایش به آسمان نگاه کن با کارگردانی محمد مهدی خاتمی و باز ی هنرمند مورد علاقه من سروش طاهری عزیز و چند تن از هنرمندان دیگر در تالار قشقایی روی صحنه رفت و نکته جالب بازدید وزیر ارشاد از این نمایش بود. چند عکس از این کار رو در پایین میبینید

همچنین بقیه کار های مشهد که در تماشاخانه مهر روی صحنه میرود شامل

تله موش پرنسس به نویسندگی صحرا رمضانیان و کارگردانی عبدالله برجسته که کاری واقعا دیدنی است که در مسابفات منطقه ای هم برنده و انتخاب شد

یوسف می آید کاری از آقای سعید تشکری که تو مشهد هم من اونو دیدم. موضوعش  درباره جنگ است و دختری که پدرش رو میخواهد تازه بشناسه

و( بگذار گاهی در هوای خیالت پرسه بزنم ) کاری از علی حاتمی نژاد

امیدوارم که تاتر مشهد در سال های بعد کار های بیشتری رو در فجر داشته باشه چون لیاقت این رو بچه های مشهد نشون دادن

نکته دیگه اینه که قراره از هنرمند بزرگ مشهد که جزو معدود هنرمندان مشهدی است که به تهران نرفته و باعث افتخار مشهده در تاتر فجر ازش تجلیل بشه و اون کسی نیست جز هنرمند محبوبم و کسی که واقعا کاراش رو از ته قلب دوست دارم و هم شخصیتش رو .  استاد رضا صابری که برای سا لها تلاش در عرصه تاتر از ایشون تجلیل خواهد شد                                          

   با آرزوی موفقیت برای همه شما و هنرمند محبوبم سروش طاهری عزیز       

          ... به امید روزهای بهاری برای تاتر مشهد ...


 
مردی که میخواهد بهترین باشد.....
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳  

تبریک به همه کسانی که منتظرش بودند...

 >>.............به امید آینده ای بهتر...........<<


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
مثــل مــداد بــاش !
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠  

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
سفر به اعماق تاریک خیال........
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  

وقتی یه گربه می اومد روی دیوار ، توی آفتابی هوای پاک روزهای خوب از درخت سیب بوی تازگی فواره می زد ، مرغها گربه رو می دیدند چشمکی به هم می زدند و ریسه می رفتند ، جوجه ها همدیگر رو خبـر می کردن و می دُیدن پیش مرغشـون.

گربه نیگا می کرد به اوضاع مشکوک حیاط و آروم می پرید پائین ، خروسه می اومد می گفت چه تونه گربه هه داره میاد ! مرغا می گفتن می دونیم ، سگ پشمالوی تازه وارد نوۀ آقا بزرگ چشاش بسه بود ، سرشو که بلند میکرد می دید همه دارن می خندن پا می شد و میرفت تو حیاط ، گربه سگو که میدید شوکه می شد سگه می پرید میگرفتش گربه میخواست در ره ، ولی گیر می افتاد ... سگه چشمکی به جوجه ها میزد. بعد به گربه می خندید ، جوجه ها دمر می شدن پا رو به هوا می خندیدن ، خروسه دلش درد می گرفت از خندۀ زیاد سگ پشمالو دستاشو دراز می کرد گربه می خندید و دستشو می گرفت همه می خندیدن ، حتی گربه هم می خندید.

کنار اون باغچه قشنگ ، خانم بزرگ سبزی کاشته بود همسایه با دو تا بنه سیر می اومد در بزنه در باز بود می اومد تو خانم بزرگ سبزی می چید براش ، سیرا رو هم همسایه به زور می داد به خانم بزرگ.

بعد از ظهر ها آقا بزرگ می شست پای کرسی تو حیاط واسه نوه کوچولش قصه میگفت گربه هه و سگه با کاموای خانم بزرگ بازی می کردن. بچه ها قصه آقا بزرگو واسه هم دوباره تعریف می کردن. یه کبوتر یه روزی اتفاقی می اومد تو اتاق زیر شیربونی همه می دُیدن دنبال کبوتر آقا بزرگ زود تر می رسید ولی نوه کوچول کبوترو ور میداشت نازش می کرد ، هورا کشون می رسیدن پائین خانم بزرگ آب می آورد مرغا لونه شونو واسه یه مهمون جارو می زدن. از فرداش کبوتر بالش خوب می شد و دیگه از اونجا نمی رفت.

خانم بزرگ لباس می شست نوه کوچول از پشت آب می ریخت روش ، خانم بزرگ نوه کوچول رو مینداخت توی تشت کف ، آقا بزرگ می خندید نوه کوچول لباساشو همونجا در می آورد و لخت می شد خانم بزرگ هم همونجا می شستش و بعد لباس تازه شو می آورد بپوشه.

نوه کوچول بزرگ می شد کم کم ، جوجه ها داشتن تخم میذاشتن ساعت نیمه شب همه جا روشن بود نوه کوچول جوون کتاب می خوند ، داستان قهرمانی دلاوری کهنه کار. خانم بزرگ چند وقته مریضه نمازشم رو تختش خوابیده می خونه آقا بزرگ میگه کی میری می خوام نامزدم و بیارم خانم بزرگ می خندید اشک از تو چشای آقا بزرگ سر می خورد. همسایه می اومد با یه قیمه پلو تو چادر می گفت اینو تو خونه ما جا گذاشتین آقا بزرگ می گفت پس تو برده بودیش خانم پاشو غذا پیدا شد.

سفره رو نوه کوچول مینداخت سبزی باغچه کم مونده بود آب رو هم همین امروز صبح از چشمه آورده بود قاشق قاشق قیمه میداد به خانم بزرگ و می گفت مکه چه خبر بود دیگه ؟ خانم بزرگ مثل هفت سال پیش دوباره با آب و تاب تعریف از هتل می کرد. می گفت سیاهه منار و گرفته بود می گفت برین کنار.

یه چند سال بعد خانم بزرگ و آقا بزرگ رو ، نوه کوچول با نوه هاش سر خاکشون میدید. تو حیاط خونه واحد رو واحد ساختن گربه ها رو با اثاثیه مرغا دور انداختن خروسه رو پختن.

امروز دیگه گربه رو دیوار نمیاد. توی محل یه خونه با حیاط هنوز باقی مونده ! صدای مرغ میاد از تو حیاط تلویزیون ولی سبزی نکاشتن جائی. همسایه سلام رو علیک نمی گیره. درای خونه هارو قفل می زنن، آقا بزرگا نمی خندن.

آقا کوچول واسه نوه هاش قصه می خواد بگه نوه هاش خوابشون میاد آقا کوچول میره می خوابه بعد نوه هاش میرن تو کوچه کسی رو نمی بینن باهاش بازی کنن بر میگردن می خوابن. واسه یه کبوتر دیروز دو نفر رو کشتن مادر یکیشون شکایت کرده از اون یکی. از خونه پائینی صدای کتک میاد بچه گریه میکنه ، مادره طلاق می خواد پدر بچه مهریه رو نمیده بچه شیر می خواد ...!

پسر خاله آقا کوچول مریضه بچه هاش بردنش بیمارستان مهر و امضاش رو گرفتن خونه رو فردا بکوبن. رئیس پلیس میگه به بابات پول دادی رسید بگیر. یه ستاره میاد تو آسمون نگاش کنی تو درو می بندی نیاد تو یه دفعه. توی حیاط یه غریبه پاورچین را میره می پرسی: شما؟ خواهش میکنه چیزی نگی ... در می ره.

وضع آشفته شده است ، درون کوچه ها دیگر کسی بازی نمیکند شوری پیدا نمیشود جایی ، انتظار این که شاید مهربانی بیاید دیگر نیست و خوب بودن تبدیل به اسطوره می شود کم کم...
                                 ((خدای مهربانی یار و همراهتون))


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
اعلام‌ 9 نمایش منتخب بخش ‌تجربه‌های نو جشنواره تئاتر فجر
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  

بخش تجربه‌های نو بیست‌وهفتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر با 9 نمایش برگزار می‌شود.
به گزارش سایت ایران تئاتر، هیأت بازبینی بخش تجربه‌های نو متشکل از فرهاد آئیش، فرشید ابراهیمیان و رحمت امینی 9 اثر راه یافته به این بخش را به شرح زیر معرفی کردند:
نمایش"اودیسه" نوشته و کار همایون غنی‌زاده از تهران
نمایش"عجیب ولی واقعی" نوشته علی اصغری و یاسر خاسب با کارگردانی یاسر خاسب از بهشهر
نمایش"دادگاه هملت" نوشته و کار کوروش اسداللهی
نمایش"گودو در انتظار گودو" با کارگردانی آرش ‌میرطالبی
نمایش"مده‌آ ـ رپرتاژ" نوشته آتیلا پسیانی و مهدی صدر با کارگردانی مهدی صدر
نمایش"ملانصرالدین" نوشته نسیم احمدپور با کارگردانی علی‌اصغر دشتی
نمایش"بخوان" به کارگردانی عاطفه تهرانی
نمایش"آن جا که پیاده‌روها تمام می‌شود" به کارگردانی سیاوش پاکراه
نمایش"هر چه اکنون دیدید به کسی نگویید... " به کارگردانی عبدالحی شماسی
این 9 اثر در بیست‌وهفتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر که از 2 تا 11 بهمن ماه در تهران برگزار می‌شود، اجرا خواهند شد.

 
صدای پای کاروان محرم می آید.........
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩  

اینجا بهشت سرخ بدن‎های بی سر است      اینجا نگارخانه‎ی گل‎های پرپر است

اینجا منا و مشعر و بیت الحرام ماست          اینجا حریم قرب شهیدان داور است

اینجاست قتلگاه شهیدان راه حق               اینجا مزار قاسم و عباس و اکبر است

اینجا به جای جامه‎ی احرام ما به تن           زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است

اینجا دو طفل زینبم افتد به روی خاک          اینجا به روی سینه‎ی من قبر اصغر است

اینجا برای پیکر صد چاک عاشقان             گرد و غبار کرب و بلا مُشک و عنبر است

اینجا چو آفتاب سرم بر فراز نی                 بر کودکان در به درم سایه گستر است

اینجا تنم به زیر سم اسب، توتیا               اینجا سرم به دامن شمر ستمگر است

اینجا به جای جای گلوی بریده‎ام               گلبوسه‎های زینب و زهرای اطهر است

اینجا به یاد العطش کودکان من              هر صبح و شام دیده‎ی میثم، ز خون  تر است

 

 


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
نمی توانم !
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦  

کلاس چهارم "دونا" هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این کلاس هم شبیه همه کلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.

"دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاسها شرکت می کردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.

آن روز به کلاس "دونا" رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پرکردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله کنار دستم نگاه کردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی که همه با "نمی توانم" شروع شده اند پر کرده است.

"من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

"من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم."

"من نمی توانم کاری کنم که دبی مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر کرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه می داد.

از جا بلند شدم و روی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.
همه کاغذها پر از "نمی توانم " ها بود.

کنجکاویم سخت تحریک شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم که او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است.

"من نمی توانم مادر "جان" را وادار کنم به جلسه معلمها بیاید."

" من نمی توانم دخترم را وادار کنم ماشین را بنزین بزند."

"من نمی توانم آلن را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده کند."

سر در نمی آوردم که این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کار به کجا می کشد.

شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یک صفحه را پر کرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:

- همان یک صفحه کافی است. صفحه دیگر را شروع نکنید.

بعد از بچه ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند.
روی میز معلم یک جعبه خالی کفش بود. بچه ها کاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه کاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفتند.

من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند. بعد زمین را کندند.

آنها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن کنند!

کندن زمین ده دقیقه ای طول کشید چون همه بچه های کلاس چهارم دوست داشتند در این کار شرکت کنند. وقتی که سه چهار متری زمین را کندند، جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاک ریختند.

سی و یک شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر کدام از آنها حداقل یک ورقه پر از "نمی توانم" درآن قبر دفن کرده بود. معلمشان هم همین طور!

دراین موقع "دونا" گفت:

- دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم کنید.

شاگردها بلافاصله حلقه ای تشکیل دادند و اطاعت کردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی کرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاکی با ما زندگی می کرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا که می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در کاخ سفید! اینک ما "نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم کرد" باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با کمک شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود کند و به همه آنهایی که حضور دارند قدرت عنایت فرماید که بی حضور او به سوی آینده بهتر حرکت کنند. آمین!

هنگامی که به این سخنرانی گوش می کردم فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند سمبولیک چیزی بود که برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آنها حک می شد.

آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین کرده بودند. این تلاش شکوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولی هنوز کار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به کلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار کردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:

"نمی توانم : تاریخ فوت 28/3/1980"
و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می کرد و شاگرد به یاد می آورد که "نمی توانم" مرده است و او را به خاک سپرده اند.

با اینکه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.

حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم که "نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم.


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
شبی به یاد ماندنی با خانواده ارجمند........
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢  

سلام به دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه و خنده بر لب هاتون.لبخند

چند روز پیش استاد انوشیروان ارجمند و برزو ارجمند مهمان حوزه هنری مشهد بودن بالاخره همشهری ها باید هوای شهرشون رو داشته باشن .استاد ارجمند صحبت های بسیار جالب و شنیدنی کرد . ایشان رو تقریبا میشه گفت که از  پایه گذاران تاتر مشهد بودند  .خیلی جالب بود که هنوز از خیابان ها و تمام نقاط مشهد به یادشون مونده بود . خلاصه از سختی تمرین تو مشهد ودرد سر های ساخت دکور و صحنه در اون سالها نکات بسیار جالبی میگفتند که برای ما عشق تاتر ها که از امکانات مینالیم و دلیل برای کار نکردن میاریم جای بسی شرمندگیه..........


استاد انوشیروان ارجمند رو میشه یکی از مهمترین علت های پیشرفت برادرش داریوش ارجمند دانست ....استاد از زمانی که داریوش ارجمند در کارهای خودش شرکت میکرده هم صحبت های جالبی کرد
اون چه رو من در استاد ارجمند دیدم یک انسان کاملا رک گو و بی غل و  غش بود وقتی با ایشان شروع به صحبت کردم در مورد نمایشنامه های امروز بچه های شهرستانی و بخصوص بچه های مشهد خیلی کامل و راحت و جوری که معلوم بود واقعا در این زمینه مو سپید کرده برامون  صحبت کردند البته یک جا من رو خوب ادب کردند . پرسیدم ما مشکلاتمون رو در اتمام نمایشنامه ها باید چه کنیم؟ که با یک نگاه غضب آلود  گفتن تو خجالت نمیکشی که نمایشنامه نویسی مثل رضا صابری اینجا هست و حالا از من سئوال میکنی وقتی فکر کردم دیدم راست میگن واقعا استاد صابری کاراش حرف نداره افسوس که سخت گیر میاد......


برزو ارجمند هم خیلی صمیمانه با ما گپ و گفتی داشت و تو این نشست از خاطراتش در تاتر مشهد حرف های جالبی میگفت همینطور اینکه تاتر مشهد در سال های پیش سرآمد تاتر کشور بوده و امکانات کم بچه های تاتری مشهد رو نسبت به جاهای دیگر خود ساخته تر کرده بوده و الان هم باید به پیروی از همون دوران سعی بیشتری در کارها داشته باشیم و از اساتید موجود در مشهد بهترین استفاده رو ببریم. بعد نشست عکس هایی گرفتیم که متاسفانه دیر به دستم رسید ولی الان چند تاشون رو گذاشتم .من هم کنار این  هنرمندان عزیز از تجربشون استفاده کردم و امیدوارم تاتر شهرستانها وبخصوص تاتر پر سابقه مشهد پیشرفت های خوبی رو داشته باشه

 

اینم من و برزو ارجمند.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

استاد صابری و استاد ارجمند و برزو ارجمند

 

 

 

 

                       ((((خدای مهربانی یار و همراهتون))))


کلمات کلیدی: سینما ،هنر ،مطالب جالب
 
یلدا را به نور قرن ها قدمت پاس بداریم......
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱  

 

        شب یلــدا یا شب چلــه

زمستان آمد و پاییز در گذر است و صدای پای یلدا آرام آرام به گوش می رسد. پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را برای استقبال از فرزندان می آرایند و فرزندان و نوه ها نیز از آن سوی برای دیدار بزرگان خانواده بی قرارند. برگزاری مراسم یلدا، آیینی خانوادگی است و گردهمایی ها به خویشاوندان و دوستان نزدیک محدود میشود. شب یلدا، درازترین شب سال و یکی از بزرگترین جشن های ایرانیان است. ایرانیان همواره شیفته شادی و جشن بوده اند و این جشن ها را با روشنایی و نور می آراسته اند. آنها خورشید را نماد نیکی می دانستند و در جشن هایشان آن را ستایش می کردند. در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار می کشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و آن را ستایش کنند. خوردن خوراکی ها و مراسم دیگر در این شب بهانه ای است برای بیدار ماندن یکی از دلایل گرفتن جشن دراین شب زاده شدن خورشید است.

ایران کشوری با فرهنگی غنی است که مردمانش بنا به ذوق و سلیقه و طبیعت منطقه ای که در آن زیست می کنند هر یک برای برگزاری سنت های کهن آداب خاص خود را دارند. ایرانیان قدیم شادی و نشاط را از موهبت های خدایی و غم و اندوه و تیره دلی را از پدیده های اهریمنی می پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوری و شب یلدا و سنت های دیگر در واقع بیانگر این حقیقت است که ایرانیان پس از رهایی از بیدادگری و ستم به شکرانه بازیافتن آزادی، جشن برپا می ساختند و پیروزی نیکی بر بدی و روشنایی بر تاریکی و داد بر ستم را گرامی می داشتند.

شب یلدا یا شب چله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. و فردای آن با دمیدن خورشید، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ایزدی افزونی می یابد. این بود که ایرانیان باستان، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد یعنی از شب یلدا طول روز بیشتر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

در ایران کهن هر یک از سی روز ماه، نامی ویژه دارد، که نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نیز در میان آنهاست. در هر ماه روزی را که نام روز با نام ماه یکی می بود را جشن می گرفتند. در ایران کهن، در ماه دی، چهار جشن، وجود داشت. نخستین روز دی ماه و روزهای هشتم، پانزدهم و بیست و سوم، سه روزی که نام ماه و نام روز یکی بود. و در این سی روز ماه، سه روز آن "دی" نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن می گرفتند. امروز از این چهار جشن تنها شب نخستین روز دی ماه، یا شب یلدا را جشن می گیرند، یعنی آخرین شب پاییز، نخستین شب زمستان، پایان قوس، آغاز جدی و درازترین شب سال.

آیین شب یلدا :
آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. یکی دیگر از رسم های شب یلدا، "فال حافظ گرفتن" و "شاهنامه خوانی" است. اگر رسم ها و آیین های دیگر یلدا را میراثی از فرهنگ چند هزار ساله بدانیم ولی فال حافظ گرفتن در شب یلدا در سده های اخیر به رسم های شب یلدا افزوده شده است. شاهنامه خوانی و قصه گویی پدربزرگ و مادربزرگ دور کرسی برای کوچکترها نیز از آیین های یلدا است که خاطرات شیرینی برای بزرگسالی آنها فراهم می آورد.

ریشه معنی و واژه یلدا :
یلدا از نظر معنی معادل با کلمه نوئل از ریشه ناتالیس رومی به معنی تولد است و نوئل از ریشه یلدا است. واژه "یلدا" سریانی (از لهجه های متداول زبان "آرامی" است) و به معنی ولادت است. زبان "آرامی" یکی از زبان های رایج در منطقه خاورمیانه و زبان اصلی نگارش کتب عهد جدید مسیحیان بوده است. (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده، وارد زبان پارسی شده است). ولادت خورشید (مهر و میترا) و رومیان آن را (ناتالیس انویکتوس) یعنی روز (تولد مهر شکست ناپذیر) می نامیدند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org شب یلدا و صبح اولین روز زمستون بر شما مبارک گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
دوستی تـا ابـدیت !
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۸  

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا ؟" "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند!" "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند."
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه بصورت عادی می گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گویی این موضوع را مهم تلقی نکرد. زیرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر این نکته بود که همه ی دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضایت کامل داشتند ...

از دست بر قضا با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر کدام در مکانی دیگر مشغول ادامه تحصیل ، کار و زندگی شدند ...

چند سال بعد، متقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزانی که "مارک" نام داشت و به خدمت سربازی اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد ! معلمش با خبردار شدن از این حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا بحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا" سرباز ادامه داد : "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "در حین مراسم تدفین، اکثر همکلاسی های قدیمی اش برای شرکت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود !

مادر مارک گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است." همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.
چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."
همسر چاک گفت : "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."
مارلین گفت : "من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام."
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه....". "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."
صحبت ها ادامه داشت، انگار کلاسی مثل گذشته ها با همان همکلاسی های همیشگی در آنجا تشکیل شده بود فقط جای مارک خالی بود که اینک با آرامشی ابدی آرمیده بود و دوستی ها را تا ابدیت پیوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بی امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد !!!


سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما بعضی وقت ها فراموش می کنیم که این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی و در کجا اتفاق خواهد افتاد. بنابر این به کسانیکه دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن این حقیقت دیر شده باشد. القاء حس دوست داشتن و ایجاد یک حس اعتماد به نفسی که بتوان به آن تکیه کرد در هیچ لحظه ای از عمر از یاد نخواهد رفت ...

                  (خدای مهربانی یار و همراهتون.........


کلمات کلیدی: هنر
 
.:: معتمدآریا اولین فیلم‌اش را کارگردانی می‌کند؛ "زنانی که سینما را دوست دارند"
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦  

سینمای ما - فاطمه معتمدآریا گفت:"پس از ایفای نقش در نمایش"ترمینال" به کارگردانی سیامک احصایی در بیست‌وششمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر، برای نخستین بار و به تازگی کارگردانی فیلم مستند"زنانی که سینما را دوست دارند" را آغاز کرده‌ام." فاطمه معتمدآریا که فعالیت خود را از سال 1353 با حضور در کلاس‌های هنری آموزشی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز کرد، اخیراً در سی‌وسومین سال فعالیت حرفه‌ای خود، ساخت فیلم مستند"زنانی که سینما را دوست دارند" را آغاز کرده است.

وی با اعلام این خبر گفت:"سال گذشته با ایفای نقش در نمایش"ترمینال" با کارگردانی سیامک احصایی در بیست‌وششمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر شرکت کردم و متعاقباً پس از اجرای عمومی در مجموعه تئاترشهر به جشنواره شب‌های سفید روهر آلمان که به سرپرستی روبرتو چولی برگزار می‌شود، راه پیدا کردیم." وی در ادامه افزود:"پس از فراغت از حضور در نمایش"ترمینال"، ساخت این فیلم مستند را با مشارکت سینمای مستند تجربی آغاز کردم که با توجه به برنامه‌ریزی در نظر گرفته شده ‌‌مدت ساخت آن دو سال به طول می‌انجامد."
معتمدآریا که نخستین بار با نقشی در نمایش"کرم کتاب" به کارگردانی حسن دادشکر در سال 1355 روی صحنه تئاتر ظاهر شده، در خصوص فعالیت‌های تئاتری خود گفت:"فعلاً در نمایشی حضور ندارم، ولی در کنار ساخت این فیلم مستند، در مجموعه"آشپزباشی" به کارگردانی محمدرضا هنرمند ایفای نقش می‌کنم که برای سیمای جمهوری اسلامی ایران ساخته می‌شود."


کلمات کلیدی: هنر ،سینما
 
شبی از برایِ رابی........
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤  

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ی ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.
رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری در اینباره را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه ی من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره ی تک‌نوازی آینده به منزل همه ی شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه ی رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعه ی نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامه ی نهایی آن را جبران خواهم کرد.


برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه ی کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو را چگونه می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار، و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانسته و ناخودآگاه به من یاد داد.


بله دوستان، باز هم صحبت از باور داشتن استعدادها و توانمندیهای نهفته ی جوانان، نوجوانان و نوباوگان است. چه خوب است که آنها را دریابیم و با حمایت و ارزش نهادن به شخصیت والای آنها نیروی استقامت و پشتکار، که همانا باور داشتن خویشتن است را در وجودشان تقویت کنیم.


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
اعلام نتایج بازبینی بخش تجربه‌های نو بیست‌و‌هفتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢  

هیات بازبینی بخش تجربه‌های نو بیست‌و‌هفتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر نمایش‌های پذیرفته شده این بخش را به صورت قطعی و مشروط اعلام کرد.
به گزارش سایت ایران تئاتر هیات بازبینی بخش تجربه‌های نو بیست‌و‌هفتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر متشکل از فرهاد آییش، فرشید ابراهیمیان و رحمت امینی نتایج این بخش را به شرح زیر اعلام کرد:
آثار پذیرفته شده قطعی عبارتند از: نمایش "اودیسه" نوشته و کارگردانی همایون غنی‌زاده از تهران و نمایش "عجیب ولی واقعی" نوشته علی‌اصغری و یاسر خاسب و کارگردانی یاسر خاسب از بهشهر.
همچنین آثار مشروط عبارتند از: "دادگاه هملت" نوشته و کارگردانی کوروش اسداللهی، "گودو در انتظار گودو" اقتباس از بکت و کارگردانی آرش میرطالبی، "مده‌آ- رپرتاژ" نوشته آتیلا پسیانی و مهدی صدر و کارگردانی مهدی صدر، "ملانصرالدین" نوشته نسیم احمدپور و کارگردانی علی‌اصغر دشتی، "کاوانا" نوشته توراهیکو کوری و کارگردانی سروش کریمی، "بخوان" نوشته و کارگردانی عاطفه تهرانی، "آن‌جا که پیاده‌روها تمام می‌شود" نوشته و کارگردانی سیاوش پاکراه و "هرچه اکنون دیدید به کسی نگویید..." نوشته و کارگردانی عبدالحی شماسی.
گفتنی است تمامی این آثار از تهران در این بخش به صورت مشروط پذیرفته شده‌اند.
گروه تاتری از مشهد.......؟

کلمات کلیدی: هنر
 
نجات عشق.....
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠  

در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: " آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا که تنها زمان است که می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.

 


کلمات کلیدی: هنر
 
صدای بال سیمرغ از دور می آید .....مهمانی سینمای ایران نزدیک است
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸  

تاکنون 456 عنوان فیلم از 73 کشور جهان برای حضور در بخش بین الملل جشنواره فیلم فجر به دبیرخانه این رویداد رسیده است.
به گزارش روابط عمومی جشنواره فیلم فجر، در ادامه شناسایی و دعوت فیلم‌های مناسب بخش بین‌الملل جشنواره و پس از بررسی یک هزار و 131 عنوان فیلم ، تاکنون 456 عنوان برای حضور در جشنواره دعوت و نسخه اولیه آن ها دریافت شده است.
این آثار شامل 301 عنوان فیلم بلند، 55 عنوان فیلم کوتاه، 88 عنوان مستند بلند و 12 عنوان مستند کوتاه می شود.
هیأت انتخاب جشنواره فیلم فجر، پس از شناسایی اولیه آثار، فیلم‌های مناسب را ارزیابی و آثار بخش های مختلف جشنواره فیلم فجر را انتخاب خواهند کرد.
از سال گذشته و به منظور اعتبار بیشتر بخشیدن به بخش بین الملل و ملی جشنواره زمان نمایش آثار این دو بخش تفکیک و پنج روز اول جشنواره به نمایش آثار بخش بین الملل و شش روز دوم جشنواره به نمایش آثار بخش ملی اختصاص یافته که امسال نیز همین روند ادامه خواهد یافت.
بیست و هفتمین جشنواره بین المللی فیلم فجر از 12 تا 22 بهمن ماه سال جاری در تهران برگزار می شود.


کلمات کلیدی: هنر ،سینما
 
.....میخ در دیوار قلب......
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥  

یکی بود یکی نبود، یک پسرک بداخلاقی بود که مرتب عصبانی می شد و به ندرت پیش می آمد که بتواند حالت عصبی خود را کنترل کند، بخاطر این عادت هم اکثر دوستانش از او آزرده بودند. پدرش فکری کرد و به جهت اینکه این عادت ناپسند را از او دور کند به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه پسرک توانست تا اندازه ای خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد. بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد. روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: "دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را از پیکرش درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. "دوست ها واقعاً جواهرات کمیابی هستند، آنها می توانند تو را در هر زمان خوشحال کنند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند."


کلمات کلیدی: هنر
 
رابطه ی پدر و پسر با نیروی عشق....
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠  

در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. در تمام بازی‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گرچه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد. اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد. در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی روی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرامی ‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود.
تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم.

استعدادها و توانمندیهای جوانان، نوجوانان و نخبگان تنها با تشویق،
ارزش گذاری و بها دادن شکوفا می شوند و در این میان
نیروی عشق و اراده نیز سبب تقویت انگیزه
و عملکردی باور نکردنی و منجر به
موفقیتی حتمی خواهد شد.


کلمات کلیدی: هنر
 
شما کدامیک را سوار می‌کنید ؟!
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۸  

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود :
شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید :

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ...

..........

.........

........

.......

......

.....

....

...

..
 

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می‌مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟
زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.
تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد. در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند. تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند.
در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند. دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند.


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
آقالو هم از روی پله های نردبان صحنه بالا رفت و صحنه خالی شد....
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۸  

انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر در سوگ و فقدان هنرمند برجسته تئاتر کشور ـ احمد آقالو ـ پیامی منتشر کرد.
به گزارش سایت ایران تئاتر، متن کامل پیام تسلیت انجمن منتقدان و نویسندگان به خانواده آن فقید، بدین شرح است:
"‌بی تو، امروزِ ما، چیزی کم دارد؛ بی تو، لب‌های ما خنده کم دارد؛ بی تو، چگونه از"پل" رستگاری بگذریم؛ بی‌تو، با این همه اشک ناتمام چه کنیم.
آقالوی عزیز! تو بزرگ بودی ولی از اهالی امروز نبودی؛ بی تو صحنه تنهاست؛ همچون تنهایی"کُنت" در نمایش"ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی". می‌دانیم ‌‌گاهی که به آسمان نگاه کنیم تو را با همان لبخند همیشگی‌ات خواهیم دید. کاش بودی، می‌ماندی.
فرصت اگر بود کنار مزار تو اطراق خواهیم کرد و خواهیم شنید که صدای بلند عشق چه مفهوم ساده‌ای دارد.
آقالوی عزیز! در آن بالاها به یاد ما باش؛ برای ما نیز دعا کن که همچون تو"انسان" بمانیم و انسان برویم.
‌روحت شاد.‌"
‌در حاشیه:
در  مراسم تشیع این هنرمند.   هنرمندان صاحب نامی چون حمید سمندریان، داود رشیدی، توران مهرزاد، مرتضی احمدی، اکبر زنجان‌پور، هما روستا، رضا کیانیان، سعید پورصمیمی، ژاله علو، هرمز هدایت، علی عمرانی، کوروش نریمانی، شمسی فضل‌اللهی، اسماعیل بختیاری، خسرو شجاع‌زاده، میکائیل شهرستانی، محمد یعقوبی، علی رامز، نادر برهانی‌مرند، مریم کاظمی، بهروز بقایی، فرزاد حسنی، علی سلیمانی، عادل بزدوده، محمد چرم‌شیر و بسیاری دیگر از هنرمندان هنرهای نمایشی حضور داشتند.
البته من خودم از نزدیک این هنرمند بزرگ رو دیدم و رفتار زیباش و گرمش من رو غافلگیر کرد (هیچ وقت نمایش های رادیویی که با صداش به خواب رفتیم و از بازی زیباش که همیشه لذت میبردیم از یاد نخواهیم برد)
      (یاد مرد تمام عیار تاتر ایران بخیر)

کلمات کلیدی: هنر ،سینما ،تاتر و نمایش
 
.....تــا اوج نــا امیــدی.....
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگی های زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت کنم و اگر نتوانستم دلیلی برای ادامه ی زندگیم بیابم به آن نیز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیکه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من از آنها قطع امید نکردم.
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر کدام به نوبه خود به زیبایی جنگل کمک می کنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی. هر اندازه که بتوانی.
ولی به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد. و در هر زمان پشتیبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !


آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوری برای خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلکه با انگیزه زیستن و امیدوار زیستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردایی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهی او نیز بی بهره نخواهی ماند ...


کلمات کلیدی: هنر
 
آخرین جرعه این جام تهی....
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢  

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

شعر از : زنده یاد فریدون مشیری

 


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
شعری در ستایش دختران دم بخت (طنز)
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩  

دختـری با مادرش در رختخواب
           درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست
   زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم        روی دستت باد کردم مادرم
سن من از 26 افزون شده             دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلی نشد     شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته           بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت     خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود        غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن             این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر: مادر محبوب من                ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها                   من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها               سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر           مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر        با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما             بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری، هم صحبت یاسر شدم       او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید                قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله                یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود                    البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا                 شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم               بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم                     بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او                      گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری                  روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر             دل نمی دادم به هر کس این قدر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی               واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی!

                                     البته این یک شعر طنزه فقط......

                                        خداوند مهربانی همراهتون


کلمات کلیدی: هنر
 
گذری بر زندگی دو فیلسوف قرن ما که همیشه زنده اند چون لبخند نمی میرد!!!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦  

تیم کمدی لورل و‌ هاردی یکی از بزرگترین همکاری‌ها در تاریخ سینما محسوب می‌شود. تیمی‌که خلاقیتش نگاه هر بیننده، چه عامی‌و چه خاص را ساعت‌ها خیره نگاه می‌دارد. لورل و‌هاردی در بیش از ۱۰۰ کمدی با یکدیگر بازی کردند. لورل در نقش فردی که مرتکب اشتباه می‌شد و‌ هاردی در نقش شخصی که ایده‌های نو به نظرش می‌رسید. این دو بازیگر تجربه نویسندگی و کارگردانی را نیز درکارنامه حرفه ایشان ثبت کردند. از شاخص ترین آثار ایشان در مقام بازیگر می‌توان به "ما را ببخشید"، "جعبه موسیقی"، "پسران صحرا" و "به سوی غرب" اشاره کرد.

استن لورل با نام اصلی آرتو استنلی جفرسون در ۱۶ ژوئن ۱۸۹۰ در لنکشایر انگلستان دیده به جهان گشود. پدرو مادر استن جفرسون، بازیگر تئاتر بودند. او در سال‌های نوجوانی بازی درآثارکمدی را آغاز کرد. این بازیگر تا سال ۱۹۱۰ در گروه بازیگران شرکت فرد کارنو (نویسنده و بازیگر انگلیسی) به عنوان هنرپیشه علی البدل به جای چارلی چاپلین حضور داشت. پس از آنکه شرکت کارنو منحل شد، استن در حالی که نام خانوادگی اش را به "لورل" تغییر داده بود، به مدت چندین سال در فیلم‌های آمریکایی بازی کرد. در اوایل دهه ۱۹۲۰ با بازی در مجموعه‌های کمدی‌های کوتاه بر تجارب حرفه ای اش افزود: تا جایی که توانست به عنوان نویسنده و کارگردان نیز فعالیت کند. اولیور‌هاردی با نام اصلی نورول‌هاردی در ۱۸ ژانویه ۱۸۹۲ در‌هارلم، آمریکا دیده به جهان گشود. نورول‌هاردی در روزهای آغازین تولد، پدرش را از دست داد. او در آغاز جوانی، نام پدر(اولیور) که سرباز با سابقه جنگ آنتیتام (وقوع در سال ،۱۸۶۲ مریلند، آمریکا) بود را برای خود برگزید. لورل در سال ۱۹۱۳ یک مرکز نمایش فیلم را اداره می‌کرد و سال بعد به منظور پیشرفت حرفه ای به استودیوهای لوبین آمریکا پیوست.

انگیزه او از این کار، این بود که حداقل از بازیگران هم دوره اش، عقب نماند. او در طول دهه بعد در بیش از ۲۰۰ فیلم برای استودیوهای مختلف به ایفای نقش پرداخت.

همکاری لورل و‌هاردی پس از مصدومیت‌هاردی در یک تصادف و نقش آفرینی لورل در یکی از نمایش‌های مابل نورماند (کارگردان آمریکایی) به جای او، آغاز شد. آنها به زودی به عنوان اعضای استودیوهای (Roach) در چندین کمدی کوتاه "All-Stars" به ایفای نقش پرداختند. این در حالی بود که همکاری آنها هنوز به صورت یک تیم کمدی حرفه ای شکل نگرفته بود و به همین جهت لئومک کاری (سرپرست استودیوهای Roach و کارگردان) با اشاره به ارتباط جذاب میان دو شخصیت لورل لاغر و‌هاردی چاق، آنها را به کار با یکدیگر تشویق کرد.
 
پس از آن با جدی تر شدن همکاری شان، تا سال ۱۹۲۷ به یک تیم حرفه ای تبدیل شدند. آنها تا پایان دوره سینمایی صامت با به نمایش گذاشتن یک شخصیت ساده لوح و یک شخصیت خودبین و مشکل پسند در کمدی‌هایی از جمله "سوپ اردک"، "بابا قندی"، "جنگ قرن" و "تجارت بزرگ" به محبوبیتی فوق العاده دست یافتند
.

با پیشرفت سینمای ناطق، نبوغ این تیم کمدی بیش از پیش نمایانگر شد. صدای آنها، لهجه انگلیسی لورل و لحن آمریکایی‌ هاردی با کاراکترهایشان کاملاً تناسب داشتند. لورل چندین عبارت جذاب خلق کرد و‌هاردی با صحبت‌هایش همدردی مخاطب را بر می‌انگیخت. آنها در بیش از ۴۰ کمدی کوتاه ناطق برای استودیوهای "Roach" از جمله کمدی‌های کلاسیک "هاگ ویلد" (۱۹۳۰)، "جعبه موسیقی" ،۱۹۳۲ و "همدست‌ها"( ۱۹۳۲)حضور یافتند. نیاز اقتصادی، استودیوهای "Roach" را بر آن داشت تا از بازی لورل و‌هاردی در فیلم‌های بلند سینمایی استفاده کند. این دو بازیگر با نقش آفرینی در فیلم "ما را ببخشید" (۱۹۳۱) برای نخستین مرتبه، یک فیلم بلند سینمایی را تجربه کردند. از بهترین کمدی‌های بلند آنها "برادر شیطان" (۱۹۳۳)، "بچه‌ها در سرزمین اسباب بازی" (۱۹۳۴)، "پسران صحرا" (۱۹۳۳)، "بلاک هیدس" (۱۹۳۸)و "به سوی غرب" (۱۹۳۷)را می‌توان نام برد. کمدین‌های نابغه در دهه(۱۹۴۰) همکاری با استودیوهای فوکس قرن بیستم و متروگلدوین مایر را آغاز کردند. این تیم کمدی که خلاقیتشان در این استودیوها نادیده گرفته می‌شد، ضعیف ترین کارهایشان را از دهه (۱۹۴۰)تا پایان دوره حرفه ای اشان اوایل دهه (۱۹۵۰) ارائه کردند.

 

با وجود این در آن دوره که با زمان جنگ نیز مصادف بود، محبوبیتشان را در میان مخاطبان از دست ندادند. آخرین تجربه همکاری آنها در فیلم "Atol lk" (۱۹۵۱) بود. آنها تا زمان مرگ ‌هاردی در سال (۱۹۵۷)به عنوان یک تیم حرفه ای باقی ماندند. لورل پس از آنکه به موجب شرکت در ساخت یک فیلم کمدی جایزه افتخار اسکار را دریافت کرد، در سال ۱۹۶۵ در گذشت. "لوکاستلو" بازیگر آمریکایی، درباره همکاری لورل و‌ هاردی گفته است: "آنها بامزه ترین تیم کمدی در تاریخ سینما بوده اند." بیشتر منتقدان و محققان فیلم در طول سال‌های همکاری لورل و‌هاردی، این جمله را تایید کرده‌اند.

           .... یادشون همیشه جاوید....


کلمات کلیدی: سینما ،هنر ،زندگینامه
 
زیبایی عشق به رویاست به دیوانگی پس لمس کن لطافت عشق را!!!
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤  

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
 

عشق یعنی مستی و دیـــوانگی
عشق یعنی ز خــــود بیــگـــانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 


کلمات کلیدی: هنر
 
گلخانه احساس.....
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤  

 

لباس لحظه ها پاک است  مثل لحظه های بارش باران بر تن پاک احساس

و طراوت روی آجرهاست مثل ما که با نگاهت با صدایت با احساست تازه میشدیم

یادمان باشد خسروی باران ها هنوز میبارد. نکند فراموش کنیم باران را....................

یادت بخیر خسرو...

 


کلمات کلیدی: هنر
 
گناه!!!!
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠  

 

 


کلمات کلیدی: هنر
 
داستانی از معجزه باران (راز مادر و فرزند)
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠  

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سیراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !


این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شیوه ی خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده که به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شیوه ی خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است که در قلبتان حضور دارد!

به خداوند نگویید که چقدر توفان مشکلات شما بزرگ و سهمگین است... به توفان بگویید که خدای شما چقدر بزرگ و توانا است.
                                خدایا میدانم مرا دوست داری ............


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
::داستانی از طبیعت حقیقی یک قلب::
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧  

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با یک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود که دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود که شروع به جوانه زدن می کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبی مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"
 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود


که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...


کلمات کلیدی: هنر
 
....غروب نگاهم بیتاب است....
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧  

از ابری که تو چشمای تو می بارید
می شد راز دل دیوونتو فهمید
همون دریای مواج نگاه تو
که از یک ناخدای ساده می ترسید

تو بارون نگاهت غرق تشویشم
هنوزم زخمی تنهایی خویشم
تو هم بیتابیِ من رو نمیشناسی
منم مثل تو می بارم که خالی شم

عجب چشمی که با یک بوسه باریده
چه قلبی که ، از احساسی هراسیده
تو بی من ، من بدون تو، چه کابوسی
خداهم بیصدا انگار خوابیده

تو که طاقت نداری رنگ دریا شی
در آغوش محبت بیصدا جاشی
تو که با یک نسیم ساده می میری
چقد سخته اسیر دست فردا شی

نمی تونم ببینم اشک چشماتو
نمی خوام این غروب تلخ رویاتو
منو دست فراموشی بده راحت
چرا باید بمونه یاد من با تو ؟!

از ابری که تو چشمای تو می بارید
میشد راز دل دیوونتو فهمید
همون دریای مواج نگاه تو
که از یک ناخدای ساده می ترسید

«امیر ساقریچی »


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
عشقی به این قشنگی ! (یک داستان واقعی)
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤  

این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

مردم در حال عکسبرداری از همان منزل

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا که چه عشق قشنگی ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود !
اگه موجودی به این کوچکی بتونه عشقی به این بزرگی داشته باشه پس تصور کنید ما تا چه حد می تونیم عاشق همدیگه باشیم و شاید هم باید پایبندی رو از این موجود درس بگیریم، البته اگر سعی کنیم خیلی بهتر از اینها می تونیم چرا که باید به خود آییم و بخواهیم و بدانیم، ‏که انسان باشیم...


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
داستانی از پرواز خوبی ها تا فرود نیکی ها
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢  

نیکی ما به دیگران ازائی ندارد!

 

 

 

 

 

 

 

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم"

سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.

از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضاء. دکتر هوارد کلی !


معمولا ما در زندگی خود بد جوری شیوه ی داد و ستد را پیشه خود کرده ایم و تا چیزی از کسی نگیریم و یا کاری برایمان انجام ندهند در ازائش حاضر به ارائه ی خدمتی نیستیم! البته مطمئنا این تقصیر از جانب هیچکدام از ماها هم نیست! ولی بطور کلی این خصلت خوبی نیست ضمن اینکه با آموزه های دینی ما هم سازگاری ندارد و با فرهنگ و ادب ایــرانی هم در تضاد است. ما حتی به نصیحت استاد سخت سعدی در این مورد توجه نمی کنیم که می فرماید :
 

تو نیکی می کن و در دجله انداز

که ایــزد در بیــابــانــت دهـد بـاز!


یا بقول حافظ که می گوید :

تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری داند


و حاصل کلام :

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند ...


کلمات کلیدی: هنر
 
نگاهی از دریچه سهراب به تو من او شما .................
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩  

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب    اسب در حسرت خوابیدن گاری چی    مرد گاری چی در حسرت مرگ.....  
عشق پیدا بود  موج پیدا بود.   برف پیدا بود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود.  آب پیدا بود   عکس اشیا در آب.
سایگاه خنک یاخته ها در تف خون.  سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری.  فصل ول گردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل...    ....سهراب.....


کلمات کلیدی: هنر
 
ساخت عجیب ترین ساعت جهان در دانشگاه کمبریج
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦  

مخترع معروف انگلیسی جان تیلور موفق به ساخت ساعتی عجیب و گران قیمت شده که دارای عقربه و عدد نیست و با کمک تابش نور زمان را نشان می دهد...........


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
.:: کیارستمی بالاتر از "هری پاتر" ::.
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥  

فیلم "ده" ساخته "عباس کیارستمی" در بین 500 فیلم برگزیده از نگاره خوانندگان مجله سینمایی امپایر و به عنوان تنها فیلم ایرانی انتخاب شده است.

به گزارش فارس به نقل از بی‌بی‌سی : در رده‌بندی بهترین فیلم از نگاه مردم، منتقدان و برخی از اهالی سینما، فیلم مشهور "پدرخوانده" ساخته فرانسیس فورد کاپولا اول شد و فیلم "10" ساخته عباس کیارستمی جایگاه 447 را به خود اختصاص داد و فیلم "هری پاتر و زندانی آزکابان بعد از این فیلم (به عنوان تنها فیلم مجموعه هری‌پاتر) در رده 471 واقع شد.

ایندیانا جونز، مهاجمان صندوقچه گمشده ساخته استیون اسپیلبرگ، جنگ ستارگان، امپراتوری ضربه می‌زند ساخته جرج لوکاس، رهایی از شاوشنک ساخته فرانک دارابونت، آرواره‌ها ساخته استیون اسپیلبرگ، رفقای خوب ساخته مارتین اسکورسیزی، و اینک آخر الزمان ساخته فرانسیس فورد کاپولا، آواز در باران ساخته جین کلی و استنلی دانن، داستان عامه‌پسند ساخته کوئنتین تارانتینو و باشگاه مشت‌زنی ساخته دیوید فینچر در رده‌های ده‌گانه این فهرست هستند


کلمات کلیدی: هنر ،سینما ،تاتر و نمایش
 
نگاهی به نمایش"متابولیک" نوشته و کارگردانی آتیلا پسیانی
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥  

 

 

 

 

 

 

 

 

آثار نمایشی آتیلا پسیانی و برخی از دیگر کارگردانان تئاتر تجربی(experimental theater) معمولاً جزء آن دسته از نمایش‌هایی هستند که درک مناسبات ساختاری، یافتن خط روایی ساده و منسجم و پی بردن به مفاهیم محتوایی آن‌ها برای تماشاگران تئاتر(چه مخاطبان خاص و چه عموم تماشاگران تئاتر) پیچیده و دشوار است.......


کلمات کلیدی: هنر ،تاتر و نمایش
 
چقدر شایسته هستیم؟؟؟
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥  

پـسـر کـوچـکـی وارد یـک داروخانه شد، ‌یک کارتن دارو را به سمت تلفن عمومی داروخانه هـل داد سـپس برروی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هـفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود وبه مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید: <خانم می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌های خانه‌تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد.> پسرک گفت : خانم من این کار را با نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار همان فرد کاملا‌ راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: < خانم ،‌ من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در روز جمعه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.> مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لـبـخـنـدی بـرلب داشت،‌ گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت‌های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: <پسرجان از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم> پسرک جواب داد: <نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می‌سنجیدم، من همان کسی هستم که برای آن خانم کار می کند!متفکر


کلمات کلیدی: مطالب جالب ،هنر
 
بر فراز قله کوه..........
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳  

در انجا بر فراز قله کوه            دوپایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر            صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم 
ز دل فریاد کردم کای خداوند من او را دوست دارم دوست دارم
..فروغ..    


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب
 
آشنایی با هنرمند موفق مشهدی (رضا عطاران)
ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢  

رضا عطاران را همه با کارهای طنز زیبایش در تلویزیون و سینما میشناسیم حالا میخواهم کمی شما رو با این هنرمند موفق  مشهدی آشنا کنم.................


کلمات کلیدی: سینما ،هنر ،زندگینامه
 
عید سعید فطر مبارک ( در روز عید نگارخانه اشراق مشهد با انوشیروان و برزو ارجمند)
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام  دوستان عزیز عید فطر مبارک (راستش فردا عید فطر برای من لذت خاصی داره چون ساعت ۶ در نگارخانه اشراق مشهد انوشیروان و برزو ارجمند حضور دارند و درباره تقابل دو نسل در تاتر خراسان بحث می کنند من هم که حتما میرم و یه عالمه سوال آماده کردم که بپرسم و خلاصه سر این دو تا بنده خدا رو خالی کنم البته برزو ارجمند  رو چند بار در فرهنگسرای جهاد دیدم و با هم صحبتهایی داشتیم واقعا بچه با حالیه و خیلی ساده . جای تقدیر داره که هنرمندای مشهدی مثل خانواده ارجمندها به هنر تو زادگاهشون اهمیت میدن و ارزش قایلند البته چند هفته پیش هم یه مشهدی بحال اومده بود کانون آگاه فیلم که خیلی با هش صحبت کردم آره منظورم رضا کیانیان خودمونه)


کلمات کلیدی: سینما ،هنر
 
اکران فیلم Body of lies با حضور گلشیفته فراهانی 19 مهر در سینماهای جهان
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸  

در روز جمعه 10 اکتبر 2008 برابر با 19 مهرماه سال ١٣٨٧ نمایش فیلم Body of lies در سینماهای امریکا و انگلستان آغاز می شود .............


کلمات کلیدی: سینما ،هنر
 
گذری بر زندگی کسی که دم تازه به موسیقی ارکسترال جهان دمید(یانی)
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦  

زندگی نامه یانی همراه با دانلود یک آلبوم جدید و زیبا از یانی

    *** برای دانلود آلبوم و زندگینامه به ادامه مطلب بروید*** 


کلمات کلیدی: هنر ،موسیقی ،زندگینامه
 
کیوان ساکت با ارکستر کرمان در همدان برنامه اجرا می‌کند
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦  

کیوان ساکت نوازنده‌ی سه‌تار با همراهی ارکستر کرمان از روز عید سعید فطر به‌مدت سه‌شب در همدان به اجرای برنامه می‌پردازد.


کلمات کلیدی: هنر ،موسیقی ،مطالب جالب
 
گفتگو با اولین دختری که در ایران دیپلم گرفت !
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤  

طبق شناسنامه، به "طلعت شاه ناصری" متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که درشناسنامه نوشته اند. .......


کلمات کلیدی: مطالب جالب ،هنر
 
رضا کیانیان مردی برای همه فصول سینما و تاتر
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤  

زندگی نامه رضا کیانیان


کلمات کلیدی: هنر ،سینما ،تاتر و نمایش
 
آشنایی با حمید متبسم استاد تار و سه تار
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤  

حـمـیـد مـتـبســم  آهنگساز، نوازنده تار و سه تار
مـتولـد 24 مــرداد 1337 (1958) مشهد، در خانواده اهل موسیقى


کلمات کلیدی: هنر ،موسیقی
 
برنامه‌های مهران مدیری برای سال ۸۷
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳  

مهران مدیری امسال دو فیلم سینمایی و یک مجموعه‌ی ۱۳قسمتی را کارگردانی خواهد


کلمات کلیدی: هنر ،سینما
 
مرتضی احمدی دومین جلد کتاب"ترانه‌های روحوضی" را منتشر می‌کند
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳  

مرتضی احمدی از آماده شدن دومین جلد کتاب ترانه‌های روحوضی ‌و ارائه آن به انتشارات ققنوس خبر داد.

کلمات کلیدی: هنر ،سینما
 
علیرضا افتخاری در تهران و شهرستان‌ها کنسرت میدهد
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢  

علیرضا افتخاری» به همراه گروه مولانا به سرپرستی «محمدجلیل عندلیبی» در تهران و شهرستان‌ها کنسرت می‌دهد.


کلمات کلیدی: هنر ،موسیقی
 
سیما بینا گنجینه ای از سالها تلاش در راه احیای موسیقی فولکلور و مقامی ایران زمین
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢  

دانلود البوم کامل و بسیار زیبا از سیما بینا و زندگی نامه اش

               ****برای دانلود آلبوم وزندگینامه به ادامه مطلب بروید****


کلمات کلیدی: هنر ،موسیقی
 
گذری بر تاریخچه پیدایش تعزیه در ایران
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢  

ایران ‌‌سرزمین فرهنگ‌های گونه‌گون‌، سرزمین همزیستی فرهنگ‌ها‌، سرزمین کثرت و ‌وحدت‌ است‌.....


کلمات کلیدی: هنر ،سینما ،تاتر و نمایش
 
رعنا فرحان : مجموعۀ جدیدی از موسیقی جاز و بلوز با طعم فارسی راهدیه میکند
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢  

رعنا فرهان هدیه میدهد: موسیقی لذت بخش سنتی ولی متفاوت  برای جوانان امروز ایرانی

زندگی نامه رعنا فرحان همراه با دانلود نمونه های زیبا از آثارش حتما گوش کنید شگفت زده خواهید شد!

                       ***** برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب بروید*****


کلمات کلیدی: هنر ،موسیقی
 
 
 
 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست