من سردمه ............................................................................... حس نگاه
به بند های کفشش نگاه میکرد ....چه قدر کثیف بودند چون همش به زمین کشیده میشدند و انگار تمام کثیفی های زمین را جارو میکردند...نشست بند های کفش رو به داخل کفشش فرو برد کمی کناره های پا رو اذیت میکرد و احتمالا جوراب رو هم کثیف ولی فکرش جای دیگه ای بود
بلند شد و شروع به قدم زدن کرد یک بو هایی می آمد تو یک همچین محله ای این بوی کباب یک کم براش عجیب بود آب دهانش رو قورت داد ودوباره حرکت کرد دیگه از 1 شب هم گذشته بود و سعی میکرد آرام تر قدم برداره ولی چراغ های خونه های زیادی روشن بود فکر که کرد ....تازه یادش اومد فردا تعطیله..... هوا بد جور سرد شده بود.... دیگه رسیده بود ...یک کم بدنش میلرزید ....دست تو جیب هاش کرد فایده نداشت بنابراین دست هاش رو آورد جلوی دهانش تا گرم کنه
ماه انقدر در آسمون بزرگ بود که برای کسی که کم به بالای سرش نگاه میکنه هم عجیب مینمود ....حتی حفره های ریزش هم دیده میشدن.....دستش رو در اون سرما آورد بالا و با انگشتاش در نور ماه بازی کرد ....دیگه این بند های کنار پاش اذیتش میکردن ...نشست بند روکاملا باز کرد و در آورد. خون در پاهاش به جریان افتاد .....خسته بود روی سنگهای سفت خوابید و به ماه نگاه میکرد دیگه حالا کارش با طنابها تموم شده بود اونها رو محکم به دستش بسته و به ریل قطار متصل کرده بود
صدای حرکت قطار آمد یک کم دلش لرزید ....دیگه براش مهم نبود .....دوباره صدای تالاق تالاق قطار نزدیک تر شد ....عرق به پیشونیش نشسته بود ....برگشت به دست راستش نگاه کرد ...صدا نزدیکتر شد....دیگه میخواست گره رو باز کنه ..یک کم سفت بود ...هل شده بود ..نمیتونست داد بزنه کمک بخواد....تمام بدنش میلرزید...صدا نزدیک شد ....گره دست راست رو باز کرد و..................

یک دست گره خوره با ریل و پیکری که صد ها متر جلوتر تکه تکه شده بود ......
رفته گری که صبح میاد اونجا میگه از این کارها زیاد میکنن....حتما معتاد بوده .....اون یارو از موتورش پیاده میشه میگه ای بابا من این یارو رو میشناختم فکر کنم لال بود با هیچکی حرف نمی زد خیلی مشکوک بود یک زن با زنبیل دستش میگفت اکبر آقا دیشب تو بالکن داشت کباب درست میکرد یکی رو دید داره میره سمت ریل ها منو صدا کرد دیدم داره مارو نگاه میکنه گفتم بی محلی کنه ...نکنه یارو از این گداها باشه بوی کباب خورده به مشامش. به خدا بعد 4سال دختر عموم اومده بود وگرنه ما که دندون خوردن کباب نداریم با این بدبختی ها ...بقیه زن ها تایید میکنن
شاطر میگه نون تموم شد......
همه از جلوی نانوایی که نزدیک به محل عبور قطاره میروند
آخرین نفر هم که 15 تا نون میخواست 10 تا بهش رسیده بود با غر زدن نون ها رو در پارچه میپیچه و از سرما بدو بدو میره
...........یک نسیم سرد میاد
کم کم داره آسمون از گرگ و میشی خارج میشه ....هیچکس نیست...همه رفتن
یک هو همه جا ساکت شد
سکوت مطلق
......................فقط باد سرد صبح گاهی میاد .....فقط.....فقط.......فقط
(عکس از نمایش گل کار یاسر خاسب)