من سردمه
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  

من سردمه ............................................................................... حس نگاه

به بند های کفشش نگاه میکرد ....چه قدر کثیف بودند چون همش به زمین کشیده میشدند و انگار تمام کثیفی های زمین را جارو میکردند...نشست بند های کفش رو به داخل کفشش فرو برد کمی کناره های پا رو اذیت میکرد و احتمالا جوراب رو هم کثیف ولی فکرش جای دیگه ای بود
بلند شد و شروع به قدم زدن کرد یک بو هایی می آمد تو یک همچین محله ای این بوی کباب یک کم براش عجیب بود آب دهانش رو قورت داد ودوباره حرکت کرد دیگه از 1 شب هم گذشته بود و سعی میکرد آرام تر قدم برداره ولی چراغ های خونه های زیادی روشن بود فکر که کرد ....تازه یادش اومد فردا تعطیله..... هوا بد جور سرد شده بود.... دیگه رسیده بود ...یک کم بدنش میلرزید ....دست تو جیب هاش کرد فایده نداشت  بنابراین دست هاش  رو آورد جلوی دهانش تا گرم کنه                                                      

ماه انقدر در آسمون بزرگ بود که برای کسی که کم به بالای سرش نگاه میکنه هم عجیب مینمود ....حتی حفره های ریزش هم دیده میشدن.....دستش رو در اون سرما آورد بالا و با انگشتاش در نور ماه بازی کرد ....دیگه این بند های کنار پاش اذیتش میکردن ...نشست بند روکاملا باز کرد و در آورد. خون در پاهاش به جریان افتاد .....خسته بود روی سنگهای سفت خوابید و به ماه نگاه میکرد دیگه حالا کارش با طنابها تموم شده بود اونها رو محکم به دستش بسته و به ریل قطار متصل کرده بود
صدای حرکت قطار آمد یک کم دلش لرزید ....دیگه براش مهم نبود .....دوباره صدای تالاق تالاق قطار نزدیک تر شد ....عرق به پیشونیش نشسته بود ....برگشت به دست راستش نگاه کرد ...صدا نزدیکتر شد....دیگه میخواست گره رو باز کنه ..یک کم سفت بود ...هل شده بود ..نمیتونست داد بزنه کمک بخواد....تمام بدنش میلرزید...صدا نزدیک شد ....گره دست راست رو باز کرد و..................


یک دست گره خوره با ریل و پیکری که صد ها متر جلوتر تکه تکه شده بود ......


رفته گری که صبح میاد اونجا میگه از این کارها زیاد میکنن....حتما معتاد بوده .....اون یارو از موتورش پیاده میشه میگه ای بابا من این یارو رو میشناختم فکر کنم لال بود با هیچکی حرف نمی زد خیلی مشکوک بود  یک زن با زنبیل دستش میگفت اکبر آقا دیشب تو بالکن داشت کباب درست میکرد یکی رو دید داره میره سمت ریل ها منو صدا کرد دیدم داره مارو نگاه میکنه گفتم بی محلی کنه ...نکنه یارو از این گداها باشه بوی کباب خورده به مشامش. به خدا بعد 4سال دختر عموم اومده بود وگرنه ما که دندون خوردن کباب نداریم با این بدبختی ها ...بقیه  زن ها تایید میکنن
شاطر میگه نون تموم شد......
همه  از جلوی نانوایی که نزدیک به محل عبور قطاره  میروند
آخرین نفر هم که 15 تا نون میخواست 10 تا بهش رسیده بود با غر زدن نون ها رو در پارچه میپیچه و از سرما بدو بدو میره
...........یک نسیم سرد میاد
کم کم داره آسمون از گرگ و میشی خارج میشه ....هیچکس نیست...همه رفتن
یک هو همه جا ساکت شد
سکوت مطلق
......................فقط باد سرد صبح گاهی میاد .....فقط.....فقط.......فقط

 

                                                                         (عکس از نمایش گل کار یاسر خاسب)


 
قصه عکس ها و مشهد و طبقه همکفش و این چیه ؟ اون کیه ؟
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

قصه عکس ها و مشهد و طبقه همکفش و این چیه ؟ اون کیه ؟

این روزها به جدول تئاتر فجر که نگاه میکنم پر از اسم های قشنگه جور واجوره....اووووو  وه.... چه خبره ؟ اقتباس از مکبث و اتللو و شکسپیر و .....پر شده امسال از این اسم های آدم بزرگای تئاتر دنیا.....درسته بزرگ بزرگای ایران نیستن ولی بازم کارهای خوبی اومده...من که نتونستم برم و میشینم پشت کامپیوتر و با حسرت به عکس کارهای خوب فجر امسال نگاه میکنم....ولی یک جا دلگرمی داره ....مشهد با 5 تا کار ؟ هیچ شهری انقدر کار تو فجر نداره...خدا رو شکر حداقل تو تهرون نیستیم ولی شهرمون تیاتری خوب زیاد داره گرچه خیلی ها این رو به پای فعال بودن تیاتر یک شهر نمی ذارن به هر حال کارها رنگ وارنگه ولی من که از ته دلم با احترام به همه نمایش های مشهد حال میکنم با نمایش طبقه همکف کار درام نویس و کارگردان خوب مشهدی مون علی حاتمی .....ساده و راحته ...سخته و روشن....نمیدونم احساس میکنم چقدر خوبه بچه های مشهد از این نوع کارا بیشتر بنویسن و کار کنن . کار استاد صابری و عبدالله برجسته و سعید تشکری و انسان نازنین حامد امان پور که کارش رو ندیدم هم حتما جای خود را خواهد داشت در تئاتر مشهد و ایران.ولی طبقه همکف دوست داشتنی است گرچه میگویند این کارها در تهرون قدیمیه ولی ما در مشهد بنظرم باید خوشحال باشیم که  به سمت ساخت چنین کارهایی میرویم...در یک نگاه به خودت میگی که از این مدل کارها در مشهد کم نبوده ولی طعم و بوی و نوع کار حاتمی در مشهد تک تک هست و این رو در طبقه همکف کاملا حس میکنی   
قصه این چیه ؟
برای ما که  میگن جیزه نرید سمتش تو شهرستان ها صدق میکنه
آتیلا پسیانی که نفر اول تئاتر تجربی ایران هست کار تو فجر زیاد آورده که یکیش رو هم کارگردانی کرده....ساعت صفر ....و باز این سئوال این چیه ؟ ...خیلی هامون درک خودمون رو از تئاتر هایی که آتیلا پسیانی کار میکنه داریم. ولی روزی میرسه که تو شهرمون کار تجربه نو درست درمون ببینیم ؟
یعنی روزی که دیگه نگیم این چیه ؟ تئاتره ؟ مگه اسم این کارهایی رو که حالیمون نمیشه باید گذاشت  تئاتر ؟ ای آقا اگه به اینه من یک نمایش میسازم بازیگرام حرف نزنن و فقط صدای جویدن آدامس بازیگر بیاد و تازه تماشگرها رو پشت به صحنه مینشونم دیفال ببینن اینم تیاتر تجربی
ای کاش برسیم در شهرمون به سئوال این  چیه ؟ چقدر تئاتر تجربی و کارهایی که پسیانی میکنه از  من دوره و چه قدر پیچ و   خم تیاتری باید دید تا دلیل برای جویدن آدامس و نمایش سکوت و عوض کردن جای طبیعی تماشاگر و هزار تا کاری که هر کسی میتونه بکنه رو پیدا کرد بگذریم که عکس های نمایش های پسیانی هم تجربیه و آدمی از خود سئوال میکنه که من با این انبار خالی باید هم با دیدن چنین کارهایی بگم این چیه ؟ اون کیه ؟


 
تراژدی دسته ها
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢  

تراژدی دسته ها
میرفتم
داشتم با برگ های روی زمین که زیر پایم خش خش
میکردند نگاه میکردم .. در حرکت بودم...صدای بوق زدن ماشین ها با سکوت درختان قاطی شده بود....چه برگ های پر سر و صدایی بودند...خشک خشک شده بودند...آنقدر که کوچکترین نیرویی آن ها را میشکست ....به آسمان نگاه کردم ......خالی بود مثل یک صفحه جدید
آن دورتر ها روی آن نیمکت آبی دختر و پسر جوانی در حال عشقبازی بودند و پوست پفک را دیدم که در یک لحظه از دست دختر به زمین افتاد....نگاهم به صدایی برگشت....مثل سوت زدن بود ..یک سوت خفه ولی زیبا...پایم را در چمن گذاشتم ...نرمی چمن بعد از راه رفتن طولانی بر روی برگ های خشک چه لذتی به من القا میکند...احساس میکردم صدای حیوانی یا پیرمردی باشد که سوت میزند....جلو رفتم....رفتم...و...ناگهان بادیدن آن صحنه برگشتم و سیفون را کشیدم ... همیشه دسته اش سفت است  و تا حالا 3 بار از بیخ کنده شده ....آب قطع شد 

(بیاییم دوباره برگردیم به آغاز فصل سرد....لحظه لحظه اندوه باران و خاموشی خورشید است)

شاید بخندیم یا گریه کنیم...این در دست ما است...معمولا برخورد با این متون پیامکی مانند برای ما لحظه ای لبخند یا شاید حس بی معنی بودن را بوجود آورد ولی این مهم است که بیشتر نیمی از مردم ما خواه ناخواه پا به عرصه داستان نویسی گذاشته اند و میخندند به تاریکی های کلماتی که شاید از کلمه فراتر رود

مهم این بود که فکر میکردیم به خطوط سفید


کلمات کلیدی: هنر ،مطالب جالب ،سینما ،موسیقی
 
 
 
 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست